سرتان سلامت؛ پاي من شكست/غلامرضا عمرانی

هرگز آرزو نمي‌كنم پايي بشكند؛ اما ... اما... چه تجربه‌ها كه با شكستن پايي و دستي به‌دست مي‌آيد! آن قدر كه گاهي آدم اذعان مي‌كند كه چه خوب شد پايم شكست؛ وگرنه من كجا و اين همه تجربه كجا؟

... و اگر بپذيريم كه اين فقط انسان است كه مي‌تواند تجربه‌ي پاي شكسته را به ديگران منتقل سازد، اگر هر بار كه پايي و دستي مي‌شكند، تجربه‌اي شكل بگيرد و منتقل شود، هر دست و پاي شكسته كتابي است درخور خواندن.

پايم كه شكست، كلّي خنديدم؛ نه براي لذت شكستن پا؛ بل از آن كه هر شكسته‌اي را وبال مي‌دانند؛ و اما من خنديدم براي آن كه هم‌سفرانم مرا وبال ندانند؛ و كدام لذت از اين برتر؟

پايم كه شكست، كلّي خنديدم؛ چرا كه جز خنده كاري نمي‌توانستم. آدم‌ها، برخي آدم‌ها سرتا پا ترحمند؛ منتظر آن كه دل بسوزانند بر دست و پا و سري شكسته؛ گرچه همان‌ها دلِ شكسته را نمي‌بينند.

پايم كه شكست، كلّي خنديدم؛ چرا كه جز خنده كاري نمي‌توانستم. آدم‌ها، برخي آدم‌ها آن قدر گويا دست و سر و پاي شكسته ديده‌اند كه كرخت شده‌اند. ديگر سري به توجه برنمي‌آرند تا تو را كه در صندلي عاريتي چرخ‌دارت از درد مي‌پيچي، و هنوز چند ساعتي از شكستگي‌ات نمي‌گذرد، ببينند. جز خنده بر اين كرختي احساس چه مي‌توانستم؟

پايم كه شكست، كلّي خنديدم؛ خنده‌ها، اما مي‌گفتند نمي‌تواني پشت اين قيافه‌ي خندان، غمت را پنهان كني.

كدام غم؟ من كه باكيم نيست از شكستن پا.

خنده‌ها اما مي‌گفتند  چه مي‌گويي؟ مگر ما نمي‌بينيم از صبحدمان تا حالا كه آفتاب دو نيزه از زمين برآمده، در معبر برف ايستاده‌اي به انتظار تاكسي؟ و تاكسي‌ها، همه، خلوت و خالي از كنارت مي‌گذرند؛ اما چوب‌هاي زير بغلت را كه مي‌بينند...؛

مي‌گويم ساكت باشيد؛ به مسيرم نمي‌خورند اين‌ها... .

مي‌گويند آخر تمام مسير همين است؛ هرجا بروند، ناگزيرند از همين مسير بگذرند.

مي‌گويم بگذريم.

مي‌گويند پس باز هم بخند تا بگذريم.

و من مي‌خندم؛ كلي مي‌خندم؛ آخر جز خنده كاري نمي‌توانم؛ و ... مي‌گذريم.

لوك و لنگ و كور و كبود، گام از پس گام، ترسان و لرزانِ سُرخوردني دوباره در برف، خود را به چهار راه بعدي و از آن، به خيابان بعدي مي‌كشانم؛ اما آن جا هم تاكسي‌ها، همه، همين رنگند؛ اما نوميد نبايد بود. آهان؛ اين يكي؛ اين يكي از اهالي جهاني ديگر است؛ مي‌ايستد؛ بااحترام از مقصد و مقصودم مي‌پرسد؛ و آن گاه ... بهاي خون خودش و نرخ تاكسي‌اش را درهم مي‌آميزد و از آن مبلغي مي‌سازد كه سوز شنيدن آن بيش‌تر از سرما تا مغز استخوان نفوذ مي‌كند و آن گاه كه چشم‌هاي شگفت‌زده‌ي ازحدقه‌درآمده‌ي مرا مي‌بيند، شانه بالا مي‌اندازد و دنده‌اي چاق مي‌كند و ... و دومي كه مي‌گذرد و سومي كه ... و چهارمي و ... يازدهمي نرخ پيش‌نهادي‌اش را اندكي تعديل مي‌كند و ... ديگر چاره‌اي هست؟ بايد خوش‌حال هم باشي و به اين توفيق – كه تو را رفيق شده- كلي هم بخندي؛ پس مي‌خندم، كلّي. مگر بهتر از اين هم مي‌شود؟

پايم كه شكست، كلّي خنديدم؛ چرا كه در مسيري تقريبا اندكي بيش از درازاي تاكسي، كرايه‌ي سه نفر را، از اسكناس آبي نفتي[1] كه تقديم راننده كردم، كسر فرمودند و با كلي مزاح و خنده و اخم و خوش‌طبعي و نيش و نوش توأمان در پاسخ اعتراضم فرمودند شما انسانيت هم سرتان نمي‌شود؟ نديدي كه من چه‌قدر انسانيت كردم؟ نديدي كه در طول مسير هيچ كس را بغل دست شما سوار نكردم كه راحت باشي؟ كلّي هم از اين بابت خنديدم؛ چرا كه خودشان هم مي‌دانست كه در تمام مسير، حتي يك نفر هم براي تاكسي دست بلند نكرده‌بود.

پايم كه شكست، كلّي خنديدم؛ تو هم اگر به جاي من بودي، همين مي‌كردي كه من كردم؛ مي‌خنديدي. چه مي‌كردي جز اين، وقتي از پله‌ي ميني‌بوس ناگهان مي‌خواهي پا بر زمين خدا بگذاري و باز ناگهان درمي‌يابي كه زمين، زير پايت دهان باز كرده‌است و باز...؛ باقي معلوم است؛ جز خنده چه مي‌توانستي كرد؟

پايم كه شكست، كلّي خنديدم؛ تو هم اگر به جاي من بودي، همين مي‌كردي كه من؛ مي‌پرسي چرا؟

چون از جوي خيابان كه مي‌گذشتم- سرتا پا يك متر بيشتر نبود و چيزي كم- ناگهان يادم رفت كدام پا را بايد اول بردارم؛ چوب‌هاي زير بغل را يكي پس از ديگري آزمايش كردم؛ اما انگار يادم رفته‌بود چه كنم؛ آن قدر خنديده‌بودم كه همه چيز يادم رفته‌بود. يادم رفته‌بود كدام پا را با كدام چوب بردارم و كدام پا را با كدام چوب بگذارم. يك قرن كه گذشت و يك لشكر از رهگذران، بي چوب زيربغل، از كنارم گذشتند، تازه ديدم دستي براي گرفتن دستم دراز شد. خوب كه نگاه كردم، گچ‌گرفته بود و آتل‌بسته. دونفري به هم نگاه كرديم و كلّي خنديديم؛ آن قدر خنديديم كه اشك از چشم‌هايمان سرازير شد؛ آن قدر خنديديم كه ره‌گذران هم از خنده‌ي ما خنده‌شان گرفت و اين بار با مردم چه‌قدر خنديديم!

تو هم جاي ما بودي، همين كار را مي‌كردي؛ نه؟ ما كه كلّي خنديديم؛ چرانه؟

 



[1]- شانس آوردم كه چند سال پيش پايم شكست وگرنه حالا بايد به جاي اسكن آبي نفتي چند تا تراول! مي‌سلفيدم؛ پس ببينيد؛ خداوند هميشه جاي شكر باقي مي‌گذارد؛ اين ماييم كه به قول خودش كم شاكريم.