مستانه عشق/منوچهر منوچهری بیدل

 

تا زدم جرعه ائی از بادی عشق

همچو مجنون شدم واله و دیوانه عشق

زاهدان را نبود اگهی از عاشق زار

کی بود باخبر ازاین دل بیگانه عشق

یا هیچ کس را خبر از سوز دل ما نبود

یا شمع روی تو بسوزد دل یروانه عشق

عاشقی کنج محبت بود آنکس که چومن

می گذارد قد می جانب ویرانه عشق

به گدائی به سر کوی تو من آمده ام

تا زنم بر سر خود افسر شاهانه عشق

ایدل آرام گذر کن سوی جانان تو شبی

تا که از بیدل شنوی ناله ی مستانه عشق