سيري در آسوکه های سـيـسـتـان قسمت اول/غلامرضا عمرانی

 

 

إِنَّ فِي ذَلِكَ لَذِكْرَى لِمَن كَانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَى السَّمْعَ وَهُوَ شَهِيدٌ، ق/ 37.

درآمد:

يكي از جلوه‌هاي اصيل فرهنگ بشري كه آدمي را با خدا و طبيعت و انسان و هم‌زيستان انسان در جهان پيوند مي‌دهد، «افسانه» و به‌تعبير مردم سيستان «آسوكه» است؛ پديده‌اي به ديرپايي خود انسان و هم‌پاي و همراه وي از هميشه تا امروز.

آسوكه ويژه‌ي هيچ فرهنگي نيست؛ از آنِ همه‌ي فرهنگ‌هاست؛ زيرا هيچ فرهنگي از آن تهي نيست و از آن بي‌نياز نيست؛ و نيز تهي و بي‌نياز نخواهدماند.

سيستان- كه سهم عمده‌اي در پايه‌ريزي تمدن بشري دارد- سهم عظيمي نيز از آسوكه دارد كه بدان مي‌نازد و مي‌بالد و جا دارد كه محققانه و به‌كرات مورد موشكافي و بازبيني علمي قرار گيرد و چه و چون و چند اين گنجينه‌ي گران‌سنگ، اگر نه براي ديگران، دست‌كم براي تاريخ، بازيافت و بازگو شود.

اين يك انتظار است ولي كافي نيست؛ پژوهيدن پاره‌فرهنگ آسوكه به‌خودي خود كامل نيست؛ مگر با اشاعه‌ي آن همراه شود؛ وگرنه چونان آبي راكد در درون خويش فروخواهدافسرد

با تأسف بايد گفت كه ما، دست كم همين نسل، به سرنوشت داشته‌هاي گران‌قدرمان بسي بي‌توجهي روا داشته‌ايم تا آن جا كه بيم جدي از دست دادنشان مي‌رود و اين خود كم خسارتي نيست؛ چراكه يا قطعا جبران‌ناپذير است يا جبران آن – اگر ممكن شود- با كندي روزافزون همراه خواهدشد.

اين درست كه در آسوكه‌هاي ما خرق عادت و خرافه و خيال‌بافي و ... وجود دارد؛ اما كدام افسانه را از كدام فرهنگ ديگر سراغ داريد كه چنين نباشد؟

ما شايد درست به همين دليل نسبت به آسوكه‌هايمان بي‌مهري مي‌ورزيم؛ اما چرا جسارت نقد و بررسي علمي و چند و چون آن‌ها را تاكنون به خود نداده‌ايم؟

محمد عزيز الحبيبي، رئيس وقت دانشكده‌ي ادبيات رباط مراكش جمله‌ي پرمغز و عميقي دارد كه مي‌تواند چراغ روشني تلقي شود؛ آن را به نقل از جلال ستاري در اين جا مي‌آوريم:

«هيچ فرهنگي از اشتباهات و كاستي‌هايش نمي‌ميرد؛ بلكه از اين مي‌ميرد كه آن‌ها را بازنشناخته و تميز نداده‌است؛ از اين مي‌ميرد كه جرئت نكرد به نقد خود بپردازد».[1]

اين سخن دو رويه‌ي مثبت و منفي دارد؛ اگر مرگ را «تولدي ديگر» نام بگذاريم، ترس از آن نابه‌جاست و براين اساس، مرگ فرهنگ جزئي از تولد آن است؛ اصلا نيمه‌ي ديگر زايش و رويه‌ي دوم بالش و گسترش است؛ به‌تعبير مولانا مرگ، يعني رﻓﺘﻦ اﻳﻦ ﻛﻬﻨﻪ‌ﻫﺎ، نشانه‌ي ﻧﻮ ﺷﺪن ﺣﺎلﻫﺎﺳﺖ؛ پس ناگزير است؛ يعني شادي و شور با خود مي‌آورد؛ فرهنگ را مي‌پالايد و ميوه‌ي دل‌چسب نويي از آن توده‌ي مرده‌ي درحال پوسيدن فراز مي‌آورد؛ اما اگر مرگ به معناي زوال و فنا باشد- كه آن نيز ممكن است و با اندكي بي‌مهري و غفلت صاحبان آن فرهنگ روي مي‌دهد- صدالبته كه  نه خودشيفتگي بيش از حد و دل‌بستگي متعصبانه مي‌تواند از مرگ چنان فرهنگي- اگر به آستانه‌ي زوال و تحليل رسيده‌باشد- پيش‌گيري كند و نه ستون و داربست و چفته گذاشتن سودمند مي‌افتد.

با همه‌ي اين‌ها به ياد داشته باشيم كه اگر به‌تعبير حافظ سمومي بر طرف گلشن نگذشته باشد و هنوز بتوان رنگ گل و سمن و ياسمن را در آن تشخيص داد، البته كه به ترفند مددرساني به‌موقع، طارم آن تاك تا به قيامت هم رو به خرابي نخواهد رفت؛ چون هيچ فرهنگي در جهان وجود ندارد كه به‌كلي نقطه‌اي براي اتكا نداشته‌باشد و درنتيجه نتواند حاوي پيامي سازنده «براي بشريت» باشد؛ اما بايد جامه‌اي تازه برايش تدارك ديد كه كهنگي، خود آفت زنده‌بودن است و بايسته‌ي زنده نه؛ و به تعبير مولانا:

 ﻫﺮ زﻣﺎن ﻧﻮ ﺻﻮرﺗﻲ و ﻧﻮ ﺟﻤﺎل                   ﺗﺎ ز ﻧﻮ دﻳﺪن ﻓﺮو ﻣﻴﺮد ﻣﻼل

زيرا باز هم به گفته‌ي همان بزرگوار:

 آن را ﻛﻪ ﺗﺎزه ﻧﺒﻮد، او را ﻗﺪﻳﺪ ﺑﺎﻳﺪ.

باز هم ناگزير به نقل سخني از يك متفكر مسلمان عرب به نام حبشي از همين كتاب مي‌پردازم كه مي‌گويد «اگر فرهنگي منجمد و متحجر شده و به خاموشي گراييده است، بايد احتمال داد كه ممكن است در آن اجاقي نيمه‌خاموش و يا خميرمايه‌اي كه سزاوار است يكي دوباره روشن، و آن ديگر ورزيده شوند، وجود داشته باشند و شك نيست كه اين مايه روزگاري ارزشمند بوده است؛ بنابراين بايد تاريخ آن فرهنگ را در مطالعهگرفت».[2]

درست، به همين دليل است كه مي‌گويم حتي خالي به‌نظر آمدن اين چنته هم نمي‌تواند دليلي براي نفي داشته‌هاي فرهنگي و نتيجتا خودانكاري و نفي خويشتن خويش باشد؛ چرا به اين نمي‌انديشيم كه فرهنگ نيز مثل يك موجود زنده نيازمند تغذيه است تا بتواند رشد كند؟ تاكنون كدام آسيب‌شناسي درباب فرهنگ، به‌ويژه فرهنگ‌هاي بومي، و باز فرهنگ‌هاي منزوي اين سر دنيا صورت‌ گرفته است تا از ضرورت درمان آن– اگر بيمار است- آگاه شويم و- اگر گرسنه است- به تغذيه‌ي سالم آن بپردازيم و نگذاريم به حال احتضار بيفتد؟

 

امروزه حمايت از فرهنگ- اگر به‌عنوان يك ضرورت حاضريم بدان بينديشيم- ساده و ارزان نيست؛ مثل گذشته ساده و سرراست هم نيست؛ در گذشته اگر پاره‌فرهنگي بنا بود به دل هر فرهنگ ديگري رسوخ كند- چون مي‌بايست پياده مي‌آمد يا حداكثر با اسب و شتر- آمدنش مدت‌ها به درازا مي‌كشيد و حتي آن گاه نيز آن پاره‌فرهنگ در يك فرايند دگرديسي بخش يا بخش‌هايي از ماهيت و هويت اصلي خويش را، در غلت و واغلت‌هاي بين راه، از دست مي‌داد و دست آخر زماني جذب مي‌شد كه تقريبا با فرهنگ مقصد سازگاري يافته بود؛ دليل آن را هم مي‌توان در ديرماني و ديرپايي بسياري از مظاهر فرهنگي در جوامع پيشين دانست؛ اما امروزه روند رسوخ پديده‌هاي ‌فرهنگي از مبدأ به مقصد- به‌ويژه اگر مقصد خود را در پايين‌ْدست‌‌ها ببيند- فراگير، ناگهاني، سلطه‌جويانه و خانمان‌برانداز است و به اهالي فرهنگ مقصد- كه مثلا در اين جا ما باشيم- فرصت فكر كردن و جمع و جور كردن خود را نمي‌دهد؛ مي‌آيد و مي‌روبد و جاخوش مي‌كند و نخستين اثرش نيز نفي فرهنگ مقصد است كه به دست خود اهالي آن فرهنگ انجام مي‌گردد. اين روند، يعني تخريب فرهنگي و جاي‌گزيني سريع و آني فرهنگي ديگر ابتدا هم از سنگرهاي بي‌دفاع منطقه‌ي آسيب‌پذير جوان‌تراني صورت مي‌گيرد كه نه براي اين تهاجم از پيش بسيج شده‌اند و نه برنامه‌ي دفاعي منظمي دارند؛ بنابراين از موضعي بسيار ضعيف، سنگر را به پديده‌هاي تازه وامي‌گذارند و خود، عقب مي‌نشينند و سرزنش وجدانشان هم آنان را نمي‌آزارد؛ چراكه جز اين نمي‌توانسته‌اند عمل كنند؛ آنان پيشاپيش خلع سلاح شده‌بودند يا بهتر بگوييم سلاحي نمي‌شناخته‌اند كه در برابر اين تهاجم؛ نه، تجاوز، آن  را بر دوش بكشند.

جوان‌ترها حق دارند به چنين سرنوشتي دچار شوند؛ آخر ما، به‌عنوان پيش‌كسوتان، نه؛ دست كم سالمندان فرهنگي، كه داريم مجلس ختمش را برگزار مي‌كنيم، تا چه پايه، اولا خود، فرهنگ را- فرهنگي را كه اين جا و آن جا كباده‌اش را بردوش مي‌كشيم- مي‌شناسيم و درثاني چه مقدار براي شناساندن اين فرهنگي كه از نبود يا ازدست رفتن آن گلايه سرداده‌ايم، به جوان‌ترها مايه گذاشته‌ايم؟

اين كه در يكي از بندهاي پيشين گفتيم «... پيامي سازنده براي بشريت»، به اين معناست كه بي‌چون و چرا، هر فرهنگي مي‌خواهد و حتي اصرار دارد كه خود را به جهانيان بشناساند؛ اما چند شرط هم، در همان ابتداي كار براي خودش مي‌گذارد:

اولا هيچ فرهنگي نمي‌خواهد با اجزاي منفي، خود را به جهان و جهانيان بشناساند؛ بنابراين گرايش پاره‌هاي فرهنگي يا اجزاي همه‌ي فرهنگ‌ها خواه ناخواه به سمت و سوي مسايل مثبت است؛ اگرچه گاه حتي ممكن است از ديد ديگران منفي جلوه كند؛

دوم اين كه دست‌كم، خرد جمعي از خودمحوري‌ها و خودخواهي‌ها و خودبيني‌ها و خودپسندي‌ها و همه‌ي ناپسندهايي كه يك سوي آن «خود» است، تبرا مي‌جويد؛ چرا كه خرد جمعي اهل ايثار است؛ مي‌داند كه براي يافتن بايد ببخشد؛ و البته بي‌دليل هم مي‌بخشد و از بخشيدن لذت هم مي‌برد و چون سراسر اين ايثار و هبه كردن مثبت است، به بخشيدن مثبت‌ها همت مي‌گمارد.

اين يك سوي قضيه است و سوي ديگر و حتي مهم‌تر آن كه صاحب اين پاره‌فرهنگ باور داشته‌باشد كه آنچه مي‌بخشد، ارزش بخشيدن دارد؛ در آن صورت داشته‌ي خويش را انكار نمي‌كند و به داشتن آن مي‌بالد و در ستاندن پيش‌كشي‌ها قدري تأمل مي‌كند و هر دستي را كه دراز شود، نمي‌فشارد؛ اگرچه چاره‌ي كار را در گماردن «پاسبان و شحنه و دربان» غلاظ و شداد نيز نمي‌داند؛ چون به خويش و داشته‌ي خويش ايمان دارد و آن را ارج مي‌نهد.

 

قديم‌ترها، به ياد داريم كه وقتي اجاق خانه‌هامان به سردي و خاموشي مي‌گراييد- فعلا در پي بيان علت و دليل آن نيستم؛ كه از يك غفلت ساده آغاز مي‌شد- به‌راحتي از اجاق همسايه آتشي وام مي‌گرفتيم و اجاق و تنور خود را به كمك آن مي‌افروختيم. هرچه بود، اجاق برجا بود و آتش در دو قدمي مهيا؛ تنها به همتي براي رفتن و يافتن نياز مي‌افتاد؛ اما اگر في‌المثل اجاق فروريخته و درهم كوبيده شده‌بود، كار بسي دشوار مي‌نمود.

اين البته ويژگي روزهايي بود كه همسايه در دادن آتش خسّتي هم نمي‌ورزيد و در برابر، چيزي هم مطالبه نمي‌كرد كه فردا همين ماجرا بر او نيز مي‌رفت، بي‌ترديد؛ ولي درهرصورت او نيز مي‌بايست مراقب اجاق خويش مي‌بود.

اما امروز- كه به همه چيز و همه كس از دريچه‌ي سود مادي مي‌نگرند- آيا امكان ندارد كه همسايه تمام دار و ندار ما را در ازاي خرده‌آتشي كه به ما وام مي‌دهد، مطالبه كند؟! اين نگراني دغدغه‌اي بزرگ است و بسيار هم كاري؛ به‌راحتي هم مي‌شود با يك حساب سرانگشتي ته و توي قضيه را درآورد؛ ماجرا ساده است و البته بسيار پيش‌پاافتاده؛ و همسايه هم اگر قصد سودجويي داشته باشد، از همين سادگي و پيش‌پاافتادگي استفاده مي‌كند؛ باز هم تأكيد مي‌كنم؛ قهرمان مي‌سازد؛ فضاي مناسب قهرمان مي‌سازد؛ فضاي مجازي براي قهرمان مي‌سازد؛ مجسمه‌اش را مي‌سازد؛ عروسكش را مي‌سازد؛ دگمه سردست و سنجاق كراواتش را مي‌سازد؛ كارتون و سي‌دي‌اش را مي‌سازد؛ بازي‌اش را مي‌سازد؛ ادوكلنش را مي‌سازد؛ شكلاتش را مي‌سازد؛ برچسبش را مي‌سازد؛ مدالش را مي‌سازد؛ نوشت‌افزارش را مي‌سازد؛ عكس‌برگردانش را مي‌سازد؛ پيكسلش را مي‌سازد؛ پوشش و لباسش را مي‌سازد و ... اين رشته هنوز سرهاي چندگانه‌ي دور و دراز دارد.

از آن سو با ايجاد عادت و فرهنگ بازار مصرفش را هم گرم مي‌كند و تنور آن را مي‌تاباند و كودك اين سر دنيا، خواه‌ناخواه به آن انس مي‌گيرد و بي آن كه از ريشه‌هاي فرهنگي و تاريخي‌اش آگاه باشد- اگر ريشه‌اي داشته‌باشد- يا اين مسايل دخلي به او داشته‌باشد، فقط و فقط به ارضاي لحظه‌اي مي‌انديشد و گاه حتي نمي‌انديشد؛ بلكه مي‌خواهد از قافله‌ي هم‌سالاني كه خرواري از اين انواع را در چنته و بر زبان و در ذهن دارند، عقب نماند. به گفته‌ي حافظ «درد دارد، چه كند كز پي درمان نرود»؛ لابد جاي خالي‌اش را احساس كرده است.

نقش پدر و مادر- كه من و شما باشيم- در اين ميانه چيست؟ گويا هيچ! همان كاري كه اكنون مي‌كنيم؛ دست روي دست مي‌گذاريم و اگر حتي در دلمان عزا گرفته‌ايم، رودررو مي‌بينيم هيچ كاري از ما ساخته نيست؛ به آن دليل كه غفلت كرده‌ايم و حالا بايد تاوانش را پس بدهيم؛ تاوان غفلتمان را!

آن سوتر را بنگريم؛ براي يك سيندرلا و شنل‌قرمزي جشن‌ها مي‌گيرند؛ سمينارها برپا مي‌كنند؛ به ده‌ها زبان زنده و مرده‌ي دنيا ترجمه‌شان مي‌كنند؛ صدها روايت و فيلم و كارتون از آن‌ها مي‌سازند؛ صدها نقد و تحليل و بررسي جامعه‌شناسانه و اديبانه و تاريخي و منطقه‌اي و جغرافيايي و اجتماعي و ...؛ به ده‌ها نويسنده براي بازنويسي‌‌شان و براي نقدهاي كاري و كارسازشان جايزه مي‌دهند؛ روزآمدشان مي‌كنند؛ از نگاه چپ و راست تحليلشان مي‌كنند؛ باب روزشان مي‌سازند؛ دسته و گروه و جمعيت و حزب و انجمن و ... برايشان مي‌سازند و چه‌‌هاي ديگر كه نمي‌كنند؛ اما «ماه‌پيشاني» ما را، به قيد سوگند، تاكنون چند نفر از فرزندان خودمان مي‌شناسند؟ امتحان كنيد؛ سرتاسر همين خاك پاك وطن را بنگريد؛ جاي ديگر پيشكش؛ با انگشت مي‌توان شمرد.

حساب كرده‌ايد بهايي كه ما براي همين يك قلم قهرمان خيالين آن سوي فرهنگ خودمان مي‌پردازيم، تا چه مايه گران تمام مي‌شود؟ از بگير و ببندها و چار قفله كردن درها و چفت و بست‌ها و گاه بند و بست‌ها بگذريم كه بي‌ارج‌ترين ترفندها و رايج‌ترين آن‌هاست؛ موضوع اقتصادي‌اش را نيز جدا كنيم كه برخلاف تصور كج‌انديشان يا مآل‌انديشان و مال‌انديشان در جنب آسيب‌هاي رواني و معنوي هيچ است و چيزي كم؛ و در اين مرحله به جنبه‌ي فرهنگي آن بپردازيم؛ فاجعه است؛ بي‌گمان فاجعه است و متأسفانه براي برد در اين مسابقه مسابقه‌اي بزرگ‌تر هم صورت مي‌گيرد؛ آب و روغنش را زياد مي‌كنند؛ مايه‌ي خشونتش را با پيازداغ فراوان همراه مي‌كنند و صدالبته ذائقه هرچه بيمارتر، با اين نوع خوراك چرب و شيرين و سهل‌الهضم و راحت‌الحلقوم و هلوبروتوگلو سازگارتر.

گمان نمي‌رود اگر بگذاريم كار به اين جا بكشد، ديگر برگشتي به غذاي سالم دركار باشد؛ كه گرچه به فرموده‌ي حافظ از اين «شكرين ميوه‌نبات»‌ها فراوان در اين باغ داريم و ممكن نيست در هيچ باغي «ثمري بهتر از اين»، ذائقه كه ديگر شد، انديشه و پسند و آرمان و آرمان‌شهر هم ديگر خواهدشد؛ پس همين امروز چاره‌اي بينديشيم.

هنوز درست نمي‌دانم كه آيا ما صاحبان اين خانه به‌كلي اجاق خويش را تخريب كرده‌ايم و به بازسازي آن هم اميد نمي‌داريم يا نه؛ «خردك شرري هست هنوز».

اگر فكر مي‌كنيم كه هست، اين خردك‌شررها را گرد آوريم و هيمه‌اي بر آن بنهيم. يقين مي‌دارم كه با نخستين شعله هيمه‌ها از چپ و راست خواهد رسيد. اخگري بيفروزيم؛ همين!

 



[1] - ستاري، جلال، در قلمرو فرهنگ، نشر ويس، تهران، 1366، ص 223.

[2] - ستاري، جلال، در قلمرو فرهنگ، نشر ويس، تهران، 1366، ص 238.