
کاندید اکادمیسین سیستانی
وجه تسمیه ومحل زابل یا زابلستان
در مورد کلمه زابل یا زابلستان محققین ، مؤرخین ، جغرافیه نگاران و فرهنگ نویسان و حماسه پردازان عهد اسلامی ، نظریات و آراء مختلفی دارند. برخی آنرا نام سرزمینی بین غزنه و بست می شمارند و بعضی آنرا نام طایفه یی از هونهای سفید (هفتالیان) که درقرن پنجم میلادی آنجا را اشغال کرده اند، عده یی زابل یا زابلستان را همان سیستان قلمداد کرده اند و گروهی هم زابل را غیر از آنچه بدان اشاره شد می دانند، بصورت فشرده این آراء و نظریات را تدقیق می کنیم.
مولف برهان قاطع نخست در مورد کلمه زابل می گوید : زابُل بضم ثالث بروزن کابل ، نام ولایت سیستان است و نام قومی و جماعتی هم هست و نام شعبه ایست از موسیقی (1). سپس در کلمۀ «زاول» می گوید: «زاول » بضم ثالث بر وزن و معنی زابل است که ولایت سیستان باشد و نام قومی و طایفه بود و نام شعبه ئی از موسیقی هم هست و یکی از جمله هفت زبان فارسی باشد که آنرا زاولی می گفته اند و اکنون متروک است.(2)
مؤلف فرهنگ جهانگیری می گوید: « زابل بالام مضموم (؟) نام ولایت سیستان باشد و آنرا نیمروز نیز خوانند....»(3)
عبدالقادر بغدادی در لغت نامه شهنامه می نویسد: (زابُل، بضم و فتح هر دو و زاول با واو، هر دو یک لغت است و (لقب) قبیلۀ رستم است و به ولایت نیمروز هم اطلاق می شود و اصل آن نام شهری است از توابع نیمروز:
برون رفت مهراب کابل خدای سوی خانه زال زابل خدای(4)
عین مطلب بالا را با اندک تفاوت مؤلف فرهنگ رشیدی (5) مؤلف موید الفضلا(6) و مؤلف مجمع الفرس(7) و مؤلف شمس اللغات (8) و مؤلف غیاث اللغات(9) و مؤلف بهارعجم(10) و مؤلف چراغ هدایت(11) و مؤلف فرهنگ انندراج(12) و مؤلف برهان جامع(13) و سایر فرهنگ نویسان متذکر شده اند که ظاهراً ماخذ ایشان همانا استنباط از شهنامه فردوسی خواهد بود و یا روایت تاریخ سیستان که «زاول » را یکی از نامهای تاریخی سیستان می داند.
در آثار زبان فارسی دری و ادبیات حماسی ، کلمۀ زاول باشکال و املای زابل و زابلستان و زاولستان ضبط شده و فردوسی به همه اشکال فوق آنرا در شاهنامه بکار برده بطوریکه بیش از پنجاه بار کلمۀ « زابل» و در حدود نود بار کلمۀ «زابلستان» و بیش از بیست و پنج بار کلمه «زابلی » را بکار برده است .(14)
فردوسی گوید:
در اندیشه مهتر کابلی چنان بود کز رستم زابلی(15)
و یا:
که آمد فرستاده کابلی بزیر اندرش چرمۀ زابلی (16)
و در این بیت پادشاه زابل را فردوسی زابل خدای نامیده است :
همی رفت مهراب کابل خدای سوی خیمه زال ، زابل خدای(17)
و همین اصطلاح را اسدی طوسی هم در گرشاسپ نامه اش آورده است .
بگرشاسپ کین جوی کشورگشای جهان پهلوان گُرد زاول خدای (18)
همینگونه اسدی کلمات زاولستان و کاولستان را در یک بیت اینطور می آورد:
کزین بار بندم بزاولستان بگیرم شهی تا به کاولستان (19)
و آنگاه که تابوت رستم را از کابل بزابل انتقال می دهند، فردوسی با استعمال کلمات زابلستان و کابلستان اینطور بازگو می کند:
خروشی بر آمد ز زابلستان زبد خواه و از شاه کابلستان ...
ز کابــلستان تا بزابلــستان زمین شد بکردار غلغلستان ...
فردوسی غم مردم را در ماتم رستم چنین بیان میکند:
بیک سال در سیستان سوگ بود همه جامه هاشان سیاه و کبود(20)
از ابیات بالا نیک پیداست که از نظر فردوسی بین زابلستان و سیستان عهد حماسی مرزی وجود ندارد و بنابر این هرگاه که از زابلستان نام می برد، مقصودش همان سیستان وطن جهان پهلوان رستم است و به همین دلیل، زمانیکه اهل زابلستان از مرگ رستم به حیلۀ شغاد و چاره گری شاه کابل آگاه می گردند، خروش بر می آورند و غلغله بر پا می کنند و اهل سیستان تا یک سال در سوگ جهان پهلوان (رستم زابلی ) جامه های سیاه و کبود به تن می کنند.
تاریخ سیستان آنجا که از نامهای سیستان به اشکال سیستان و زاول و زرنگ و نیمروز یاد کرده(21) در وجه تسمیه « زاول» منحیث یکی از نامهای تاریخی سیستان می آورد:
«اما زاول از آن گویند که همه شهرها که کردند بدین عالم یا بلب دریا کردند یا به نزدیک کوه، زیرا که جوهر و چیزهای بزرگ از دریا خیزد و معادن از کوه باشد، اینجا که بنا کردند (مقصود مؤلف تاریخ سیستان از لفظ بنا کردن بنای شهر زاول است) گفتند همه چیزهای ما از آب و گل باید ساخت. اینجا یک حرف بگفتار اندر فروشد که کاف باشد زاول گفتند.» (22)
این وجه تسمیه در حالی که بیشتر به افسانه شبیه است ولی چنان می نماید که در سیستان قدیم شهر زاول در کنار کوه نبوده، بلکه در میان سرزمینی هموار و نزدیک به دریا واقع بوده است.پس از آن در بارۀ عمل سیستان وخراج آن که هزار هزار (یک میلیون ) درهم بوده، سجستان و بست و رُخَد و کابل و زابلستان و نوزاد و زمین داور و اسفزار و خجستان(گلستان درست است) رابر میشمارد (23) و این می رساند که هر کدام از این نواحی یکی از بخش های سیستان بوده است .
پس از آن باز جای دیگر(24) زابل را از کوره (ولایت)های شانزده گانه سیستان میشمارد. سپس جای دیگر (25) استیلای رتبیل را بر کابل و زابل شرح میدهد و در چند جای دیگر این مطلب را تکرار کرده است و جای دیگری در وقایع زمان عمرولیث از حکمران زابلستان بنام محمدبن عبدالله بن حمدون یاد آور می شود.(26) همچنین در جای دیگری(27) که سخن از فرستادن عهد ولواء از جانب خلیفه معتضدعباسی به عنوان عمرولیث رفته ، از زابلستان در ردیف خراسان و سیستان و زابلستان و کابل، نام برده می شود و در سه جای دیگر(28) باز زابلستان با بست یکجا ذکر شده و چنین وانمود گردیده که زابل یا زابلستان بعد از بست واقع بوده است و در ارتباط به این مطلب مرحوم بهار می نویسد: زابلستان نام مملکت نیمروز است که عبارت از سیستان و زمینداور و طوران و قندهار و غزنه تا کابل بوده ولی اینجا که بعد از بست یاد شده مراد از آن ناحیه ایست که شهر غزنین قصبه آن بوده و بعدها آباد و پایتخت سلاطین غزنوی شده است و بدین جهت محمود غزنوی را زابلستانی خوانده اند.(29)
مارکوارت (ایرانشهر،ص 37 -39 ) زمینداور را اصلاً به منطقه ایکه زابلستان نامیده می شد متعلق میداند، ولی مینورسکی در حواشی حدود العالم، اصطلاح زابلستان را یک اصطلاح مبهم جغرافیای قلمداد کرده و از توضیح آن خودداری نموده است.(30)
در قدیمترین اثر جغرافیایی کشور (حدود العالم ) در مورد موقعیت زابل یا زابلستان اینطور اشاره شده : «غزنین و آن ناحیت ها که بدو پیوسته است همه را بزابلستان باز خوانند.»(31)
بلاذري واقعه نگار فتوحات اوليه مسلمين در حاليكه زابلستان را همه جا با (زال ) نوشته فتح آنرا بعد از رُخَّج (قندهار) و پيش از كابل بيان مي كند و آنرا جزو قلمرو رتبيل شاه مي داند.(32)
ياقوت حموي پاي تخت زابلستان را «غزنه » مي داند و مي نويسد:
«زابلستان (بضم ب) سرزمين گشاده ايست كه در بالاي آن جنوب بلخ و طخارستان و همان زابل است و آن منسوبست بزال و جد رستم بن دستان و سرزمين است كه پاي تخت آن غزنه شهر معروف و بزرگست .» (33)
ابن خرداذ به، زابلستان را از نواحي سجستان شمرده آنجا كه از خراج خراسان در زمان عبدالله بن طاهر صحبت ميدارد، خراج رخج و زمينداور و زابلستان را از مجموعه خراج سيستان مي كاهد و بقيه مبلغ آنرا (...6776 ) در هم مي شمارد.(34)
حمداله مستوفي (بلا د قهستان و نيمروز و زابلستان ) را در يك باب وارد كرده مي نويسد:«زاول ولايتي عريضست و طويل و مملكتي بوده، زاول شهري بزرگست و گرمسير (؟) و درو ميوه ها بسيار و شكارگاه هاي خوب و علفزار بسيار.»(35)
به نظرمیرسد كه حمدالله مستوفي زابلستان را عبارت از قلات غلزائی دانسته باشد زيرا وصفي كه او از زابلستان مي كند با خصوصيات کلات غلزائی که امروز بنام ولایت زابل یاد میشود، بيشتر تطابق دارد تا زابلستان كه بگفته ياقوت و حدود العالم پاي تخت آن غزنه بوده است .
مولف فرهنگ انجمن آراي ناصري كه معلوم مي شود از كتاب (رياض السياحه)(36) و(بستان السياح )(37) (هر دو از زين العابدين شرواني در نيمه اول قرن 13 هجري )استفاده كرده باشد، در مورد كلمه زابل مي نويسد : «زابل به ضم با ، مملكتي است عريض محدود است از سمت شرق بولايت كابلستان و غرب به سيستان و از جنوب درياي سند از شمال بجبال هزاره و خراسان. طولش بيست مرحله و عرضش پانزده مرحله. بيابانش بيش از كوهستان مشتمل بر چمن هاي خوش و مراتع [سرسبز] مسكن افغان و هزاره و قليلي ترك و تاجك و از بلاد زابلستان قندهار و بست و غزنين و زمينداور و ميمند و شبرغان و فيروزه كوه و فراه از شهرهاي آنجاست و اغلباً از اقليم سيم و قليلي از جبال هزاره داخل اقليم چهارم است. در زمان كيانيان آن ولايت با سييستان و سند در زير حكم گرشاسپ و زال و رستم بوده بدين سبب رستم را زابلي مي گفتند و سلطان محمود را كه در غزنين تختگاه داشت نيز زاولي ميناميدند، چنانكه فردوسي گفته :«خجسته درگه محمود زاولي درياست » بعد در مورد كلمه زاول گويد: زاول همان زابل است كه مرقوم شد و ديگر نام بلوكي بوده از ولايت سبزوار (اسفزار) كه سه فرسخ عرض داشته و هشتاد كاريز جاري در آن بوده است.»(38)
از جمله محققان غربي ماركوارت ، بر اين است كه «زاول» نام قبيله ئي از هونهاي سفيد (هپتاليان ) بود كه اين سرزمين را در قرن پنجم ميلادي اشغال كردند و بنام ايشان بزابلستان مشهور شد. (39)
مؤرخ و باستانشناس دانشمند فرانسوي ، گيرشمن نيز اين نظر را تاييد كرده علاوه مي نمايد كه زابلي ها بزباني كه آنرا «زابلي » مي ناميدند و از زبانهاي هندي متاثر بود، تكلم مي كردند. اين زبان با رسم الخط تخاري كتابت مي شد.(40)
دانشمند افغان،پروفیسورحبيبي در مورد قدامت تاريخي زاول براسم قبيلۀ زابلي نظريات جالب و پذيرفتني ارائه كرده مي نويسند:
«گرچه اكثر محققان امروزي غرب، «زاول» را يكي از قبايل هفتالي شمرده گفته اند كه اين سرزمين بنام ايشان تسميه شده است و اين كار بايد در حدود (400 ميلادي ) كه هنگام خروج هفتاليان در اين سرزمين است انجام يافته باشد، ولي من دليلي دارم كه نام «زاول» (زابل ) قديمتر از قرون ميلادي است زيرا در خط پهلوي نام شاهان زاول (زوب ملكا) است كه ملكاهو زوارش آرامي (زاب شاه ) يا (زابل خداي ) باشد.(41)
پس ممكن است نام زابل ، زاول در قديم موجود بود و هنگامي كه قبايل هفتالي در قرن پنجم ميلادي از شمال هندوكش در اين سرزمين ساكن شدند بنام آن زاولي شهرت يافته باشد. مانند يك قبيله هزاره كه اكنون در همين سرزمين «زاولي» ناميده مي شود و ما نمي توانيم گفت كه اين سرزمين بنام ايشان تسميه شده است، بلكه نام زاولي را از اين سرزمين گرفته اند.(42)
پوهاند حبيبي در اثبات نظر خود به تحقيق شان ادامه داده اينطور استدلال مي نمايند: داستان زاب = زوبن طهماسب در اوستا اوزوه Uzavah ، بدوره قديم شاهان پيشدادي و روايات كهن داستانهاي آريايي تعلق دارد و در پهلوي هوزاب Hazab بود كه با افراسياب جنگ ها كرد و در يشت 13 فقره (13) و بندهش (فصل 33 فقره پنج ) و شاهنامه فردوسي و ديگر كتب پهلوي و دري نام و داستان او آمده است و در مجمل التواريخ والقصص تصريح مي كند : "زاب " پارسيان او را زوخوانند."(43)
اين داستانهاي كهن آريائي بدوره تاريخي مخصوصاً بعد از فتح اسكندر كه وقايع آن در تواريخ يوناني ، هندي ، چيني و غيره ضبط است ربطي ندارد. بنابر اين ما زاب شاه مسكوكات پهلوي و جبوله هندي را به سرزمين زاب = زو= زاومنسوب پنداريم كه تا اكنون هم بطرف شرقي آن سرزمين بنام زوب و پشين (بنام همان پهلوانان داستاني كهن زاب و كي پشين روايات اوستائي و پهلوي ) افتاده است و لاحقه (ل ) ماقبل مفتوح در تشكيل اسماي امكنه به نظر مي آيد، مانند:
كاوه = كاوي = كي (سردارودر ادب قديم پشتو دانا و سرور) در تشكيل اسم كاول = كابل زاو= زو= زاب = زوب در تشكيل نام زاول = زاول ، ديوه = ديوا در تشكيل نام ديول = ديبل (نزديك مصب درياي سند). پس نام زاول را بدين دليل قديم تر از خروج هفتاليان در قرن پنجم ميلادي بايد دانست و قدر مسلم اين است كه هفتاليان به سبب سكونت و استقرار خود در اينجا بايد باين اسم شهرت يافته باشند.(44)
از آنچه در مورد زاول گفته آمديم مي توان چنين نتيجه گرفت كه :
كلمه زاول شكل قديمي و اصيل «زابل» بوده و ماخوذ از نام" زو= زاو = زاب" يكي از عناصر حماسي عهد كهن آريايي است .
ظن قوي مي رود كه در عهد كيانيان بلخ نشين (كيكاوس و كيخسرو وكي گشتاسپ) سرزمين بين غزنه و هامون هلمند بنام زاولستان در تحت سلطه وادارۀ خانواده گرشاسپ سام (زال و رستم ) بوده و اين نام از دوران فرمان روائي زو – زاو – زاب پور طهماسب پيشدادي بر اين ناحيه اطلاق و اعلام گشته باشد و قديمترين نام سيستان هم همين زاول و زاولستان بوده كه بنابر تغيير لهجات به زابل و زابلستان نيز شهرت يافته است .
با اندك تأمل ، در برابر اين پرسش كه آيا سرزمين سيستان قبل از دوران زرتشت و قبل از آنكه اينجا بنام رود «هيتومنت» در اوستا نام گذاري شود، بچه نامي ياد مي شده ؟
هيچ پاسخي بهتر و منطقي تر از اين نمي توان ارائه كرد كه چون زماني « زو = زاو» يكي از پهلوانان عصر پيشدادي آريانا در اين نواحي پادشاه يا بزرگ مردم بوده پس قلمرو او هم بنام خودش بدانگونه كه دانشمند كشور پوهاند حبيبي آنرا تصريح كرده بصورت « زاول » تسميه شده است .
پس در اين صورت با جرأت مي توان گفت : زاول بمعني وسيع جغرافيايي اش در ازمنۀ باستان شامل سيستان هم مي شده و هرگز خطا نيست كه در آثار و متون ادب دري و روايات كهن حماسي سيستان را زابل يا زابلستان ناميده باشند.
از لحاظ مدارك و شواهد تاريخي ، نيز اين ادعا درست مي نمايد، زيرا پس از ورود قبايل ساكه ها در سيستان (در حدود 130 ق ، م ) بتدريج قلمرو سيستان پهنائي گرفت تا آنجا كه از هامون هلمند تا سند و پنجاب را در بر مي گرفت(45) وطبعاً زابلستان را هم شامل مي شد.
چون قدرت و سلطه سياسي دو قرنه سكائي ها در جنوب هندوكش بيشتر از سيستان بطرف شرق در قندهار و زابل و سند و پنجاب متمركز بود(46) بنابرين مؤرخين شاهان سكائي را بنام هندوسكائي نيز ناميده اند.(47)
تأثير و يكپارچگي دو قرنه مفهوم جغرافيايي سيستان و زابلستان بقدري عميق بود كه كشمكش هاي دو سه فرنه كوشانيان و ساسانيان نتوانست آنرا از اذهان مردم پاك كند و بالنتيجه تمكن شاخه ئي از «هونهاي هفتالي » بنام «زابلي» در سرزمين بين غزنه و قلات غلزائي (وبصورت دقيق تر در حوزه رود غزنين و آب ايستاده ) (48) در قرن پنجم ميلادي(49) و سربر آوردن دو شخصيت مهم زابلي ، چون «تورامانا» و «مهراكولا»(50) مجدداً سرزمين بين غزنه و هامون را به مفهوم زابلستان بهم باز پيوست كه ادبيات هزار ساله زبان دري آنرا فراموش نكرده و در متون ادبي و جغرافيايي اسلامي چنانكه ديديم زابلستان بمعني سيستان و سيستان بمعني زابلستان بكار رفته است .
هر دو سرزمين پهلوان پرور و مرد خيز و تاريخ ساز بوده اند و هستند و در دوران اسلامي اين حقيقت را در آنطرف بست صفاريان عیارمنش و در اين طرف بست غزنويان به كرسي نشانده اند.
مآخذورویکردها:
[1]- برهان قاطع، چاپ هند، ص 375 .
2- همان اثر، ص 377 .
3- فرهنگ جهانگیری، طبع لکنهوی هند، ص 156، ج 1 .
4- عبدالقادر بغدادی ، لغت نامه شهنامه ، ص 11 و نیز رجوع شود به معجم شهنامه تصحیح و تالیف و ترجمه حسن خدیو جم ،ص 161 .
5- فرهنگ رشیدی، چاپ کلکته هند، ص 36 ج 1 .
6- مؤید الفضلا، چاپ هند، ص 485 ج 1 .
7- مجمع الفرس ، زیر کلمه زابل دیده شود.
8- شمس اللغات ، طبع هند، ص 363 ،ج 1 .
9- غیاث اللغات ، طبع هند،ص 402 .
10- بهار عجم، طبع هند، ج 2 ص 44 .
11-بحواله حاشیه غیاث اللغات، ص 262 .
12- فرهنگ انندراج ،ج 2 ص 256 و ص 261 .
13- برهان جامع ، زیر کلمه زابل دیده شود.
14-حبیبی ، هفت کتیبه قدیم ، طبع کابل، ص 5- 7 .
15- شاهنامه فردوسی ، چاپ دبیر سیاقی، داستان شغاد و شاه کابل
16- همان اثر، جلد اول، ص 172 .
17- همان جا، ص 151 .
18- اسدی طوسی ، گرشاسپ نامه چاپ حبیب یغمانی، ص 329 .
19- همان اثر، ص 203 .
20- شاهنامه ، فردوسی داستان مرگ رستم به حیله شغاد .
21- تاریخ سیستان، ص 21 .
22- تاریخ سیستان، ص 22 .
23- تاریخ سیستان، ص 28 .
24- تاریخ سیستان، ص 114 .
25- همان اثر ص 114 - 117 - 216 .
26- همانجا، ص 255 .
27- همان اثر، ص 249 .
28- همانجا ،ص 307 - 348 .
29- همان اثر، ص 308 ، ح1 .
30- ص 188 حواشی حدود العالم طبع پوهنتون کابل
31- حدود العالم، طبع 1317 تهران، ص 64 .
32- فتوح البلدان، متن عربي، ص 396-397 .
33- معجم البلدان ،ج 4، ص 365 .
34-ابن خرداد به، مسالك و ممالك، ص 39 - 243 .
35-نزهت القلوب، ص 142 .
36- گلستان دوم، ص 199 .
37- بستان سياحه، ص 301، تعليقات سعيد نفسي بر تاريخ بيهقي، ج 3، ص 1149 .
38- زير نام زابل و زاول ديده شود.
39- پوهاند حبیبی،هفت كتيبه قديم ،ص 7 .
40- سعید نفیسی، تعليقات تاريخ بيهقي ،ج 3، ص 1152 .
41-دانشمند فقيد ايراني مرحوم سعيد نفيسي نيز نظري مشابه نظر پوهاند حبيبي داشته و نوشته اند در سكه هاي اين ناحيه بزبان و رسم الخط تخاري كه از خط يوناني بيرون آورده اند نام و عنوان شاهان اينجا را شاهو زابولا نوشته اند و بزبان و خط پهلوي (زاب ملكا) آمده و پيداست كه كلمه (ملكا) هوزارشو از زبان آرامي است و در زبان هاي ايراني (زاب شاه ) بايد گفت در اين صورت ترديدي نيست كه اصل نام زابل در پهلوي (زاب ) بوده و زابل ضبط تخاري اين كلمه است . (تعليقات تاريخ بيهقي، ج 3، ص 1151 ) .
42- هفت كتيبه قديم، از پوهاند حبيبي، ص 7 .
43-مجمل التواريخ، ص 28 (حبيبي )
44- حبیبی، هفت كتيبه قديم، ص 7- 8 .
45- کهزاد، تاريخ قديم افغانستان، ج 2، فصل سكائي ها و پهلواها.
46-همانجا ونيز ديده شود تاريخ تمدن ايراني، ترجمه عيسي بهنام، ص 372 .
47- تعليقات تاريخ بيهقي، از سعيد نفيسي، ج 3، ص 1151 .
48- تعليقات تاريخ بيهقي، ج 3، ص 1152 .
49- حبیبی،هفت كتيبه قديم ،ص 7 .
50- كهزاد، تاريخ قديم افغانستان، ج 2 ،ص 464 – 465، كهزاد از قول مارتن لقب تورامانا را برويت كتيبه كيورا (هند Jaula) خوانده كه شكل ديگري از كلمه زوبل Zobal مضروب در مسكوكات عصر كوشاني برسم الخط يوناني باشد و در رسم الخط برهمي اين كلمه بشكل جبولهJabuvala یا Jabula آمده (همان اثرص 465- 504 ) اكثر اين مسكوكات در هده جلال آباد از ستوپه بزرگ آن بدست آمده كه بقول داكتر جونكر اين مسكوكات در بلخ ضرب شده و همچنان مسكوكات ديگر زابلي يافت شده كه شباهت تام با مسكوكات مضروبه مرو عهد بهرام پنجم دارد و آن را در مرودر قرن چهارم میلادی ضرب كرده اند (هفت كتيبه قديم ص 7 ) .