پیام یعقوب لیث به خلیفۀ عباسی/محمد اعظم سیستانی

 

 

پیام یعقوب لیث  به خلیفۀ عباسی

 

یعقوب لیث، مؤسس دولت صفاریان عیارمنش،یکی از سیماهای تابناک تاریخ کشورما و دلیرمردی ازعیاران وجوانمرد ان شبگرد سیستان بود که کورۀ رویگری او را چون سندان استوار و پایدار بار آورده بود.

بگفته گرديزی، ليث(پدر یعقوب ،عمرو، طاهر وعلی) که طبعی بخشنده داشت «هرچه بدست آوردی با عياران خوردی.» پسران ليث هم چون بر دسترخوان پدر خورده بودند، روش پدر را تعقيب و تقليد ميکردند. آنها بزودی در ميان رفقای خود مردان برجسته و بارزی شدند و با شيوۀ سخاوت و جوانمردی و رفيق‌پروری،دوستان زياد پيدا کردند. مخصوصاً يعقوب که هرچه پيدا ميکرد، صرف جوانان و جوانمردان مينمود.

 بقول گرديزی، يعقوب شغل رویگری وروزی نيم درهم مزد داشت و«سبب رشد او آن شد که بدان چه يافتی و داشتی جوانمرد بودی و با مردان خوردی و نيز با آن هوشيار بود و مردانه، و بهر شغلی که بيفتادی از ميان هم شغلان پيشرو او بودی.»[1]


روح سرکش يعقوب با شغلش نميخواند و چون دارای خيالات بلندی بود، از پای کوره رويگری برخاست و در حلقه عياران و جوانمردان درآمد. بدين طريق يعقوب از رويگری به عياری شد و از آنجا به به راهداری وبدرقۀ کاروانها و سپس سرهنگی يافت و خيل (گله اسپ و سواران) يافت.[2]                                

در دهه سوم قرن سوم هجری یعقوب در گروه اجتماعی مهم وقابل اعتنای آن روزگار یعنی عیاران یا جوانمردان سیستان قرارگرفت و باشرکت درهنگامه ها وفعایت های سیاسی- اجتماعی عیاران ازمراحل دشواری عبور نمود و در پرتو هوش ودلیری وبرتری بر همقطاران خود موفق گردید تا بر سریر پادشاهی بنشیند. پس از آنکه یعقوب لیث ، صالح بستی ودرهم بن نصرحکمران سیستان را با اقدامات جسورانه     


تصویر یعقوب لیث ، اثری ازشهبازی سیستانی

 خود عقب زد وزمام امورسیستان را در دست گرفت، به یگانه مردمقتدرمخالف خود، عَمَّار خارجی

مقیم ، کش صفار درهلمند سفلی این پیغام را فرستاد:« ما باعتقاد نيکو برخاستيم، که سيستان نيز فراکس ندهيم، و اگر خدای تعالی نصرت کند، به ولايت سيستان اندر فزاييم آنچه توانيم....»[3]

 

با چنین شعاری است که یعقوب لیث مردم سیستان را به گرد خود گردآورد ونیروی عظیمی جنگی سازمان داد وبا این نیرو،درمدت کوتاهی نه تنها سیستان،بلکه بست وقندهار، وغزنی وکابل وبامیان وبلخ وهرات وسراسرخراسان (افغانستان) وفارس (ایران) را فتح و تحت فرمانروائی خود در آورد و امپراتوری بزرگی تشکیل داد که  مرزهای شمالی اش تا آمودریا میرسید ومرزهای جنوبی اش تا دریای عمان،مرز شرقی اش تا هندوستان وغربی اش تا دجله گسترده بود. دراین قلمرو وسیع او از 247 تا 265 هجری حکم راند .زبان دری را بجای زبان عربی در دربار وقلمرو خود رسمیت داد ومحمدابن وصیف سکزی ، رئیس دارالانشاء یعقوب نخستین کسی بود که بزبان فارسی دری شعر سرود.

پیروزیهای جنگی یعقوب لیث در سرزمین های خراسان وفارس ، دستگاه خلافت را دچار نگرانی ساخت وبرای جلوگیری از یشرفت های برق آسای یعقوب لیث، امرتکفیر وی را صادر نمود.

 

تکفیر یعقوب از سوی خلیفه: ‏

هنگامی که یعقوب از طبرستان به حاکم ری نامه نوشت واسترداد عبدالله سگزی وبرادران وی را از وی تقاضانمود واو هم آنها را دست بسته به خدمت یعقوب فرستاد،درعین حال  جریان کار یعقوب را به خلیفه  گزارش داد و اشاره کرد که یعقوب ادعای ‏حکومت ری را دارد. خلیفه معتمد از پیشرفت کار یعقوب سخت خشمگین شد و دستور ‏داد تا یاران و غلامان یعقوب را که در دستگاه خلافت بودند توقیف کنند و اموال آنان را ‏مصادره نمایند. ضمناً نامه یی به عبدالله بن طاهر(این عبدالله پسرطاهر ذوالیمینین نیست) حاکم عراق نوشت تا ‏حجاج و زوار خراسان و طبرستان  و گرگان و ری را جمع کند  و فرمان خلیفه را در باره ‏اینکه « یعقوب دیگر حاکم خراسان نیست » برای شان بخواند . ‏عبدالله نیز فرمان را در محضر زوّار خواند و سی نسخه از روی آن نقل کرد و به کلیه ‏نواحی فرستاد تا مردم از آن آگاه شوند.[4] ‏

مضمون فرمان خلیفه چنین بود:« ما قبل از این یعقوب لیث را به ایالت سیستان سر ‏افراز کرده بودیم اکنون که علامات طغیان از وجنات حال او ظاهر شد ، حکم میکنیم که ‏بروی لعنت کنید!»[5]

خلیفه برای اینکه آخرین ضربت خود را بر یعقوب وارد کرده باشد ، او ‏را تکفیر کرد و تهمت « باطنی بودن »[6] بر او بست و « به امراء خراسان نامه فرستاد که ‏یعقوب دعوت بواطنه پذیرفته است و میخواهد که در دین شکست آرد، هر که دیندار ‏است در متابعت او مخالفت کند. »[7] ‏

 بدین ترتیب ‏مهر تکفیر باطنی بودن بر بیشانی یعقوب زده شد و این حرف در دهن ها افتاد که داعیان ‏یعقوب را بفریفتند و در سر در بیعت اسماعلیان شد ، و با خلیفه دل بد کرد.»[8] ‏ یعقوب ‏متوجه شد که اقدامات او علیه سادات علوی هر چند به نفع خلیفه بود مورد توجه قرار ‏نگرفته است، سخت آزرده واز خلیفه متنفرشد، و به سیستان نامه نوشت: « به نایب خویش ، تا علویان را ‏که گرفته  و به آنجا فرستاده بود خلاص دهد و نفقه، تا به ولایت خویش شوند، و چنانکه ‏او نبشت همه را خلاص دادند و یکی از سادات برادر حسن زید،ابو عبدالله محمد بن زید ‏بود. »[9] ‏ این دو برادر مجدداً در طبرستان مقام خود را باز یافتند تا اینکه در 287 ‏هجری بدست اسماعیل سامانی برافتادند . ‏

 

نظریعقوب لیث نسبت خلفای عباسی:

مؤلف تاريخ سيستان مي نويسد:

«يعقوب بسيار گفتي كه دولت عباسيان بر غدر و مكر بنا كرده اند. نبيني كه بابوسلمه و بومسلم وآل برامكه وفضلِ سهل با چندان نيكوئي كه ايشان را اندر آن دولت بود، چه كردند؟ كس مباد كه بر ايشان اعتماد كند.»[10]

براستی دولت عباسیان دولت غدر وخیانت بود. دولتی بود که حاصل رنج و فداکاری واز جان گذشتگی خراسانیان بود، اما آنها تمام کسانی را که در راه به قدرت رساندن آنان جان فشانی کرده بودند، با غدر وخیانت هلاک کردند. ابوسلمۀ خلال، با همه سعی وکوشش خود که در نشر دعوت آنها کرده بود، به سبب بدگمانی کشته شد. ابومسلم نیز که درواقع دولت عباسیان ساخته و پرداختۀ او بود، از بدگمانی آنها در امان نماند. برمکیان هم از این سرنوشت شوم  وغم انگیز رهائی نیافتند. خاندان سهل نیز همین سزا را دید واین رفتار خدعه آمیزی که عباسیان، در حق سرکردگان خراسانی کردند، بی تردید نفرت انگیزبود.

بيهقی از ظلم وستم علی بن عيسی ،حکمران هارون الرشید بر مردم خراسان وسیستان ، کرمان و ری وسپاهان وخوارزم وماوراء النهر،وسایر شهرها  واز ارسال هديه های اعجاب انگيز او به دربار بغداد چنين تعريف میکند:

« خراسان و ماوراءالنهرو ری و جبال و گرگان و طبرستان و کرمان و سپاهان و خوارزم و نيمروز و سيستان بکند و بسوخت و آن ستد کز حد و شمار بگذشت . پس از آن هديه يی ساخت رشيد را که پيش از وی کس نساخته بود و نه پس از وی بساختند و آن هديه نزديک بغداد رسيد و نسخت آن بر رشيد عرضه کردند سخت شاد شد ديگر روز بر خضراء ميدان آمد و بنشست و يحيی (برمکی) و دوپسرانش را بنشاند( که رشيد دل گران کرده بود برآل برمک و دولت ايشان بپايان خواست آمد)، و فضل ربيع ( حاجب بزرگ ) و قوم ديگر و گروهی بايستادند . و آن هديه ها را بميدان آوردند : هزار غلام ترک بود بدست هريکی دوجامه ملون از ششتری و سپاهانی و سقلاطون و ملحم ديباجی و ديبای ترکی و ديداری وديگر اجناس ، غلامان بايستادند با اين جامه ها و براثر ايشان هزار کنيزک ترک آمد بدست هريکی جامی زرين ياسيمين پر از مشک و کافور و عنبر واصناف عطر وطرايف شهرها . و صدغلام هندو و صدکنيزک هندو بغايت نيکو رو و شارهای قيمتی پوشيده و غلامان تيغهای هندوی داشتند هرچه خياره تر ، و کنيزکان شارهای باريک در سفطهای نيکوتر از قصب . و با ايشان پنج پيل نرآوردند و دوماده، نران با برگستوانهای ديبا و آئينه های زرين و سيمين و مادگان با مهد های زر و کمرها و ساختهای مرصع بجواهر. و بيست اسب آوردند بر اثر پيلان با زين های زرين ، نعل زربرزده ، و ساختهای مرصع بجواهر بدخشی و پيروزه ، و اسپان گيلی ، و دويست اسپ خراسانی با جلهای ديبا ، و بيست عقاب و بيست شاهين ، و هزار اشتر آوردند دويست با پالان و افسار های ابريشمين ، ديباها درکشيده در پالان ، ديگر اسباب و جوال سخت آراسته ، و سيصداشتر از آن بامحمل و مهد ، بيست با مهد های بزر و پانصد هزار و سيصد پاره بلور از هر دستی ، و صد جفت گاو و بيست عقدگوهر سخت قيمتی و سيصد هزار مرواريد و دويست عدد چينی فغفوری از صحن و کاسه و غيره که هريک از آن در سرکار هيچ پادشاهی نديده بودند و دو هزار چينی ديگر از لنگری و کاسه های کلان و خمره های چينی کلان و خورد و انواع ديگر و سيصد شاد روان و دويست خانه قالی و دويست خانه محفوری .


چون اين اصناف نعمت بمجلس خلافت و ميدان رسيد تکبيری از لشکر بر آمد و دهل وبوق بزدند آنچنانکه کس مانند آن ياد نداشت و نخوانده بود و نشنوده . هرون الرشيد روی سوی يحيی برمکی کرد و گفت : اين چيزها کجابود در روزگار پسرت فضل ؟ يحيی گفت: زندگانی امير المؤمنين دراز باد، اين چيزها در روزگار امارت پسرم در خانه های خداوندان اين چيزها بود بشهرهای عراق و خراسان . هرون الرشيد از اين جواب سخت تيره شدچنانکه آن هديه بر وی منغص شد و روی ترش کرد و برخاست و از آن خضرا برفت .»[11]

خلفای عباسی در اثر غارت ملل تابعه بجای رسیدند که برای خود ( قصر التاج ) اعمار نمودند . حکایت این قصر چنان است که : «  امیرالمومنین المقتدربالله کاخ و باغ بسیار زیبایی پدید آورد که آن را دارالشجر می خواندند . در این کاخ درختی از زر و سیم ساخته بودند  که میان دریاچه ء بزرگی جلو ایوان کاخ قرار داشت . این درخت هشت شاخهء بزرگ از زر و سیم داشت و بر هر شاخهء آن شاخه های کوچک ، میوه های گوناگونی از جواهر رنگا رنگ دیده می شد. به علاوه از پرندگان زرین و سمین صدای سوت و آواز چهچه بر می خاست و در اطراف راست و چب دریاچه مجسمهء پانزده سوار بود که لباس حریر پوشیده و شمشیر در کمر داشتند و چنین به نظر می رسید که به جنگ یکد یگر می شتابند. »[12]

شايان ياد آوری است که اين ثروت های سرشار وهديه های کلان و مال های خراج از سيستان و بلخ وهرات ونیشاپور وسایر شهرهای خراسان وایران به سواحل دجله سرازير ميشد و در آنجا کاخهای و باغهای با شکوهی برای خلفا و سرداران شان بر پا ميگرديد و آنچه باقی ميماند صرف عياشي ها و خلعت ها و خريد کنيزکان زيبا روي از نواحی دور دست ميشد.

 

پیام یعقوب لیث به خلیفۀ عباسی:

از شعر المتوکلی که از جانب یعقوب لیث برای خلیفه معتمد فرستاده شده برمی آید که او در صدد بوده تا درسایۀ درفش کاوان بر همه امم سیادت جوید ویر سریر ملوک عجم برآید وخاندان عباسی را برادازد. المتوکلی اصفهانی از ندمای المتوکل عباسی(232- 248)هجری از تند ترین افراد شعوبیه بود.اشعار زیرین او که از قول یعقوب لیث به خلبفۀ بغداد نوشته شده،  درمعجم الادباء یاقوت حموی بدین گونه نقل شده است:

انا ابن الاکارم من نسل جم          وحائـز ارث ملوک العجم

ومحیی الذی بادمن عـزهم          وعـفی علـیه طوال القــد م

وطالب او تار هــم  چهــرة         فـمــن نام عـن حقهم لم انم

معی علم  الکا  بیان الــذی          به ارتــجی ان اسود الامم

فقل لـبنی هاشم  اجــمعــین         هلمــوا الی الخلع قبل الندم

ملکنا کم عنـــــوة  بالــرما         ح طعناً وضرباً بسیف خذم

و اولا کم  المـلک  آبـاء  نا           فـما ان و فیتم بشکر النعم

فعودوا الی ارضکم بالحجاز        لالکم الضباب ورعی الغنم

فانی  ساعلو ســریر ملوک          بحــد الحسام وحرف القلم[13]

ترجمۀ این شعردر فارسی چنین است:« من فرزند آزادگان جم نژاد وصاحب ارث پادشاهان عجم استم. وزنده کنندۀ آنچه عزت آنان که از میان رفته وطول ایام قدیم برآنها قلم فراموشی کشیده است. من آشکارا خواهان انتقام آنانم واگر کسی ازحق ایشان  چشم پوشد،من چشم نخواهم بست. درفش کاویان با من است وامیدوارم که با فَّر آن برتمام ملل برتری یابم. پس به همه بنی هاشم بگو که پیش از پشیمانی آمادۀ خلع شوید.ما به قهر وطعن نیزه وضرب شمشیر ها شما را جکومت دادیم وپدران ما پادشاهی را به شما دادند، اما شما به شکر نعمت ها وفا نکردید، پس بازگردید به حجاز سرزمین خود برای خوردن سوسمار ووچرانیدن گوسپندان. وآنگاه به یاری شمشیرتیز نوک قلم، من برتخت پادشاهان خواهم نشست. »[14]

يعقوب به داستانهاي ملي و قهرماني كه يادگار عظمت و سربلندي نياكان نامدار او بود، اهميت بسيار مي داد. در نظر يعقوب هيچ چيز بهتر از شجاعت، پيروزي و سربلندي و كسب افتخارات نبود و اين خوي از همان آوان كودكي كه بداستانهاي ملي و حماسي آزاده مردان سيستان بخصوص  خاندان سام وزال ورستم ، گوش میداد، خميرۀ جان او شده بود.وبا همین روحیه بود که خواست بربغداد حمله کند وخلیفه معتمد را ازقدرت بزیرکشد وخود برسریرسلطنت عجم فراز آید.این رخ داستان یعقوب نیز خواندنی است که در زمانی دیگر بدان پرداخته خواهدشد.

پایان 1/6/2014

مآخذوزیرنویسها:

[1]-زین الاخبارگردیزی،چاپ قزوینی، ص 6-7 ، حبيب‌السير، ج ۲ ص ۳۴۶ و نيز  منتخب جوامع‌الحکايات چاپ بهار دیده شود.

[2]- زین الاخبار،همانجا

[3]- تاریخ سیستان، از پیام یعقوب لیث به عمار خارجی،ص 203

[4]- یعقوب لیث ، ص 214

[5]- احیا الملوک ، ص 27

[6]- باطنی به کسانی گفته می شد که عقیده داشتند همه ‏جوانب شرع ( قرآن- احادیث ) غیر از ظواهر، باطنی هم دارد و قایل به تاویل بودند ، ازآن ‏میان مردم اسماعیلیه  هفت امامیه متحمل عذاب ها و کشتارهای زیاد شده اند.

[7]- تاریخ گزیده ، ص 334

[8]- سیاستنامه، نظام الملک ، طبع علامه قزوینی، ص 16

[9]- تاریخ طبرستان ، ص 246 ‏

[10]- تاريخ سيستان ص 267 .

[11]- تاريخ بيهقی ،چاپ داکتر فياض،صص ۵۳۶ -۵۳۷

[12]-مرتضی راوندی، ج۲ص ۱۵۱- ۱۵۲

[13]- دکتر زبیح الله صفا،حماسه سرائی در ایران، ص 148

[14]- لینک پیام یعقوب لیث به خلیفۀ عباسی دریوتیوب  به شرح زیر

است:https://www.youtube.com/watch?v=uC8VIwfU_G