نوشته: استاد امین الله سرابندی منبع: روزنامه زاهدان
بی تدبیری و ندانم کاری عامل تباهی سیستان
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست
خون چکید از شاخ گل ابر بهاران را چه شد
شهر یاران بود و جای مهربانان این دیار
مهربانی کی سر آمد شهر باران را چه شد
گوی توفیق و سعادت در میان افکنده اند
کس به میدان در نمی آید سواران را چه شد
حافظ
ضمن امتنان از کلیه سرورانی که پس از چاپ مطلب «گذری بر روند خرابی سیستان» اینجانب را مورد الطاف بیکران خود قرار داده بودند وظیفه روزنامه نگاریم حکم می کند تا هشداری دیگر داشته باشم بر این روند بی توجهی که اگر خدای نکرده این بی توجهی ادامه پیدا کند چه مصیبتی بر سر این مردم و منطقه خواهد آمد. بنابراین به عنوان یک شاگرد معلم تاریخ وظیفه خود می دانم تا تاریخ 114 ساله سیستان را از سال 1900 میلادی تا امروز بازخوانی کنم. باشد تا دلی به درد آید و به درد دل دردمندان رسیدگی کند آنچه که در پی می آید نه حکایت است و نه هم افسانه بلکه واقعیتهایی است که فقط در این مدت 114 ساله کمر این مردم را شکسته و باعث شده است تا جمعیت سیستان برعکس نقاط دیگر ایران زمین سیر نزولی داشته باشد. بارها و بارها نوشته ام که ما ایرانیان که مدعی همه گونه علوم هستیم و در حرف هیچ کم نمی آوریم هنوز آنگونه که باید مردم شناسی خود را نمی دانیم و نمی شناسیم زیرا اعتقاد داریم ملتی در جاده ترقی و تعالی گام برمی دارد که مردم شناسی خود را آموخته باشد. امّا کتابهای ما در این رشته و محققین طراز اول ما در رشته مردم شناسی از تعداد انگشتان دست هم کمتر است و هنوز هم برای دست یابی به مردم شناسی خود باید استناد به نسخه های پیچیده شده غربی داشته باشیم بخصوص بریتانیایی ها که تا سال 1900 مردم شناسی ما را نوشتند و دور از دسترس ما روی رف اتاقهایشان گذاشتند. ناگفته نماند که آنها فقط برای ایرانیان کتاب مردم شناسی ننوشتند. بلکه قبل از آنکه در سرتاسر کشورهای آسیایی قدم بگذارند. اوّل مردم شناسی آنها را آموختند و با دانشی که از این آموزش داشتند توانستند ملتها را تابع و بر ثروت آنها چنگ بیندازند. انگلیسی ها قبل از آنکه به سیستان چنگ بیندازند با مردم شناسی که از مردم منطقه داشتند و با سوء استفاده از ضعف و فتوری که بر ارکان حکومتی ایران حاکم بود دانسته بودند که هیچ گاه حریف سیستانی ها نخواهند شد لذا دست به دامان نوکر خود امیر معصوم خان خزیمه شدند. او را که جوانی عیاش و قدرت طلب بود وادار کردند و به او فهماندند که زمانی می توانی بر سیستان حکومت کنی که مردم سیستان فقیر باشند زیرا سیستانیها مردمی هستند که اگر از معاش خود خاطر جمع باشند زیر بار او نخواهند رفت. بنابراین باید مسائل سدبندی و لایروبی انهار را بی خیال شود تا مردم نتوانند محصول زیادی به دست آورند بنابراین نسبت به سدبندی که با هیزم و شاخه های درختان گز بسته می شد توجهی نداشته باشد زیرا هر ساله باید سدبندی تجدید می شد تا در مقابل امواج خروشان رودخانه هیرمند مقاومت و آب در رودخانه ها و انهار فرعی جاری شود. پس هم به سدبندی و هم به لایروبی انهار بزرگ و کوچک که از اول تابستان شروع به لایروبی می شد توجه نکند. بنابراین سدها اغلب نیمه ویران و انهار نیز پر از رسوب بود. از سوی دیگر در داخل افغانستان نیز افغانها را وادار کرده بودند تا با سدهای پوشالی سعی نمایند که آب کمتری به سیستان بیاید. پس روند کاهش محصول از سال 1900 در سیستان شروع و این روند کاهش تا سال 1906 ادامه داشت. در اواسط سال 1904 که خشکسالی در قاینات شروع شده بود یا بهانه ای شده بود تا غله مردم سیستان را بخرند و به قاینات حمل کنند با راهنمایی لردان و کلنل های انگلیسی و شاید هم با پول آنها شروع به خریداری غله سیستانیها و حمل آن به قاینات کرده و چون هنوز سیستانیها غله زیادی داشتند خود انگلیسی ها هم از سال 1905 شروع به خریداری غله سیستانیها و حمل آن به شبه قاره نمودند در صورتیکه دولت ایران دستور داده بود که از سیستان غله خارج نشود اما انگلیسی ها که حکومت را از خود می دانستند هیچگونه توجهی به این دستورات نداشتند و کاروانهای شتر غله سیل آسا به شبه قاره روان بود و از حجم غله سیستانیها به دشت کاسته شد. دیگر برای سیستانیها غله ای نمانده بود آنها به امید خرمن بودند امّا آبی نبود زیرا به دستور انگلیسی ها آب هیرمند را در داخل افغانستان کاهش داده بودند و سدهای سیستان نیز ترمیم نشده و گندم که ماههای رشد را پیش رو داشت از بی آبی سوخت و چون گندمی برای سیستانیها نمانده بود گرسنگی سایه شومش را داشت نشان می داد. مردم از کمبود مواد غذایی قدرت بدنیشان تحلیل رفته بود که ناگهان هیولای طاعون داس مرگ در کف گرفت و به سیستانیها حمله ور شد به گونه ای که از جمعیت 7500 نفری حسین آباد و نصیرآباد که مرکز حکومتی بود فقط 2500 نفر زنده مانده بودند. روستاهای شیب آب یک به یک در کام مرگ فرو رفته بود. سیستانیها با مرگ دسته و پنجه نرم می کردند امّا انگلیسی ها نقشه تقسیم سیستان را عملی کردند. اغلب سیستانیها معتقد بودند که طاعون توسط انگلیسی ها وارد سیستان شده اما سروان کالی Cali پزشک کنسولگری می گفت پرندگان مهاجری که از شبه قاره به سیستان آمده اند باعث گسترش طاعون شده اند تا اینکه مشخص شد طاعون با موش و کک موش همراه پالتوهای کهنه ماهوت که ره آورد انگلیسی ها بود و از شبه قاره وارد سیستان شده و اولین نفری که از این پالتوها استفاده کرد دچار طاعون شد و بعد طاعون سرتاسر سیستان را فرا گرفت تا اینکه مأمورین بلژیکی که امتیاز گمرکی را داشته و در سیستان سکونت داشتند بیمارستان صحرایی برپا و شروع نمودند به واکسینه کردن مردم که این امر بر انگلیسی ها قابل هضم نبود شروع به تحریک مردم و شایع کردند که این واکسینه برای درمان نیست و آنها شیطان را وارد بدن شما می کنند آنها چند نفر را خریدند و گفتند این مریضی زمانی از میان شما خواهد رفت که شما از اول صبح دور حسین آباد بچرخید، سینه بزنید و آه و ناله کنید تا خداوند شما را ببخشد چون این مریضی از دیو است پس شما چند بز را که شاخهای بلند دارند ذبح کنید گوشت آنها را تقسیم کنید و کله بزها را روی چوبهای بلند محکم کنید و دور شهر بچرخانید چون این مریضی از دیو است و بز هم از نژاد دیو مریضی از حسین آباد فرار می کند تا اینکه یک روز که مردم جمع شده بودند و سینه می زدند و به هیجان آمده بودند چند نفر که مأموریت داشتند جمعیت خشمگین را به طرف بیمارستان بلژیکی ها هدایت کردند و گفتند این کفار را بکشید و بیمارستان را هم آتش بزنید که ناگاه جمعیت خشمگین به بیمارستان حمله کردند و داروها را هم آتش زدند. این حرکت باعث شد تا طاعون حمله همه جانبه ی خود را شروع کند. طاعون دو سال کامل یعنی در سالهای 1905 و 1906 سیستانیها را درو و قتل عام کرد[1] طاعون به گونه ای سیستانیها را آواره کرد که برخی از آنها خود می رفتند و قبر خود را حفر می کردند زیرا فکر می کردند کسی نخواهد بود که برایشان قبر درست کند و عده ای هم مرده های خود را در اتاقها می گذاشتند و خود فرار می کردند و برخی هم با شکمی گرسنه آواره شهرهای دیگر می شدند به گزارش منابع روی از سال 1907 تا سال 1909، 15 هزار سیستانی فقط از بخش شیب آب راهی ماوراء قفقاز شدند و در راه آهن سراسری روسیه بکار مشغول شدند[2]. صفحه هایی را که سون هدین جهانگرد سوئدی از کشتار طاعون در سیستان به تصویر می کشد به قدری دردآور و مشمئزکننده است که انسان را دچار تهوع می کند. اگر که من بعنوان یک روزنامه نگار مرتب هشدار می دهم که سیستان را دریابید نه از روی دشمنی است و نه هم طالب شهرت هستم که بخواهم با افسانه سرایی مطالبم را جذاب جلوه دهم. برای اینکه من از تکرار تاریخ هراس دارم که خدای نکرده اگر غفلت کنیم. مبادا بلایی بر سر این مردم ستمدیده از آسمان نازل شود چرا؟ برای اینکه حدود 42 سال بعد بلای دوم بر سیستان نازل شد یعنی سالهای 1327-1328 هجری شمسی که به سال گندم منی هشت تومان معروف است. از سال 1327 هیرمند خشک شد. آبی نبود که وارد سیستان شود در نتیجه هیچ کشت و کاری هم در سیستان صورت نگرفت گندم بسیار کم بود و اگر هم غله ای بود قیمت آن سرسام آور شده بود یعنی بر شش کیلو گندم هشت تومان که مردم پولی نداشتند تا گندمی بخرند. بدنها به شدت تحلیل رفته بود و انسانهای گرسنه برای سیر کردن شکم راهی شهر زابل شدند تا شاید دولت بتواند غله ای به آنها برساند در صورتیکه دولت نالایق تر از آن بود تا بتواند گندمی به سیستانیها برساند فرمانداری زابل برای اینکه مردم را مشغول داشته باشد هر شب مقدار کمی آرد در اختیار یکی از بزرگان شهر زابل قرار می داد تا زیر نظر این شخص نان، پخت و جمع این نان بین گرسنگان توزیع شود. این آرد به قدری کم بود که به یک دهم از مردم هم نان نمی رسید که به قول یکی از این بزرگان، افراد گرسنه که برای گرفتن نان هجوم می بردند یا از گرسنگی یا زیر دست و پای مردم گرسنه ی دیگر جان می باختند و رفتگران شهرداری هر صبح وظیفه داشتند تا اجساد گرسنگان را از سطح شهر جمع آوری و به گورستان ببرند.
حکومت بُهت زاده و نالایق برای رفع این معضل هیچ اندیشه ای نداشت و توان مقابله با گرسنگی را از دست داده بود. سیاستمداران رژیم در تهران در فکر زد و بندهای سیاسی و مردم و سرنوشت کشور را بازیچه قرار داده بودند. در اوایل سال 1328 گرسنگی به اوج رسید و مردم که به شدت ضعیف شده بودند گرفتار وبا شدند و آنهایی هم که لقمه نانی داشتند فرار را بر قرار ترجیح دادند و راهی دشت گرگان و دیگر شهرها شدند. از یک سو گرسنگی و از سوی دیگر وبا سیستانیها را نابود می کرد. هیچ فریادرسی هم نبود تا به داد این مردم برسد. بله در مدت 42 سال دو خشکسالی همراه دو بلای آسمانی طاعون و وبا انگار در تهران هیچ خبری نبود. هیچ کس داد این مردم را فریاد نکشید و اگر هم فریاد کشید گوش شنوایی نبود زیرا قدرت در سیستان و بلوچستان در دست امیر اسداله علم و پسرعمویش امیرحسین خزیمه علم بود و سیستان و بلوچستان را تیول خانوادگی خود می دانستند لذا سعی داشتند تا این مطلب کمتر به بیرون درز کند. گر چه دولت می دانست و تهران هم آگاه شده بود اما دچار مشکلات سیاسی خود بودند و برای سیستانیها کسی دلسوزی نمی کرد. اگر اندک جو و گندمی هم دولت می فرستاد نوع تقسیم آن عادلانه نبود به هر صورت این مصیبت سیستانیها را به نابودی سوق داد و جمعیت عظیمی را وادار به کوچ کرد تا در مزارع اربابان گنبد و گرگان سیستانیها که هزاران سال ارباب و آقای خود بودند کارگری کنند اگر که همیشه تکرار می کنم که ما سیستانیها تاریخ یکصد ساله خود را فراموش کرده ایم حق دارم زیرا از تاریخ خود پند نگرفته ایم و باز نظاره گر هستیم و بی تفاوت از کنار تاریخ می گذریم. هنوز داغ سالهای 1327-1328 از دل سیستانیها بیرون نرفته بود ه سومین داغ یعنی خشکسالی 1349-1350 قلب سیستانیها را آتش زد و بعد هم خشکسالی چهارم یعنی سال 1376 یعنی در کمتر از یکصد سال چهار خشکسالی. به این کاری ندارم که عامل یا عوامل خشکسالی چه کس یا کسانی بوده اند. در هر منطقه ای خشکسالی اتفاق می افتد و چه بسا که اتفاق افتاد.
امّا اغلب دیده شده که خشکسالی ها باعث مهاجرت نشده یعنی یک نوع امیدواری مردم را مجبور به ماندن و بودن کرده. امّا خشکسالی های سیستان باعث شده تا تغییرات گوناگونی در نگرش فرهنگی آنها ایجاد شود و مدتها طول خواهد کشید تا این مهاجرتها بررسی و آسیب شناسی شود اکنون کسانی که خشکسالی آنها را وادار به مهاجرت می کند. به جز کشت و کار، حرفه ی دیگری را آموزش دیده اند. کارگر ماهر هم نیستند تا جذب کارخانه ها شوند مردمی وابسته به زمین هستند. از گرسنگی و ترس از آینده راهی غربت می شوند و در غربت هم مجبورند در حاشیه شهرها زندگی و شغلهای کاذب اختیار کنند یا اینکه وادار به کارهای خلاف شوند که این خطرناکتر از خشکسالی است. بارها و بارها نوشتم که سیستان را از تک محصولی که زمین باشد نجات دهید، صنعت را وارد سیستان کنید و کارخانه احداث کنید تا مردم این گونه دچار صدمه نشوند اما کو گوش شنوا. بیش از یک سال است که صدای سوت قطار کوچ به صدا در آمده اما مسئولین این صدا را نمی شنیدند و اگر هم می شنیدند به دفع الوقت می گذراندند تا اینکه امروز باور می کنند که بله دیو خشکسالی دارد خودش را نشان می دهد. باز هم خشکسالی های گذشته را تجربه ندارند و وعده های لطیف و ظریف می دهند که اغلب وعده ها پایه ی علمی و عملی ندارد مردم امروز نان می خواهند و سئوال می کنند چرا دزدی و شرارت زیاد شده؟ چرا تا دیروز نبود؟ امروز گرسنه اند شما فردا به آنها نان می رسانید؟ وعده ها حتی مُسَکِنی یک ساعته هم نیستند.
چرا مردمی که هزاران سال سفره ی آنها نان همسایه ها را هم تأمین می کرد امروز خود محتاج لقمه ای نان شده اند؟ جواب چیست؟
شهر یاران بود و جای مهربانان این دیار
مهربانی کی سر آمد شهر یاران را چه شد
امین اله سرابندی
[1]-کتاب کویرهای ایران، بخش سیستان نویسنده سورن هدین
[2]-موانع تاریخی توسعه نیافتگی- دکتر مصطفی وطن خواه از انتشارات وزارت ارشاد صفحه 344 سطر 5