دكتر محمد حاجی ستوده، پاییز 92

بهنام خدا
در امتداد آفتاب زابل
میخواستم بنویسم:
«طلوع زابل»، دیدم آن را باید نگهدارم برای «گذر نوشتهای بر گویش سیستان»؛ و خوب بر این منوال برای این گوشهي چشم به «دستنوشته»ي وزین «ادبیات سیستان، بخش نثر، ادبیات داستانی، آسوکه، جلد نخست» که منبعد آن را «آسوکه» مینامم؛ میماند، در امتداد آفتاب زابل که خواهد شد، انشاالله.
کتاب را نخواندهام؛ بخشهایی را مزمزه کردهام؛ مجاز به نقد و حرف نیستم؛ اما استاد غلامرضا عمرانی-که خداوند به ایشان عمر و سلامتی برای تکمیل آمال دهد- امر به نوشتنم کرده و انشاء الله که خود جمع آبرو میکند؛ من هم گنهی میکنم، تا خدا چه خواهد و خدا غیر خیر نمیخواهد.
لا جرم کتاب را میگشایم و اولین چیزی که مییابم، فالی است لای اوراقش با مطلع
"آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست چشم میگون لب خندان دل خرم با اوست
گرچه شیرین دهنان پادشهانند ولی او سلیمان زمان است که خاتم با اوست
روی خوب است و کمال هنر و دامن پاک لاجرم همت پاکان دو عالم با اوست.
به نیت خیر میگیرم و برای این که بدانم در مورد چیست، بازش میکنم که در پیشگفتار میخوانم «گپی در باب چند واژه»؛ که خود مقالهای است (نه مقدمه است نه خلاصه یک غافلگیری گم است که در انتها اندکی رخ نشان میدهد) طولانی در باب خود و خدا و فرهنگ غریب بومی، با انشای مقدس و منزوی زابل «که بسیار دوستش دارم و نگرانش هستم» که کسی نمیفهمد چه میگوید؛ و با این حال دوستش میدارد. مطمئنم نمیفهمد و برای آن که بدانید چرا، یک جملهي آن را نقل میکنم که خیلی جاها شانهکشی میکند و بر انشای مقال سایه میافکند.
«مگر من از آنان که روزی سه چهار سگ را لنگ و لوک میکنند، چه کم دارم؟ از آنان که به بهانهي آب، جان و تن به بی آبی میسپارند، چه کم دارم؟ از آنان که...؟»؛ گویی خودش (مولف) هم امیدی به فهمیدن دیگران ندارد و به چند نقطه؛ صلح میکند.
عنوان کتاب را که دیدم، دلم از شادی پر گرفت. خوشحال شدم که قصههای نغز و زندگیساز زابل- که عجیبترین جن و پریها و مخلوقات را چنان در تنگاتنگ شخم و هرم و تیشهي زندگی میبافد که هیچ کودکی کمترین رنجی در قبول و زیست با آنها نمیبیند- متولییی یافته است که برای بچههایمان قصههای بوم زابل را خواهد نوشت و نوشته؛ که بچههایمان قصههای رایج زابل را نه فقط به روایت دلچسب و گوارای زابلی و از دهان مادران و اقوام، که بر خطوط سیاه کتاب خواهند خواند؛ خوابی که همیشه میدیدم.
پیشگفتار که تمام شد، از سنگینیاش عرق بر پیشانیام نشست. به متن که وارد شدم، هر چند آن امید شیرین را از دست دادم «که انشاءلله به همت استاد و پیروان احیا خواهد شد»، لیکن لب بر حلاوت دیگری گذاشتم و خواهم گذارد که مرا به همان جملهي «...از آنان که به بهانهي آب...» ره میبرد. چرا؟ نمیدانم. و تا انتها، کتاب از ملعبه و آسوکهي کودکان به دفتر نخبگان بدل میشود و مخاطب از گرد و خاکبازی کوچهها بر کرسی آکادمی مینشیند. کتاب نه تنها استنساخ مکتوب قصهها میشود؛ بلکه همزمان میشود گزارش؛ میشود آکادمیک؛ میشود تحقیق با آرایههای فونتیک لاتین، بسیار پرکار و قابل احترام، بسیار مفید و نقاش؛ که تابلویی از تواناییهای زابلی را برای اهل غیر زابل، از ایرانی گرفته تا خارجی نقش خواهد کرد و خود در قامتی کامل و محترم؛ نیازی دیگر از زابل و ایران را مرتفع خواهد نمود.
استاد عمرانی را خدایشان یاور باد. به گمانم هِمّت ايشان و یارانشان به دنبال این سلسله تالیفات وزین و پر ارج و احترام نسخهای هم از آسوکه به زیر و زِبَر فارسی برای کودکان سیستانی خواهند نوشت انشاء الله؛ که مخاطب گُچَگُنِ (کودکان) زابلی خواهند بود.
دكتر محمد حاجی ستوده، پاییز 92