صداها/سامان نکوئی فر

بیرون همه چیز رو به خاموشیست

و صداها نا آشنا وغریبانه به گوش می رسند

من به درون فرو

رفته ام ! به آخرین پناهگاه انسان به جایی که صداها عاشقانه به گوش می رسند

درازگیسویان سوگوار

هنوز به انتظار نشسته اند

و هرروز با تولد خورشید متولد می شوند

 و هر شامگاه با درودی دیگر

زندگی را بدرود

 می گویند

ودر این سرای مبهم و تاریک

آتش را بیدار نگاه داشته اند

تا راهی بیابند

اما آخرین قطره های اشک

آتشی دیگر است نه فریادی دیگر

تمامی نگاه ها (اینجا انگار) دروغ است

وتمامی صداها (گویا) فریبنده وناآشنا

 

من به درون فرو رفته ام !