معصوم آباد(غلامرضا عمرانی)

 

 

معصوم آباد نهر بزرگي بود كه درست از پشت خانه‌ي موروثي آبااجدادي من مي‌گذشت؛ سر راه خود چهار پنج آبادي را سيراب مي‌كرد و از ده آبااجدادي من، ملاعبدالله هم كه مي‌گذشت، سه چهار روستاي تشنه‌ي ديگر چشم به دهانش دوخته بودند كه گاهي غرش‌كنان و گاهي زمزمه كنان مي‌آمد و البته هرطور كه مي‌آمد، بركت مي‌آورد و شادماني.

اصلا نمي‌دانستم چرا اسمش معصوم آباد است؛ ولي همواره از آهنگ واژه‌اش خوش‌حال مي‌شدم و همواره نيز در ذهنم به جست‌وجوي اين قضيه مي‌بودم كه چرا معصوم آباد؟

پنج سالم هنوز تمام نشده‌بود كه روزي، پدر بي‌وقت، از اداره آمد و گفت بار سفر ببنديم؛ هرسال دهه‌ي محرم مهمان پدربزرگ و مادربزرگ مي‌بوديم؛ اما امسال چه افتاده‌است كه چنين؟!

روستاي ملاعبدالله يك‌پارچه سياه پوشيده‌بود؛ مادربزرگ از دنيا رفته‌بود. آن روز از شيون‌هاي مردم روستا تازه فهميدم كه اسم مادربزرگ «معصوم» بود. يك ساعت بعد در روستا كسي نماند جز ما، چند كودك كه توان مشايعت مادربزرگ را تا تخته‌پل نداشتيم؛ در حياط پر از چارپايان ريز و درشت پدربزرگ من ماندم و ابراهيم، پسرعمه‌ام كه از دو پا فلج بود؛ اما براي آن كه من احساس تنهايي نكنم، تا پشت بام دوطبقه‌ي پدربزرگ هم بررفت و از آن جا براي من čavali آورد كه فراوان خورديم؛ اما تاب ماندگاري در خانه‌ي درندشت را نياورديم و به راهنمايي او تا كنار نهر خروشان معصوم آباد آمديم. ناگهان- گويا از پرسش هميشگي من باخبر باشد- پرسيد:

- مي‌داني چرا اسم اين رود معصوم‌آباد است؟

اشتباه نمي‌گفت؛ گاهي اين نهر با رود برابري مي‌كرد؛ عظمتي داشت گفتني!

وقتي تمايل مرا به دانستن وجه تسميه‌ي معصوم‌آباد دانست، گفت:

- به‌خاطر مادربزرگ!

و بي‌فاصله ماجرا را بازگفت:

- سردار ... دستور داده‌بود معصوم‌آباد را ببندند تا آب به زمين‌هاي خودش جاري شود. معصوم‌آباد شاهرگ حيات اين همه روستا، ناگهان به فرموده قطع شد؛ كشت و مرغ و دد و دام و زن و مرد و كودك فرياد العطش برداشتند؛ اما هيچ گزيري جز سر نهادن به فرمان نبود؛ تا آن روز كه جماعتي به ديدن مادر بزرگ آمدند و گپ به اين جا كشيد. مي‌گويند مادربزرگ برآشفته‌بود كه چرا زودتر نگفته‌ايد؛ و همان دم كسي را به روستاي حاكم‌نشين سردار گسيل كرد كه يا نوكرانت را مي‌فرستي كه آب را به روي مردم باز كنند يا من مي‌دانم و تو!

مادربزرگ نه پايگاه دولتي داشت و نه مقام اداري؛ نه از وابستگان اين يك بود و نه از خراج‌گزاران آن يك؛ هيچ؛ هيچ؛ فقط مادربزرگ بود؛ و سردار هم اين معنا را نيك مي‌دانست؛ به شنيدن پيغام- كه البته به رسم معمول، در راهِ وصول به مقام سردار، در زرورق تعارفات هم پيچيده شده‌بود- برآشفته اما فقط خنديده‌بود؛ و همين بر مادربزرگ گران آمده‌بود.

مي‌گويند يك تنه برخاسته؛ تيشه‌ي چهارميخه‌ي پنج مني بر دوش نهاده و به قصد معصوم‌آباد حركت كرده‌بود و مردم- براي آن كه ديده نشوند؛ اما ببينند- دورادور، سايه‌وار به تعقيبش رفتند.

تا مادربزرگ برسد، چماق به‌دستان و سرسپردگان سردار رسيده‌بودند. ابراهيم هيجان‌زده ادامه داد كه:

- مي‌گويند مادربزرگ گفته‌بوده شما كه سهل است؛ اگر خود سردار هم مي‌آمد، با همين تيشه حسابش را يك‌سره مي‌كردم؛ حالا كنار بايستيد و فقط تماشا كنيد؛ هركس هم به خود جسارت آن را بدهد كه يك گام پا پيش بگذارد، خونش به گردن خود او!

مي‌گفت:

- نفس‌ها در سينه‌ها حبس شده بود كه مادربزرگ چادر را به كمرش بست و با فرياد ياعلي تيشه را بلند كرد و به جان سد و بند خاكي افتاد. وقتي جماعت سردار او را در اين كار مصمم ديدند، از ترس تهمت بي‌عرضگي خودشان هم كه بود، قدمي پيش مي‌گذاشتند؛ اما هيبت اين پلنگ مادر اجازه نداد كه كسي حتي تا چند قدمي نهر هم بيايد. مادربزرگ درميان نگاه‌هاي شگفت‌زده‌ي حاضران و مردمي كه اينك كم‌كم مي‌خزيدند و پيش مي‌آمدند، راه آب را گشود و بعد تيشه را به كنار گذاشت و غريد كه از قول من به سردار بگوييد تا معصوم زنده است، اين نهر نبايد بسته شود وگرنه هرچه ديديد، از چشم خودتان ديديد.

در تمام بخش ميان‌كنگي سيستان اين خبر همان روز دهان‌به دهان گشت و به گفته‌ي ابراهيم از آن روز نام نهر به معصوم‌آباد تغيير يافت؛ و البته مي‌گويند سردار گفته‌بود كه تا او زنده است، كسي متعرض وي و معصوم‌آبادش نشود.

اصل داستان را بعدها به‌كرات از اين و آن شنيدم؛ اما درباره‌ي وجه تسميه‌ي آن هنوز نمي‌دانم تخيلات ابراهيم بود يا واقعا چنان بود كه او مي‌گفت و البته بر اين بيفزايم كه اين موضوع را تاكنون هم از كسي نپرسيده‌ام؛ چرا كه همواره مي‌خواسته‌ام كه چنين باشد؛ باز هم از آن رو كه ما، در اين سرزمين، در اين مملكت به اين مادربزرگ‌ها نياز داريم.

 

راستي، حالا كه اين داستان را خوانديد، حساب كنيد اين مملكت به چند مادربزرگ مثل مادربزرگ من نياز دارد. باشد؟ لطفا قلم و كاغذ برداريد و حساب كنيد.