دور را نگاه کن/غلامرضا عمرانی

به نام خدا

بچه كه بودم- اندكي از اين كه هستم، كوچك‌تر- پدر-رحمت‌الله عليه- هوس كرده‌بود دوچرخه‌سواري بياموزد؛ دوچرخه هيولاي كوچكي بود كه مرا و مثل مرا سخت مي‌ترساند؛ لاغر و استخواني و كم‌حرف و تيزپا و دلهره‌آور؛ و پدر خدايگاني قدرتمند و شكوهمند و همه‌چيزدان و ... ياللعجب كه هنوز دوچرخه‌سواري بلد نبود! آخر مگر مي‌شود چيزي باشد و پدر از آن سررشته نداشته باشد؟ ولي به‌هر حال ...، به‌رغم خواست ما، بود و در اين هم شكي نبود؛ و براي دنياي كوچك ما كشف تازه‌اي بود.

دوچرخه را آوردند و خيابان هيرمند را از صدر تا ذيل قرق كردند؛ گويا دوچرخه هيولاي وحشي‌اي باقي‌مانده از اعصار دور و دير است كه با ديدن هر يك از مظاهر تمدن رم مي‌كند و سوارش را بر زمين مي‌كوبد؛ البته كه مي‌كوبيد؛ اما اين درحقيقت سوار بود كه آن هيولا را مي‌كوبيد و نقش بر زمينش مي‌ساخت و پس از هر دو متر و چارك سواري گرفتن ده قدمي را پاي‌كشان و لنگان و خاك‌آلود و ناسزاگويان مي‌پيمود تا باز به نهيب استاد تعليم دوچرخه‌سواري- كه در هر حال تا قيامت كه نمي‌توانست منتظر بماند و اگر كارآموز تصميمش را زودتر نگيرد، خواهد رفت؛ كه در فلان خم بهمان كوچه يا فلان تقاطع بهمان خيابان كارآموز ديگري به انتظار تعليم او نشسته است- دوباره ازجاي برخيزد.

پدر كه در پوشيدن لباس مناسب هم، حتي در خيابان بي‌آمد و شد هيرمند سخت‌گير بود و وسواس فوق‌العاده داشت، پس از هر زمين خوردن بر آن مي‌شد كه لباسش را عوض كند؛ اما نهيب استاد تعليم وامي‌داشتشان كه با دستمال يزدي بزرگي كه به همين منظور آورده‌بود، تنها به تكاندن گردوخاك از لباس اكتفا كند.

تمام سرمايه‌ي استاد براي تعليم، سه جمله‌ي كوتاه بريده بيشتر نبود: «دور را نگاه كن»،  «پا بزن» و «از افتادن خسته نشو»؛ همين و بس!

در عالم خردي، از اين تعليم درس‌ها گرفتم؛ سه جمله‌ي «دور را نگاه كن»، «پا بزن» و «از افتادن خسته نشو» بعدها برايم تمام زندگي شد و آموختم كه تمام زندگي همين است؛ دور را نگاه كردن، پا زدن و خسته نشدن از افتادن!

شما هم اگر دوست داريد دوچرخه‌سواري ياد بگيريد يا نه، زندگي ياد بگيريد، همين سه جمله كافي است؛ دور را نگاه كردن، پا زدن و خسته نشدن از افتادن! امتحان كنيد؛ معجزه مي‌كند اين سه جمله؛

 

دو روز نگذشته، پدر دوچرخه‌سواري يادگرفت.