همين تو؟! مگر ممكنه؟!(نوشته استاد غلامرضا عمرانی)

به نام خدا

همين تو؟! مگر ممكنه؟!

مدتي است با آقاي فيروزكوهي حرف نمي‌زنم؛ همين فيروزكوهي خودمان را مي‌گويم؛ علي فيروزكوهي را كه گاهي با نام مستعار فرزان خودش را از ديدها پنهان مي‌كند؛ اما او راهش را بلد است كه آدمي را به حرف بياورد؛ حتي آدمي مثل مرا كه عزمش را جزم كرده كه تا مدت‌ها با او حرف نزند.

پرسيديد چرا حرف نمي‌زنم؟ موضوع ساده‌اي است؛ چون با هر تلفن بايد تاوانش را بپردازم؛ يعني ناگزير مي‌شوم در اين واويلاي كم‌بود وقت، تاوان حرف زدنم را پرداخت كنم؛ يعني يك مطلب به‌عنوان جريمه بنويسم و تحويلش بدهم تا خطم خوب شود.

خدا را شكر مي‌كنم كه اين جناب فيروزكوهي معلم من نيست؛ وگرنه از بيست و چهار ساعت شبانه‌روز بيست و پنج ساعتش را ناگزيرم مي‌كرد جريمه بنويسم.

روز اول كه ديدمش؛ ببخشيد؛ روز نبود و شب بود و هوا gow-gom؛ در آن تاريكي پارك هنرمندان تهران خواستم وجبش كنم؛ البته به كمك da:s-palâ تا اندازه‌ي فضل و كمالاتش را بسنجم؛ ديدم به‌زحمت چهار وجب و نيم در سه وجب مي‌شود؛ ادعا هم مي‌كرد كه وبگاهي راه مي‌اندازد درست مثل همان آل جلاكه و بسياري از گريزپاها را به تورش- ببخشيد به تارش- خواهدگرفت.

پقي زدم زير خنده و به خودم گفتم آدم‌هايي با دو متر و نيم قد و اين هوا هيكل(دست‌هايتان را از هر دو طرف باز كنيد تا بدانيد چه مي‌گويم) گفته‌اند و نتوانسته‌اند؛ حالا اين آقا را باش؛ و بلافاصله به ذهنم اين مثل خودماني رسيد كه:

litti xâ niyya ke b-čatti!

اما... ! امان از اين اما!

اما ديري نگذشت كه مرا به سفره‌اي كه گسترده‌بود، فراخواند؛ چه‌ها ديدم! خودتان مي‌رويد و مي‌بينيد!

اين بار نوبت آن بود كه به جاي يواشكي خنديدن قاه‌قاه بخندم؛ چون براي چند تا از دوستان گرمابه و گلستانم هم تعريف كرده‌بودم و همگي با هم خنديده‌بوديم كه حالا اين بنده‌ي خدا هم يك šaxlake boz o šaxlak e me:šي گفته؛ از اين لاف‌ها در غربت زياد مي‌زنند؛ اما از âteš-barq اين آقا آتشي «ور» نخواهدشد؛ اما شد!

بلاتشبيه؛ بلاتشبيه؛ بلاتشبيه ... باز ياد هندوستان دوست افتادم؛ دهخدا را مي‌گويم؛ علامه‌ي بزرگ را كه فردوسي‌وار «پي‌افكند از واژه كاخي بلند» و بي‌گزند؛ اگرچه در شعر نيز دستي داشت؛ اما شاه‌كار او جز واژه‌نامه‌ي ماندگار بي‌بديلش «نثر» خلاق بي‌طنطنه اما پرهيمنه و درواكن و رسواگر و پرخاشخر مدعي‌سوز و آدم‌ساز اوست؛ و باز اگرچه «چرند و پرند»، قند مكرر؛ و به‌تعبير مولوي «شربت اندر شربت اندر شربت»؛ و نيز همين بود كه اي‌بسا مدعيان دروغين را بر سر بازار رسوايي جار زد و ... غرض، سروكارش را عاقبت به «نظميه» و «مفتش» و «تأمينات» و «استنطاق» كشاند و درست «ندانم كجا خوانده‌ام در كتاب» كه مفتش سبيل از بناگوش دررفته‌ي سركه‌بر روي ماليده‌اي كه براي نخستين بار چشمش به ديدار دهخدا در اتاق استنطاق روشن شد، به‌هيبتي سرچشمه‌گرفته از نوع «نخوت باد دي و شوكت خار» به اين علامه‌ي بزرگوار اما نحيف يك‌لاقبا توپيد كه:

«همين تو... همين تو ... با اين هيكل نحيف مردني اين مقاله را نوشته‌اي»؟

و البته منظورش يكي از آن مقالات عِرض برباددهِ دودمان‌كنِ دشمن‌كوبِ استاد بود.

استاد درحالي كه از شرم و غيظ چشم بر زمين دوخته‌بود، با حجب ذاتي خدادادي‌اش كه گاهي، خود به سلاح برنده‌اي تبديل مي‌شد، به‌صدايي نازك و مخملي پاسخ داد:

«نه؛ البته من كه نه؛ تنهايي كه نه؛ با كمك يك نفر ديگر نوشته‌ام».

مستنطق كه خوب مچ استاد را گرفته‌بود، غريد كه:

«من از اولش هم مي‌دانستم كه اين نوشته كار تو تنها نيست؛ هم‌دست داشته‌اي؛ مي‌دانستم».

و سرشار از پيروزي صدايش را كلفت‌تر كرد و گفت:

«همين الآن، همين الآن بايد هم‌دستت را معرفي كني و گرنه هرچه ديدي، از چشم خودت ديدي؛ شماها چي خيال كرديد؟ فكر كرديد مملكت شهر هرته»؟

استاد اجازه خواست تا برود و هم‌دستش را بياورد و معرفي كند؛ سرِ گذرِ نزديكِ كلانتري قلچماق‌ترين عمله را به چند قران اجير كرد و با خود به محكمه آورد و به مستنطق گفت:

«قربان؛ اين هم‌دست منه؛ من در نوشتن آن مقاله از اين آدم كمك گرفته‌ام»!

باقي ماجرا معلوم است؛ اطاله‌ي كلام ندهم.

 

اما نكند يك وقت اين آقاي فيروزكوهي باد كند و باد كند و خودش را بگيرد كه من پاي علامه دهخدا را وسط كشيدم و ... الباقي؛ چون بادكردن آخروعاقبت ندارد. شما شاهد باشيد. گفتم ها! من مسئول عوارض بعد از باد كردن بعضي‌ها نخواهم بود! فرداروز اگر لازم شد، شما شهادت مي‌دهيد كه!