هيس!!! اسمشو نبر!/غلامرضا عمراني

 


به نام خدا
غلامرضا عمراني
این که کسی بیاید و در روزنامه(ها)ی پرشمار مملکت، زیر نگاه این همه «مو از ماست کشنده‌ی محترم قد و نیم قد» که حتی جنبیدن یک پشه در جابلسا هم در نظرشان عیان است، در روز روشن، آگهی رنگ و وارنگ بدهد که حاضر است فلان خدمت یا خدمات را ارائه دهد و محض رضای خدا، خودش و اعوان و انصارش در خدمت رفاه هم‌کیشان و هم‌اندیشان و هم‌ریشان محترم هستند و محضا لله و خالصا مخلصا فی سبیل‌الله نرخشان شاخ غول گرانی و تورم می‌شکند و حتی حاضرند از جان و دل در ازای مبلغی ناچیز ... و از آن‌ها که گویند و دانید... و چندین و چند شماره‌ی تلفن ثابت و سیار و ایران‌سل و توران‌سل و همراه اول و دوم و سوم ... تا چندم هم پشت‌بند آگهی‌اش ردیف فرماید، تا این جا نه مسئله‌ی تازه‌ای است و نه من موضوعی درخور را پیش کشیده‌ام.
اما موضوع از آن جا آغاز می‌شود که تو هم مثل سایر خلق‌الله- که منتظر چنین موهبتی بودی و بختی که درست، بی چک و چانه، خودش با پای مبارک آمده تا در خانه- زنگی بزنی و از ایشان دعوت کنی که منت بگذارند و قدم رنجه فرمایند و ... هنوز تو از خرج و برج اين برج و برج آينده نزده‌اي و هنوز درخور ارج و ارز ایشان شیرینی و میوه و آجیل و ... آماده نساخته‌ای تا به حلق مباركشان بچپاني که ناگهان ناباورانه پس از اندکی و اندی انتظار، زنگ بنده منزل، شادمانه و سرخوشانه به اهتزاز درآید و ایشان و وردستان ایشان- که شأن نزول و ظهورشان را برای یک چک و چانه‌ی ساده نمی‌دانی- وارد شوند و سر تا قدمت را متر و سانتی‌متر کنند و دستی بر پشتت بکشند و وجبت کنند و عرض و طول شانه‌هایت را بسنجند و دندان‌هایت را بشمارند و پهنای دنده‌هایت را بیازمایند و ... و دل و گرده و جگر و ... و الخ.
تا این جا هم سخن تازه‌ای نیست؛ می‌توانید در پاسخم بفرمایید که از این بسیار می‌افتد در این شهر؛ و مایه‌اش تنها شیر و شکلاتی و آجیل و آب نباتی و چای و شیرینی و میوه‌ای و اخيرا هم قهوه و شيرقهوه و «اسپرسو»يي و ... است که لله‌الحمد فت و فراوان است و تدارکش آسان و دیگر چه؟!
گفتم که هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده؛ تا چرتکه و ماشین حساب‌ها به کار افتد و جمع الجمع و ضرب الضرب آن‌ها تمام تار نازک چرتت را پاره کند که ای دل غافل تو گمان کرده بودی گربه حیوان خوش خط و خالی است و الآن با پلنگ و یوز پلنگی مواجهی و مبالغی شماتت هم همراه خنده‌ي استهزا بشنوی که شما کجایید و نرخ‌ها کجا؛ و شما این مدت انگار یا حتما در خارج از این آب و خاک، باد و آفتاب و پشملبا و بستنی قیفی نوش جان می‌کرده اید و از درد دل این طبقه‌ی شریف به‌کلی بی‌خبرید و آن قدر از این دست در گوشتان و در گوش یک یک اعضای خانواده‌تان بخوانند که دل بره و جگر مرغ به حالشان کباب شود؛ دل تو و اهالی نازکْ‌‌دل خانواده‌ات که سهل است.
خب؛ اصل داستان از این جا آغاز می‌شود که پول این خدمات عرضه نشده را پیشاپیش مطالبه می‌فرمایند و با این گرانی‌ها و تورمِ دقیقه‌ای که یک ساعت است روضه‌اش را برایتان می‌خوانند و اگر چنان که سال نیکو از بهارش پیداست، به محض این که قدم از منزل بیرون گذاشتند، چه بسا که نرخ ناگهان به ده برابر و صد برابر صعود کند، دیگر آنان مسئول نیستند که طبق شواهد در شهر از این واقعه بسیار افتاده و می‌افتد و مبادا که شما نیز غفلت کنید و الا بر شما نیز همان رود که بر آن پینه دوز رفت؛ القصه رای گفت چه گونه بوده است آن داستان؛ و برهمن گفت آورده‌اند که در حوالی چین و ماچین شهری بود و ... .
ای بابا ببخشید؛ فکر کردم دوباره دارم کلیله و دمنه می‌نویسم؛ واقعا ببخشید؛ الغرض پول را به قول خودشان به فی روز و فی‌البشمار از شما می‌گیرند و – گرفتند؛ هم‌چنان في‌البشمار- .. . شما یادتان باشد، جان بابا؛ جایی مرو تا من رسن بیارم و ... .
ای بابا باز هم که عنان از دست رفت؛ بگذریم؛ همین فردا، حوالی نماز بامداد تا نماز خفتن جایی نروید که ما خواهیم آمد و خواهید دید و خواهید بهبهید و خواهید چهچهید و ... .
فردا صبح زودترک از خواب برمی‌خیزی و دست روی دست و رو شسته و ناشسته می‌نشینی و به اهل و عیال سفارش یک صبحانه‌ی آبرومند می‌دهی و چرت می‌زنی و با هر صدای قژ اتومبیلی و سوت و زنگ و ... رنگت زرد و سرخ می‌شود و زبانت به تته پته می‌افتد و انگار خواستگار در حوالی کوچه است و تو دم‌بخت و ... .
نزدیک ظهر که می‌شود، آهسته به عیال می‌گویی که در حساب و کتاب بعد مسافت دچار مختصری سوء تفاهم شده‌ای و راه البته دور است و صبحانه نشد؛ حول و حوش ناهار خواهند رسید و آب بادیه را بیشتر کن و سفره را پهن‌تر و درازتر کن و دست روی دست به هر صدای پایی و بال مگسی و از جا بپری که اینک ... .
القصه سه روز و سه هفته و سه ماه که از این واقعه بگذرد، به دلت خطور کند که نکند ... ای دل غافل؛ آخر آقای فلان و بانو بهمان نیز از این داستان‌ها داشته‌اند و گفته‌اند و تو فقط به آنان خندیده‌ای و خوش‌بینی خودت را به رخ ایشان کشیده‌ای که نه؛ هنوز در این ملک و سرزمین تتمه‌ی ایمان و وجدان و قول شرف مردانه و رهن و اجاره‌ی یک تار سبیل ... باقی است و ... نه، اصلا نه و قطعا نع!
بالأخره به اغوای این و آن، تلفن را برمی‌داری که از سر گلایه سخنی بگویی؛ با جمله‌ی معهود و امیدوارکننده‌ی «امری باشد؛ در خدمتیم»، مواجه می‌شوی و دوباره امیدوار و نشانی و ... دوباره انتظار و ... تلفن بعدی که اصلا محلت نمی‌گذارد و کسی گوشی آن را برنمی‌دارد، در گوش دلت می‌گوید که ای دل غافل نکند ...! اما نه؛ بد به دلت راه مده؛ ولی آن شماره‌ی تلفن دیگر سوخته است و بی‌ثمر؛ شناسایی شده است و ... تمام. از تلفن دیگری شماره می‌گیری و دوباره همان صدای امیدوار کننده‌ی ملکوتی «امری باشد؛ در خدمتیم» و گرفتن نشانی و ... کار تمام است؛ در میانه‌ی مکالمه گوشی را می‌گذارند و این شماره هم سوخت و چند شماره‌ی دیگر همسایه و دوست و آشنا و ووو.
تازه می‌فهمی که سخن از همان مقوله است که آقای فلان و بانو بهمان نیز گفته‌اند و شنیدیم و خوانده‌ایم و هنوز باور نکرده‌ایم.
پرده‌ی بعدی ماجرا از این جا آغاز می‌شود با شرکت تمام «ارگان‌های ذی‌ربط و غیرذی‌ربط و ذی‌صلاح و غیرذی‌صلاح که الغریق یتشبث ...؛ و هر جا نیشخندی که مگر بارها نگفته‌ایم که «و لا تؤتؤ السفهاء اموالکم»؛ و از ما همان بلاغ بود و ابلاغ و دیگر مشکل، مشکل خودتان است و یک نصیحت پدرانه هم چاشنی آن که:
«...
توصیه می‌کنیم بگذرید و این مایه کلاه کوچک مامانی ناقابل ارزش وقت تلف کردن ندارد؛ خدا را شکر کنید که ...؛ و شما هم– چنان که از وجناتتان پیداست- ماشاءالله بزنیم به تخته؛ اهل کمالاتید و هر که با جهال درافتد، به نقص عقلش اقرار کرده باشد و شما هم که نمی خواهید چنین کنید و از این پس چشم و گوشتان را باز کنید و نباید چنان می‌کردید و باید چنان می‌کردید و حالا هم جلوی ضرر را از هر جا ... »؛
و به قول ملا پس دزد را در این میانه گناهی نه؛ و راستی؛ خودمانیم عجب داستانی است این داستان جمله‌های قصار عربی؛ رواییشان حرف ندارد و اگر حوصله کنی برای هر موردی یکی دو تاش یافت می‌شود و به قول امروزی‌ها برای اندام ناساز ما »فیتِ فیت«! و یک کلام ختم کلام!
آغاز فاجعه!
فاجعه درست از همین جا آغاز می‌شود و رسانه‌های ما هم شکر خدا سرشار است از همین فیلم‌ها و پیام‌هایی از این دست که به امید هیچ کس منشین و خودت دست همت از آستین بیرون بیاور و متخلف را خودت ادب کن تا عبره للناظرین باشد و تو در برابر خودت و خانواده‌ات مسئولی و گرفتن حقت از واجبات مسلم است و ... همه‌ی آن‌ها هم نیک می‌دانند که به ریش تو و امثال تو رسما خندیده‌اند و فلان فیلم را هم می‌بینی که فلان صاحب حق، به هر بهایی-که نه بدتر از آن متصور است- اسلحه‌ی گرمی تهیه کرده است و این البته در سکانس‌های انتهایی فیلم اتفاق می‌افتد که مقدمات آماده شده و ذهن تماشاچی آن را برمی‌تابد که تا کنون قهرمان فیلم چندین نوبت کتک و تحقیر و توهین را تحمل کرده است و اکنون از دید تماشاگر مقدمات خریدن اسلحه آماده شده است و حالا دیگر خون همه به جوش آمده است و الی النهایه... و گاه می‌بینی که قهرمان اول این فیلم دختر خانمی است هنوز سرد و گرم روزگاران نچشیده که با آنچه دیده‌ای حق هم از آن اوست و حالا تو می‌مانی و این داستان کهنه که:
چه مردی بود کز زنی کم بود!!
فاجعه آغاز شده است.
و اغلب فاجعه‌ها از همین «بنیاد اندک ظلم» به تعبیر سعدی آغاز شده است و هر کسی باید صلیب خودش را خودش بر دوش مبارک بکشد و همه‌ی آن‌ها که در مورد جامعه‌ی مدنی خوانده‌ای و ...؛ سوزنی بردارید و به این بادکنک بادکرده  فروکنید. همه‌ی ماجرا همین است.
تا پايان ماجرا ديگر خودتان مي‌توانيد پياده گز كنيد؛ جاي دوري نيست؛ همين دو سه كوچه پايين‌تر؛ بفرماييد.
...
و حكايت؛ نه، شكايت(؟!) سيري چند؟