
نقش سیستان در حفظ استقلال و هویت ملی ایران
دکتر محمدتقی رخشانی
با مهاجرت اقوام آریایی از زیستگاه اولیه خود حرکتی بزرگ در زندگی انسان بر پهنه ی زمین آغاز شد.
گروه هایی از این مهاجران به فلاتی آمدند که به نام عمومی آن مهاجران ایران نامیده شد. دسته های مهاجر در این سرزمین اسکان یافتند برخی نام خویش را به این سرزمین ها دادند چون پارس ها و سکاها و برخی نیز نام منطقه را بر خود گرفتند چون پارت ها هر یک از این اقوام در شکل دهی به نظام اجتماعی و تمدنی ایران نقشی مهم داشتند و به همین لحاظ نیز از احترام و اعتبار خاصی برخوردارند اما در این میان سکاها و سرزمین آنها سیستان از جایگاهی رفیع در حفظ هویت ملی و دفاع از کیان ایران زمین در دوره های پهلوانی، اساطیری و تاریخی ایران برخوردار است.
از زمانی که ایران بر پهنه ی هستی وجود یافته است نام سیستان نیز همراه آن بوده و همواره در سختی ها، گرفتاری ها، خوشی ها و جشن ها مام وطن را همراهی نموده است.
سیستان در تمام دوره های تاریخی برای حفظ استقلال و هویت ملی ایران پیشگام بوده و برای توفیق در این مقصود در قلب خطر زیسته و در سخت ترین مهلکه ها به پیش تاخته است. دلاوران سیستانی با حضور دایم خویش سپر بلای مام میهن بوده اند این حضور از آغازین روزهای تاریخ ایران به چشم می خورد در کنار نخستین پادشاهان حضور دلیران سیستان را داریم. در کنار منوچهر است که گرشاسب، نریمان و سام خودنمایی می کنند.
به چپ برش گرشاسب کشورگشای
دو فرزند پرمایه پیشش به پای
نریمان جنگی و فرخنده سام
که از پیل و شیران برآرند کام
چپ لشکرش را به گرشاسب داد
ابر میمنه سام یل با قباد
جنگ های استقلال و دفاع از کیان ایران زمین در منطقه شرق به طور عمده با ترکان است و رشادت دلاوران ایرانی و مرزداران سیستانی پیروزی های درخشانی را به ارمغان می آورد:
دلیران ایران سراسر سران
بدست اندرون گرزهای گران
دو بهره ز توران سپه کشته شد
زخونشان زمین چون گل آغشته شد
عقب نشینی ترکان و فتح و پیروزی ایرانیان با مرگ منوچهر پادشاه ایران همراه می شود و چون خبر مرگ منوچهر به پشنگ شاه توران می رسد وی را به خیال فتح ایران می اندازد لذا همه سردارانش را گرد می آورد تا نقشه تهاجم به ایران را طراحی کند.
همه پهلوانان لشکرش را
بخواند و بزرگان کشورش را
چه ارجاسب و گورسیوز با رمان
چه کلباد جنگی هژیر ژیان
سپهدار چون ویسه تیز چنگ
که سالار بد بر سپاه پشنگ
جهان پهلوان پورش افراسیاب
بخواندش به نزدیک و آمد شتاب
افراسیاب با سپاهیان توران به ایران سرازیر شد و از قضا در همین هنگام سام دلاور سیستانی سپاه ایران درگذشت و این مساله غمی جانکاه برای نوذر پادشاه ایران و ایرانیان بود اما برعکس افراسیاب از آن بسیار خشنود شد به پدرش نامه نوشت و این خبر مسرت بخش را با شعف فراوان اظهار داشت:
دگر سام رفت از پس شهریار
همانا نیاید بدین کارزار
مراییم از وبد به ایران زمین
چو او شد زایران بخواهم کین
افراسیاب و سرداران کین خواه توران در جاهای ایران زمین به ترکتازی پرداختند و از فتوحات پیاپی سرمست گشتند:
نگه کرد قارون به تورانیان
همه ساز و آلات ایرانیان
بدانست که ایرانیان را چه شد
سرآمد همه کار و جا تو را چه شد
سر تخت ایران درآمد به چنگ
جهان گشت بر کام پور پشنگ
زقلب سپه ویسه آواز داد
که شد تاج و تخت بزرگی بباد
زفنوج تا مرز کابلستان
همان تا دربست و زابلستان
همه سر بسر پاک در چنگ ماست
بر ایوان ها نقش اورنگ ماست
دلیران ایرانی در جای جای میهن به مقابله با تورانیان برخاستند و رشادت ها کردند. اما جایگاهی که تورانیان را سخت درهم شکست سیستان و گرد دلاور آن زال بود:
سپاهی که از شهر ارمان شدند
به کینه سوی زابلستان شدند
شما ساس کز پیش جیحون برفت
سوی سیستان روی بنهاد تفت
خزوران ابا تیغزن سی هزار
زترکان و شیران خنجر گداز
برفتند بیدار تا هیرمند
ابا گرز و با تیغ و بخت بلند
اما بخت تورانیان در برابر دلیران سیستانی زمان زیادی بلند نماند و سرنگون شد.
یکی گبر پوشید زال دلیر
به جنگ اندر آمد به کردار شیر
به دست اندرون داشت گرز پدر
سرش گشته پر خشم و پر خون جگر
خزوران بیامد چنان کینه خواه
که شیر خروشان به پیش سپاه
چو دستان برانگیخت گرد نبرد
همانگه خزوران برآمد چو گرد
دمنده چنان بر خزوران رسید
برافروخت آن گرز را چون سزید
برو حمله آورد چون اژدها
به میدان درون تنگ کردش رها
بزد بر سرش گرزه گاورنگ
زمین شد زخون همچون پشت پلنگ
بیفکند و بسپرد و زو بر گذشت
زپیش سپاه اندر آمد به دشت
شما ساس را خواست کاید برون
نیامد برون کش نجوشید خون
به گرد اندرون یافت کلباد را
بگردن برآورد پولاد را
چون آن گرز و شمشیر دستان بدید
همی کرد از و خویشتن ناپدید
کمان را به زه کرد زال سوار
خدنگی بدون اندرون راند خوار
بزد بر کمربند کلباد بر
بر آن بند زنجیر پولاد بر
میانش ابا کوهه زین بدوخت
سپه را به کلباد بر دل به سوخت
چون این دو سر افکنده شد، در نبرد
شما ساس شد بی دل و روی زرد
شما ساس و آن لشکر سرفراز
پراکنده از رزم گشتند باز
پس اندر دلیران زابلستان
برفتند با شاه کابلستان
چنان شد زبس کشته آوردگاه
که گفتی جهان تنگ شد بر سپاه
در ادامه همین نبرد نوذر پادشاه ایرانی کشته شد اما با درایت و دلاوری زال ایرانیان در مقابل سپاه افراسیاب ایستادند و زوطهماسب را به پادشاهی برگزیدند افراسیاب که از فتح ناامید گشته بود مجبور به پذیرش قرارداد صلح و عقب نشینی شد و استقلال ایران به همت دلیران سیستان حفظ گردید.
با مرگ زوطهماسب و در هنگامه پادشاهی گرشاسب بار دیگر افراسیاب تورانی سعی کرد از بحران انتقال حکومت استفاده نماید لذا با لشکری گران به ایران تاخت.
سپاهی زجیحون بدین سو کشید
که شد آفتاب از جهان ناپدید
اما باز هم دلاوران سیستان در معرکه رشادت حاضر بودند.
خروشید کوس با کرنای
همان ژنده پیلان و هندی درای
برآمد ز زابلستان رستخیز
زمین مرده را بانگ برزد که خیز
سپاهی برآمد ز زابل برون
چو شیران همه دست شسته به خون
به پیش اندرون رستم پهلوان
پس پشت او سالخورده گوان
چنان شد زلشکر در و دشت و راغ
که بر سر نیارست پرید زاغ
تبیره زدندی همی چند جای
جهان را نه سر بود پیدا نه پای
به هنگام بشکوفه و گلستان
بیاورد لشکر ز زابلستان
ز زال آگهی یافت افراسیاب
برآمد ز آرام و ز خورد و خواب
افراسیاب که هنرنمایی رستم را ندیده بود از حضور زال در میدان جنگ سخت به وحشت افتاد اما این معرکه جایگاه درخشش رستم و میدان هنرنمایی او بود:
یکی حمله آورد رستم چو کوه
به تنها تن خویش بی گروه
به یک حمله از جای برکندشان
پراکند و از هم درافکندشان
به هر سو که تازان شدی جنگجوی
روان گشتی از خون در آن جنگجوی
فراوان زتورانیان کشته شد
به سر بر سپهر یلان گشته شد
دلیران توران برآویختند
سرانجام از رزم بگریختند
نهادند سر سوی افراسیاب
همه دل پر از خون و دیده پر آب
افراسیاب به عنوان فرمانده سپاه ناچار از مقابله با رستم شد اما با خوش اقبالی از چنگ رستم گریخت.
به بند کمرش اندر آویخت جنگ
جدا کردش از پشت زین فرنگ
همی خواست بردن بر کیقباد
دهد جنگ روز نخستینش یاد
زهنگ سپهدار و چنگ سوار
نیامد دوال کمر پایدار
گسست و به خاک آمد اندر سرش
سواران گرفتند گرد اندرش
ایرانیان پیروز و سربلند به نزد شاه آمدند و افراسیاب با خفت و خواری از میدان نبرد گریخت و دیگر از آن عظمت و شکوه و تبختر ابتدای لشکرکشی نشانی نداشت:
برفت از لب روز نزد پشنگ
زبان پر زگفتار و کوتاه چنگ
گسسته سلاح و شکسته سپر
نه برق و نه کوس و نه تاج و کمر
این شکست تورانیان را سر جای خویش نشاند و پشنگ با خواری از شاه ایران تقاضای صلح نمود و باز برای مدتی آرامش بر روابط دو کشور حاکم شد اما دوران حکومت کیکاووس دورانی سخت رای ایرانیان بود.
جهالت، بی خردی، غفلت، سبک سری و هوسرانی های شاه موجب گشت تا عظمت و هیبت ایرانیان دچار خدشه شود و این همه یکبار دیگر تورانیان و افراسیاب کینه جو را واداشت تا با سپاهی بزرگ به سوی ایران سرازیر شود و زمین و زمان را بر ایرانیان تنگ سازد اما این بار نیز حضور دلاوران سیستانی آرام بخش دل ایرانشهریان بود.
سپاه اندر ایران پراکنده شد
زن و مرد و کودک همه بنده شد
همه درگرفتند ایران سپاه
بر ایرانیان گشت گیتی سیاه
دو بهره سوی زابلستان شدند
به خواهش بر پوردستان شدند
که ما را زبدها تو باشی پناه
چو گم شد کنون فر کاووس شاه
به گفتند هر کس که شورید بخت
به پیش اندر آمد کنون کار سخت
دریغ است ایران که ویران شود
کنام پلنگان و شیران شود
همه جای جنگی سواران بدی
نشستنگه تیز چنگ اژدهاست
کسی کز پلنگان بخورده است شیر
ازین رنج ما را بود دستگیر
اگر رای بیند جهان پهلوان
بپردازد ایران زترکان گوان
نشیند به آرام بر تختگاه
همه بنده باشیم و او پادشاه
وگرنه زن و کودکانمان اسیر
به چنگال دیوان بود خیرخیر
کنون چاره ای باید انداختن
دل خویش از رنج پرداختن
ببارید رستم زچشم آب زرد
دلش گشت پرتاب و جان پرزدرد
چنین داد پاسخ که من با سپاه
میان بسته ام جنگ را کینه خواه
رستم ویلان سیستانی به معرکه نبرد آمدند و سرانجام در نبرد سرنوشت چنان رشادت نمودند که ترکان را جز فرار راهی نبود.
بکشتند چندان زتوران گروه
که پیدا نبد دشت و دریا و کوه
سرسخت ترکان درآمد به خواب
گریزان شد از رستم افراسیاب
و بدینسان با فرار افراسیاب آرامش به ایران زمین برگشت و استقلال و اقتدار ملی ایرانیان یکبار دیگر به همت سیستانی ها جلوه نمود.
نقش سیستان در حفظ استقلال و هویت ملی ایران محدود به دوره اسطوره ای و پهلوانی تاریخ ایران و مرزهای شرق آن نیست بلکه در دوره تاریخی نیز همیشه این بخش از میهن بزرگ سهم خویش را در دفاع از کیان ایران ادا نموده است. در سال 53 ق.م کراسوس سردار معروف رومی و سرکوبگر قیام اسپارتاکوس و بردگان رومی که سمت کنسول سوریه را داشت با حرص و طمع فراوان قصد تصرف ایران را نمود. کراسوس با 42 هزار سپاهی به سوی ایران سرازیر شد و آرتاباذ پادشاه ارمنستان نیز به وی قول حمایت و همراهی داده بود. کراسوس می پنداشت که ثروت های مجتمع در ایران را به سادگی در اختیار خواهد گرفت لذا مغرورانه وارد بین النهرین شد یکبار دیگر استقلال ایران در معرض خطر جدی قرار گرفته بود. ارد (اشک سیزدهم) پادشاه پارت، سورنا سردار سیستانی خود را به اتفاق ده هزار نفر از دلاوران سیستانی به مقابله کراسوس فرستاد کراسوس در جواب دعوت به صلح و آشتی ارد با تبختر گفته بود. جوابم را در شهر سلوکیه پایتخت پارت ها به شما اعلام خواهم کرد. سورنا سپاه کراسوس را به بیابان کشانید و چنین وانمود کرد که سپاه ایران اندک است و علاوه بر آن طبق همان شیوه جنگ پارت ها (جنگ پارتیزانی) یعنی جنگ و گریز پس از اندک درگیری عقب نشینی نمود. کراسوس به تصور شکست سپاه ایران با تمام افراد خود در حلقه محاصره نیروهای سورنا گرفتار آمد و تنها زمانی متوجه شیوه جنگ سورنا شد که سردار ایرانی و نیروهای ظاهراً در حال فرارش متوقف شده به طرف کراسوس بازگشتند و سایر نیروها نیز از مخفیگاه های خود بیرون آمدند. کراسوس و پسرش فابیوس در میدان جنگ کشته شدند و بیست هزار رومی به اسارت نیروهای ایرانی درآمدند و یکبار دیگر خطر سلطه بیگانه منتفی شد و استقلال ایران تضمین گشت چنانکه تقریباً تا صد سال بعد رودخانه فرات مرز ایران و روم بود و تغییر نکرد.
در روزگار خلیفه عثمان، اسلام به سرزمین سیستان رسید، اگر چه سیستانی ها اسلام را پذیرفتند و اکثریت آنان مسلمان شدند اما از همان ابتدا در قراردادهایی با سپاهیان عرب استقلال نسبی خویش را حفظ نمودند. ولی از همان ابتدا در تحولات جهان اسلام و هجوم خوارج به سیستان و رقابت های گروه های مختلف عرب در سیستان، این منطقه عملاً به کانونی از بحران و ناامنی تبدیل شده بود در چنین شرایطی حمزه آذرک اندیشه خوارج را محملی ساخت برای رهایی مردم سیستان از ظلم خلفای وقت و قیام قدرتمندانه حمزه از سال 181 تا 213 هجری توانست سیستان را از ستم خلافت حفظ کند و روح و اندیشه سیستان خواهی را در منطقه تقویت نماید. این جنبش اگر چه تنها جنبه محلی داشت و نهایت آرمان آن امنیت و رفاه مردم سیستان بود و از حد یک جنبش محلی فراتر نرفت اما به خوبی توانست زمینه گسترش روحیه ملی را در منطقه به وجود آورد و در دوره بعد و با قیام عیاران سیستان به رهبری یعقوب لیث صفاری به سرانجامی نیکو رسید و در واقع پس از دویست سال سلطه اعراب بر ایران نخستین حکومت مستقل ملی را در ایران تأسیس کرد.
علاوه بر شکل گیری تفکر استقلال خواهی در حکومت یعقوب لیث نخستین گام ها برای ابراز وجود و بیان هویت ملی ایرانی نیز در همین دستگاه خود را نشان داد.
با بالا گرفتن کار یعقوب شاعری به بیان عرب او را مدح کرد. یعقوب اعتراض کرد و گفت چیزی که من در نیابم چرا باید گفت؟
محمدبن وصیف سگزی در مجلس حاضر بود بلافاصله شعری به فارسی در مدح یعقوب گفت که نخستین شعر فارسی پس از ورود اسلام به ایران و حاکمیت اعراب بر ایران زمین است:
ای امیری که امیران جهان خاصه و عام
بنده و چاکر و مولای و سگ بنده غلام
ازلی خطی در لوح که ملکی بدهد
بی (به) ابی یوسف یعقوب بن الیث همام
به لتام آمد زنبیل ولتی خورد به کنگ
لتره شده لشکر زنبیل وهبا گشت کنام
لمن الملک بخواندی تو امیرا به یقین
با قلیل الفئه کت داد بر آن لشکر کام
به این ترتیب شعر گفتن به زبان پارسی رایج گردید و محمدبن مخلد سگزی نیز در مدح یعقوب گفت:
جز تو نزاد و آدم نکشت
شیر نهادی به دل و بر منشت
معجز پیغمبر مکی تویی
به کنش و به منش و به گوشت
فخر کند عمار روزی بزرگ
که همانم من که یعقوب کشت
بدون تردید جنبش حمزه آذرک و قیام یعقوب لیث آغاز ارزشمندی در کسب استقلال و بروز هویت ملی ایران بود. اما یعقوب از جهت دیگری نیز در حفظ هویت ملی ایران دارای اهمیت است قاضی نورا... شوشتری در کتاب مجالس المومنین می نویسد از آثار او ترجمه ی تاریخ ملوک عجم است. چون آن کتاب از خانه یزدجرد که آخر ملوک عجم بود به دست لشکر اسلام افتاد و در وقتی که قسمت غنایم بر لشکریان می نمودند حصه اهل حبشه شد و حبشیان آن را جهت ملک حبشه هدیه بردند. ملک حبشه فرمود تا آن را ترجمه کردند و به مطالعه و شنیدن آن انسی تمام گرفت و در اکثر بلاد حبشه متداول شد. چون دولت به یعقوب بن لیث رسید، کس به هندوستان فرستاد و آن نسخه را بیاورد و ابومنصور عبدالرزاق بن عبدا... فرخ را که معتمدالملک بود فرمود تا آنچه دانشور و دهقان به زبان پهلوی ذکر کرده بودند، به زبان فارسی نقل کنند و از آخر زمان خسروپرویز تا ختم کار یزدجرد شهریار هر چه واقع شده بدان الحاق نمایند سپس ابومنصور عبدالرزاق کلیددار سعدبن منصور عمری را بفرمود تا آن نسخه را به اتفاق چهار کس دیگر تمام کردند و در خراسان و عراق از آن نسختها گرفتند. چون دولت از آن یعقوب به آل سامان رسید ایشان را نیز مطالعه آن اهتمام شد. آزاد سرو نسخه ای از آن را در خراسان به حکیم توس رساند. از سوی دیگر آزادسرو یکی از پنج راوی فردوسی در نقل بعضی از داستان های شاهنامه است چنانکه فردوسی داستان رستم و شغاد را با یادکرد آزادسرو شروع می کند.
یکی پیر بد نامش آزاد سرو
که با احمد سهل بودی به مرو
دلی پر زانش سری پرسخن
زبان پر زگفتارهای کهن
کجا نامه ی خسروان داشتی
تن و پیکر پهلوان داشتی
به سام نریمان کشیدی نژاد
بسی داشتی رزم رستم به یاد
بگویم کنون هر چه زو یافتم
سخن را یک اندر دگر بافتم
اگر زبان شعر را از ارکان هویت ملی بدانیم و اگر شاهنامه ی فردوسی را محکم ترین سند زبان شعر و هویت ملی ایرانیان بشناسیم نقش یعقوب لیث صفاری، نامه ی خسروان و آزاد سرو در تدوین شاهنامه به گونه ای است که به جرات می توان ادعا کرد اگر این سه نبودند شاهنامه در کیفی و کمیت کنونی وجود نداشت.
این همه، تمام تلاش سیستانی ها برای استقلال و هویت ملی ایران نیست که بیان همه ی کوشش ها مجالی دیگر می طلبد.