
به نام او
نقد كتاب
سرطان ...
بيماري همزاد ما
نويسنده:دكتر رضا شيخنژاد
در عالم بي درو پيكر بيماريهاي شگفتانگيز و رازآميز بشري- كه آشناترين ناشناختهي آن سرطان است- نام دكتر شيخنژاد بسيار آشنا و براي بسيار كسان- كه چشم اميد به پژوهشهاي از نوع ديگرش دوختهاند- نيز بسيار اميدآفرين است؛ چنين باد!
دكتر شيخنژاد را از روزي كه نگارنده ميشناسد- و بيش از پنج دهه است كه ميشناسد- طوري ديگر ميشناسد؛ در پشت آن چهرهي ظاهرا همانند با ديگران، آدمي ديگر و ديگرگونه آدمي نشستهاست؛ كسي كه دنيا را نيز از نوع ديگري ميبيند. شايد اين كتاب، «سرطان ... بيماري همزاد ما» بتواند به نوعي، گوشهاي از شناخت خود او نيز باشد؛ كتابي بهظاهر از نوع كتابهاي ديگر، از نوع كتابهايي كه دربارهي هرچيزي ميشود نوشت؛ مثلا كوههاي جهان يا كشاورزي در آسياي صغير يا رمز و راز كهكشانها و پيشينهي بردهداري در اتازوني و ...؛ كتاب با ظاهري مثل همهي كتابها كتابي از همان نوع جلوه ميكند كه درباب بيماريهاي ديگر؛ تاريخچهاي و رهنمودهايي و استنتاجهايي و پايانبندياي اميدبخش يا چيزي از اين دست؛ اما درواقع نه چنين است؛ دريايي است كه هر كسي ميتواند به جلوهاي از آن چشم بگشايد يا به منفعتي از آن چشم بدوزد يا به موجي كوهپيكر از آن خيره شود يا به خنكاي نسيمي از آن اميد ببندد؛
كتاب همهي اين چيزها هست و چيزهايي ديگر و فراتر از اينها نيز.
از جلوههاي نيك و انحصاري اين كتاب يكي و مهمتر از باقي ويژگيها اين كه كتاب مطابق و مناسب ذوق و سليقهي هيچ كس يا هيچ طبقهي ويژهاي نيست؛ براي همه خواندني است؛ از متخصص سرطان بگير كه در اين باب صدها كتاب معتبر خوانده و هزاران پروندهي پزشكي را كاويده و با دهها و دهها بيمار مبتلاي اين آتش هستيبرانداز سروكار داشته تا آدمي مبتدي كه فقط ميخواهد بداند براي پيشگيري از ابتلاي به سرطان چه بايد بكند؛ چه گامهايي بردارد و چه اقدامي نكند يا چه شيوهاي از زندگي شخصي و شغلي و خانوادگي در پيش بگيرد و ... .
دو ويژگي خوشبيني و اميدواري، آن هم از نوع پويا و پاياي آن از خصيصههاي جدانشدني خود نويسنده است و شگفتا كه نويسنده توانسته اين دو ويژگي را دقيق و موبهمو در سرتاسر كتاب تزريق كند؛ دري بسته ميشود؛ كورسويي خاموش ميشود؛ اميدي به نوميدي ميگرايد؛ ابرهايي سترون از اين سوي و آن سوي ميآيند و ميتازند و ناگهان رودرروي خورشيد ميايستند و او را به هيچ ميانگارند و به شيفتگانش دهنكجي ميكنند؛ اما ناگهان دستي ميآيد- ولي اين بار نه از غيب، كه از آستين تدبيري- و تمامي اين نشانههاي رادع و مانع را كنار ميزند و تو ميبيني كه خورشيد درخشانتر از پيش و اميد سرزندهتر از آنچه بود، رخ مينمايد و همچنان جلوهكنان و سرافراز در برابر مخاطب، گردن ميافرازد و دوباره بيرق تلاش را سرپا نگاه ميدارد. گفتم كه اين كتاب آيينهي زندگي خود نويسنده هم هست.
همين چهل و اندي سال پيش بود كه نويسنده در كسوت جواني تشنهي دانستن روي به غرب آورد و ابرهاي تيرهي ترديد و شكست و نوميدي را متراكم و انبوه و مزاحم پيش رو ديد؛ در دست و پنجه نرم كردن با آنها به زانو درآمد؛ اما نشكست؛ ابرها را كنار زد؛ برخاست و تو گويي كه هيچ اتفاقي نيفتاده، به راه ادامه داد ولي اين بار با ارادهاي محكمتر؛ ابرها اين بار و بارهاي بسيار نيز از آن پس، همان طور كه از آنها انتظار ميرفت، خشك و بيباران و اخمو آمدند و فضاي زندگي و كار و پيشه و حرفهاش را تيره كردند؛ اما هر بار از آن گردنهها بهسلامت رست و آنچه را نيز بدان اميد بستهبود- پژوهشهاي از نوع ديگرش را با خود از آن ورطه رهاند و به پايگاهي برتر صعود كرد. از همان جا دستي به منتظران تكان داد و غنچههاي اميدشان را شكوفا كرد تا آن دم كه توانست خود را به جامعهي ديرباور علمي جهان بباوراند و در پرتو تلاشي سخت و پردامنه از آنچه سالها بدان دل بسته بود، پيشاروي دانشمندان بزرگ و مؤسسات سترگ پرده برگيرد و دريچههايي از اميد به روي دنياي تيرهي سرطان بگشايد.
به ايران كه برگشت، پژوهشهايي فراتر از آنچه پيشتر بدان اميد بستهبود، آغازيد و به موازات آن، به خواست دوستان، طي سالهاي 89 و 90، تجربههاي خويش را در قالب دو كتاب «روانشناسي سرطان» و «سرطان چيست» ارائه كرد. نوشتن اين دو كتاب آغاز دورخيزي بود براي آفريدن اثري كه دربردارندهي همهي تجربههاي بشري از آغاز تا اكنون باشد و خوشبختانه اين بار بخت با او يار شد و ... ؛ باقي مطلب را از قلم خودش بخوانيم:
در آوريل سال 2012 ميلادي، طبق معمول براي ديدن پسرم، ديدار دوستان و سر زدن به شركت پروني كه روي پروژه يا فنآوري من سرمايهگذاري كردهاست، در امريكا بهسر ميبردم. طبق معمول جلسهي دوستانهاي با دان پارفت، رئيس هيئت مديره و سهامدار بزرگ اين شركت داشتم تا مرا در جريان پيشرفتهاي پروژه قرار دهد. صحبت از نوشتن كتاب شد و او كتاب «سرطان، امپراتور همهي بيماريها» نوشتهي دكتر سوهارتا موخرجي را به من معرفي كرد ... اين كتاب در سال 2011 ميلادي به چاپ رسيدهبود و كتاب پرفروش سال بود. چند صفحه از اين كتاب را خواندم؛ آن قدر جذاب و سرشار از اطلاعات ارزشمند تاريخ سرطان بود كه تصميم گرفتم از مطالب ترجمه شده براي نوشتن كتاب پيش رو، «سرطان بيماري همزاد ما» نيز استفاده كنم.
و چنين شد تا اين كتاب متولد گرديد، كتابي آن چنان كه تنها در سال 93 دو بار به چاپ رسيد؛ كتابي كه جا دارد باز هم منقحتر و پيراستهتر و شكيلتر از اين كه هست، ارائه شود؛ كه هماكنون برخي از كاستيهاي ظاهري چهرهي نيكوي كتاب را تااندازهاي مخدوش ميدارد.
ازجمله ايرادهايي در ويرايش و وفور بيش از حدّ لزوم واژههاي غير فارسي؛
اكثر اين اشتباهات- كه ميتوان آنها در دو سه مورد زير دستهبندي كرد- در چاپ دوم به كتاب راه يافته است:
(براي اين بخش از نوشته، تنها صفحات محدودي از پايان كتاب را بررسي كردهايم).
1- ايرادهايي اندك در ويرايش؛ براي نمونه:
□ نبود نشانهي «،» ميان هستهي گروه اسمي و وابستهي بدل، در برخي از صفحات كتاب، ازجمله:
ص 442، «داود پسرم»...؛ كه طبق قواعد مدون ويرايش بهتر است چنين باشد: «داود، پسرم»؛
ص 448، «همسرش علياكبر دادمهر» كه باز هم بايد اين طور باشد: «همسرش، علياكبر دادمهر»؛
ص 435، «در زاهدان دوست دبستانيام دكتر شهرياري چشمپزشك و ...» .
اين موضوع در اغلب صفحات كتاب، طبق روال مناسب، مراعات شدهاست.
2- اشتباهات دستوري:
□ عدم رعايت تناسب فعلها از ديدگاه زمان؛ براي نمونه:
ص 448، ... مستكتومي انجام شد و او براي اطمينان بيشتر... 24 غدهي لنفاوي زير بغل را هم برميدارد.
اين اشتباه در چاپ دوم به كتاب راه يافته است!
□ عدم رعايت تناسب فعلها از ديدگاه شخص؛ براي نمونه:
ص 446، داروي نوكلئوتيدي ما هم مثل ديگر داروها ... براي مهار ژن بايد وارد سلول شوند تا بتواند پروتئين يا ژن موردنظر را هدف قرار دهند.
□ كاربرد نادرست حرف نشانهي «را»:
ص 436، «نامهي قاضي و بندي كه در قرارداد بود را خواندم» كه بايد چنين باشد:
«نامهي قاضي و بندي را كه در قرارداد بود، خواندم» يا اين طور:
«نامهي قاضي و بندي را- كه در قرارداد بود- خواندم»؛
اين اشتباه در چاپ دوم به كتاب راه يافته است!
3- اشتباهات املايي؛ براي نمونه:
ص 450، اين بيماري ... هيچ تبعيضي در ستادن جان پزشكان، متخصصان ... روا نميدارد.
ص 442، آيا مللواكي همان milwaukee است؟ متن و حاشيه را ببينيد.
اين اشتباه در چاپ دوم به كتاب راه يافته است!
4- وفور واژگان تخصصي كه ميتوانست معادلسازي گردد يا بهگونهاي مناسب ترجمه شود:
اين سخن درست است كه شأن كتاب علمي است و دربارهي يك پديدهي كاملا تخصصي؛ اما از سوي ديگر همان پديدهي ويرانگر همهگير نيز هست و دير يا زود، احتمال دارد شترش را جلو در خانهي هر كسي بخواباند؛پس از اين ديدگاه نيز بايد «هر كسي»، از هر طبقه و جايگاهي كه هست، بتواند اين كتاب را سر رف يا تاقچهي خانهاش داشتهباشد و بخواند و بداند؛ پس بايد به هر ترفند كوشيد از ميزان رمندگي نسبت به آن كاست؛ يكي از اين موانع واژههاي بسيار تخصصي است كه حتي يك بار ترجمه كردن هر كدام در نخستين برخورد نيز رساناي به مقصود ما نيست. موضوع و وظيفهي معادلسازي مناسب براي چنين واژههايي بر عهدهي كيست؟ در پاسخ نگوييم واژههاي علمي را نبايد ترجمه كرد؛ اين سخن راه به حقيقت نميبرد؛ بسياري از زبانهاي دنيا واژههاي بينالمللي را نيز به زبان خودشان ترجمه ميكنند؛ اين امر هم با روحيهي ملي آنها سازگارتر است و هم با ويژگيهاي زبانيشان كه دست خواننده را رسيدن به مطلب باز ميكند. در ايران، باتأسف، اين امر درشمار اولويتها نيست؛ گويي همه دست روي دست نشستهايم تا ديگراني براي ما واژهي مناسب بسازند؛ اما حتي در سطح محدود هم تاكنون ثابت شدهاست كه علماي هر فن براي ساختن واژههاي مناسب يا معادل صلاحيت بيشتري دارند؛ كاري كه با همت بوعليسينا بهجدآغاز شد و دكتر غلامحسين مصاحب آن را با جديت تمام پيگرفت.
اكنون سؤال اين است كه در حوزهي شناخت سرطان چه كسي از نويسندهي اين كتاب سزاوارتر به اين مهم است كه دانش ويژهي آن را دربست در اختيار دارد و در اوايل شروع به نوشتن اين كتاب، به اصرار نگارندهي اين سطور برخي از واژههاي تخصصي را نيز به فارسي برگرداند و انصافا خوب هم برگرداند؟ واقعا چه كسي سزاوارتر است؟
درباب ويرايش كتاب نيز وقتي نام نامآور اين عرصه، اديب پزشك يا پزشك اديب و زباندان، دكتر هامون سبطي بر پيشاني كتاب حك شده، هيچ اشتباهي حق ورود به كتاب را ندارد!
از گفتن نام ويراستار دوم اين كتاب معذورم.
والسلام
غلامرضا عمراني