خاطرات انقلاب،مصاحبه با دکتر تقی رخشانی

●دکتر محمدتقی رخشانی متولد 1/7/1338 در شهر زاهدان

●مدرک تحصیلی دکتری (لیسانس، فوق لیسانس و دکتری هر سه در رشته ی تاریخ)

از پانزده سالگی در جریان انقلاب اسلامی فعال شد و با شخصیت های تبعیدی از جمله آیت اله خامنه ای ارتباطی مداوم داشت.

در جریان تحولات انقلابی سال 57 از سامان دهندگان تظاهرات در زاهدان بود. بخش تاریخ شفاهی مرکز اسناد و کتابخانه ی ملی استان در گفتگوی اختصاصی و مفصل با ایشان به ثبت خاطرات ایام انقلاب پرداخته است. با تشکر از مسئولین محترم مرکز اسناد بخش کوتاهی از این خاطرات را بدون ویرایش به دوستان تقدیم می کنیم انشاءاله در فرصتی مناسب متن کامل این خاطرات را ارایه نماییم.

س:اولین اتفاق و در واقع اولین استارتی که در مورد انقلاب در زاهدان زده شد چه بود؟

حرکتهای ابتدایی که در زاهدان بود بسیار بسیار بطئی و محدود بود. شاید اولین حرکتی که در زاهدان اتفاق افتاد که یک حرکت منسجم و فعال بود در شب 28 مرداد 57 بود. در شب 28 مرداد 1357 یک تعداد از بچه هایی که در این مجموعه کار می کردند و فعال بودند با اینها در واقع نشستیم صحبت کردیم که این 28 مرداد به همین سادگی هم نباید بگذرد. به هر حال در کل کشور مسائلی اتفاق افتاده، قضیه تبریز اتفاق افتاده بود، مسائل قم اتفاق افتاده بود، مسائل جهرم اتفاق افتاده بود و بنابراین بایستی که در اینجا هم فعالیتی باشد. اینکه در بقیه کشور درگیری باشد، انقلاب باشد، مردم شهید بشوند و اینجا چراغانی 28 مرداد وجود داشته باشد این منطقی نیست. زمان شاه اینجوری بود که در بعضی از ادارات و مدارس و اینها یک توری را تنظیم کرده بودند کنار در ورودی که در روی سردر ادامه پیدا می کرد، به آنها هلدر زده بودند و فقط موقع جشن [و اینها] که می شد لامپ می زدند به اینها، برق آنها را وصل می کردند و در واقع چراغانی انجام می شد در سطح شهر. از جاهایی که چراغانی بود مدارس بود. مدرسه گوهرشاد یعنی مدرسه فاطمیه فعلی از آن جاهایی بود که چراغانی بسیار قشنگی داشت. از جاهای دیگری که چراغانی خوبی داشت هلال احمر بود همان جایی که در میدان آزادی هنوز هم هست [در واقع شیر و خورشید زمان شاه]. اینها دو جایگاهی بودند که بسیار قشنگ بودند بنابراین بچه ها تصمیم گرفتند که همین دو جایگاه را خراب کنند و بشکنند؛ قرار بر این شد تا آنجایی که دست می رسد این چراغها شکسته بشود و به یک نوعی واکنشی صورت گیرد. خوب شب این کار انجام شد یعنی چند نفر در شهر رفتیم با موتورسیکلت آن بخش مدرسه گوهرشاد که مسئولیتش بر عهده ما بود را خراب بکنیم و بخش دیگر به بچه های دیگر محول شد همین کار را هم کردیم.

س: شما در آن زمان در همین دانشسرای راهنمایی تحصیل می کردید یا فارغ التحصیل شده بودید؟

نه اصلا وارد نشده بودیم یعنی در این موقع 28 مرداد که ما داریم صحبت می کنیم دیپلم ما تمام شده بود و اول مهر قرار بود که دانشجو شویم. در فاصله سال چهارم دبیرستان که قبول شدیم تا اول مهر که قرار بود دانشجو شویم در این فاصله بود. [خوب] روال کار هم اینطوری بود که یک چوب بلندی را در واقع مثل دسته بیل دستمون گرفتیم و دو نفر با موتورسیکلت رفتیم، موتور یک لحظه ایستاد ما هم همین چوب دسته بیلی را کشیدیم تا هر کجا که این دسته بیل می رسید این چراغها همگی شکست، آن طرف در دبیرستان هم همینطور، بچه ها در شیر و خورشید هم همین کار را انجام داده بودند. فردا صبح ساعت 8 وقتی ما از خانه آمدیم بیرون دیدیم شهر کاملاً چهره اش عوض شده مأمورهای شهرداری و پاسبان ها در قسمت های مختلف شهر هستند آن چراغ هایی را که ما شکسته بودیم به سرعت باز کرده بودند و به جای آنها چراغ های جدیدی زده بودند یعنی معلوم بود این کاری که انجام داده بودیم تأثیر خودش را گذاشته بود و آنها فهمیده بودند که این در واقع یک تصمیم بوده برای خراب کردن این جشن؛ عصر همان 28 مرداد اولین تظاهرات شهر زاهدان در واقع اتفاق افتاد. تظاهرکنندگان یک تعداد از بچه ها مثل آقای علی معین، آقای اسد ریاحی، آقای عبدا... رکانی، آقای ولی ا... داوریان، آقای محمد کیانی، حمید رخشانی مجموعه ای حدود 20 نفر بودند که از میان آنها افرادی که اسم بردم در ذهنم مانده و یک تعدادی هم بچه های زاهدان نبودند، دانشجو بودند که با اینها برای راه انداختن تظاهرات قرار گذاشتیم. مرکز تظاهرات پنج راه بابائیان بود، پنج راهی که امروز معروف است به پنج راه بسیج؛ قرارمان را گذاشتیم برای ساعت چهار بعدازظهر که بچه ها آمده بودند به صورت پراکنده جمع شده بودند و آنجا حاضر بودند. سر ساعت 4:00 آقای علی معین، محمد کیانی و بنده این سه نفر آمدیم وسط میدان و یک پارچه ای هم آماده کرده بودیم آن موقع با نگاه خودمان این نگاه را داشتیم که در واقع یک پرچم قرمز به نشان پرچم قرمز اباعبدا... دست خودمان بگیریم و شروع کنیم. آمدیم آنجا و پرچم را بردیم بالا و تکبیر گفتیم بچه ها بسرعت جمع شدند و حرکت کردیم به طرف داخل خیابان بابائیان، در مسیر خیابان بابائیان حرکت کردیم، دو سه تا شعار هم بیشتر نداشتیم: شعار «ا... اکبر»، «نصرمن ا... و فتح قریب» و «مسلمان بپا خیز برادرت کشته شد» همین سه چهار تا شعار را داشتیم این شعارها را دادیم تقریباً تا تقاطع ولی عصر، به تقاطع خیابان ولی عصر که رسیدیم یک مرتبه هم پاسبانها از جاهای مختلف آمده بودند هم یک تعدادی از مردم که آنجا بودند شروع کردند به اعتراض کردن که بگیرید این خائن ها را این وطن فروشها را بگیرید و شلوغ شد حالا دیگه به هر نحوی بچه ها فرار کردند. پنج، شش نفر از بچه ها گیر افتادند مأمورهای شهربانی آمدند گرفتند؛ خوب حالا ما بدلیل اینکه در خیابان سعدی بود خانه مان و تقریباً نزدیک بودیم به آنجا، پاسبانهایی هم که آمدند به نوعی دوستان ما بودند همکلاسهای ما بودند که نتوانسته بودند ادامه تحصیل بدهند رفته بودند مأمور شده بودند خوب اینها ما را شناختند ولی به هیچ عنوان هیچ برخوردی با ما نکردند ما منتظر هم بودیم خوب بهرحال اینها مأمور شهربانی بودند درست است اینها یک وقتی با ما همکلاس بودند و درس می خواندیم اما الان به هر حال ممکن است بیایند و یک سری کارهایی را انجام بدهند اما انصافاً رعایت کردند و اسمی از ما چند نفری که آنجا بودیم آقای غلامرضا صدیقی و بچه هایی که آنجا بودند نبردند. بلافاصله مطلب را منتقل کردیم به حاج آقای معین، حاج آقای معین هم با سرهنگ رضوانی و آقای طاهرخانی افسر شهربانی و با آقای حمید کاوه تماس گرفت و این بچه ها هم تا ساعتهای 11:30 دقیقه شب آزاد شدند. این اولین تظاهراتی بود که در شهر زاهدان اتفاق افتاد.

س: حالا شما چرا از بابائیان شروع کردید؟ تحلیل تان چه بود؟

تحلیلی که در این مسأله بود یک تحلیل شاید کاملاً مبتنی بر شرایط اقتصادی بود. استنباط ما این بود که شاید فقیرترین بخش زاهدان منطقه بابائیان باشد اینها بیش از همه از رژیم شاه باید ناراضی باشند یعنی در واقع نگاه ما این بود که وقتی ما این حرف را می زنیم وارد می شویم اولین گروهی که از ما حمایت می کنند باید اینها باشند چون فشار رژیم شاه بیش از همه بر دوش اینها بوده اما آن بخش فرهنگی قضیه را ما ندیده بودیم آنچه به ما اجازه داد که این مسیر طولانی را چون مسیر خیلی طولانی بود از پنج راه تا ولیعصر، این مسیر طولانی را حرکت بکنیم که البته خیلی هم شلوغ شد یعنی وقتی ما وسط این مسیر حرکت می کردیم با فاصله دو طرف این پیاده روها پر از جمعیت شد ولی با ما همراه نبودند، نگاه می کردند ما داشتیم حرکت می کردیم و شعار می دادیم شعارها خیلی کوبنده بود هم به نوعی شاید می ترسیدیم این باعث شده بود صدایمان بلندتر باشد و هم اینکه اولین تظاهرات شهر زاهدان بود برای ما یک نوعی اغنا را در واقع بهمراه داشت؛ خوشحال بودیم که داریم به یک نوعی انجام وظیفه می کنیم و در واقع با این جنبشی که اتفاق افتاده بود داریم همراهی می کنیم.

س: شعارهای شما چه بود؟

سه تا شعار عمده بود: شعار ا... اکبر بود، شعار نصرمن ا... و فتح قریب بود و یکی هم شعار مسلمان بپا خیز برادرت کشته شد؛ اینها شعارهای اصلی ما بود مسیر طولانی را هم که ما توانستیم برویم همین شعارها باعث شد که برویم حالا آن طرف شهربانی و ساواک که خواستند استفاده بکنند آمدند گفتند اینها کمونیست بودند! چرا؟ چون پرچم قرمز داشتند؛ ما نگاهمان به قضیه این بود که پرچم قرمز نشان پرچم حسین بن علی است. آنها تحلیلی که کردند این بود که اینها چون پرچم قرمز داشتند کمونیست بودند ولی شعارهای ا...اکبر و نصرمن ا... و شعارهای مسلمان بپا خیز برادرت کشته شد دیگر عملاً اجازه نداد از این موضوع سوء استفاده بیشتری بکنند ولی ابتدا به حاج آقای معین رسماً گفته بودند اینها پرچم قرمز داشتند یعنی کمونیست هستند اینها نوکرهای شوروی هستند اینجوری صحبت کرده بودند ولی حاج آقا گفته بود که نوکر شوروی که نصرمن ا... و فتح قریب نمی گوید ا... اکبر نمی گوید و خلاصه بچه ها آزاد شدند و آمدند.

س: حدوداً چه تعداد بودید؟

دقیقاً 20 نفر بودیم. تعدادی را که من اسامی شان را گفتم، تعدادی از بچه ها هم الان اسم شان خاطرم نیست ولی نکته جالب این است که شب که ما با هم صحبت کردیم برای تظاهرات 20 نفر بودیم بعدازظهر هم که رفتیم برای تظاهرات 20 نفر بودیم یعنی هیچ کس نبود که غایب باشد بین آن کسانی که شب نشستیم صحبت کردیم که می خواهیم اولین تظاهرات شهر زاهدان را راه بیندازیم ممکن است پلیس بیاید ممکن است بزنند ممکن است بکشند ممکن است دستگیر بکنند همه این مسایل هم بود ولی هر بیست نفر آمدند.

س: بعضی ها معتقدند ساواک اینجا مخصوصاً سرهنگ رضوانی رئیس ساواک استان خیلی با کسانی که با رژیم شاه مبارزه می کردند سختگیری نمی کرد راجع به این موضوع نظر شما چیست؟

حقیقت قضیه این است که اصولاً ساواک استان تحت مدیریت آقای سرهنگ رضوانی خیلی در مسائل بنایش بر این نبود که درگیر بشود یعنی یک نگاه مردم داری نسبت به مسائل داشت حتی مأمورین ساواک که در محله های مختلف زندگی می کردند بعضاً چه بسا اطلاع داشتند از بعضی مسائل اما به روی خودشان نمی آوردند خوب خانه پدری ما دقیقاً جایگاهی بود که بطور مکرر آنجا جلسه تشکیل می شد دایماً گروهها و بچه های مختلف می آمدند، تو کوچه ی ما دو نفر ساواکی بودند که اتفاقاً هر دو نفر فامیل شان معینی بود هر دو نفر اینها داخل کوچه ما زندگی می کردند و در ساواک هم رتبه داشتند این رفت و آمدهایی هم که ما انجام می دادیم بدون تردید بررسی می کردند، نمی شد که ما مثلاً یک افطاری می دادیم در ماه رمضان و 100 نفر می آمدند؛ روحانیون می آمدند آنجا و افطاری ما نان و پنیر بود چون بنا بر افطاری نبود بنا بر مباحثی بود که در رابطه با انقلاب قرار بود مطرح بشود ولی اینها می آمدند در آن مجموعه می نشستند صحبت می کردند 3 ساعت، 4 ساعت، 2 ساعت طول می کشید و بعد هم یکی یکی می رفتند و دو نفر ساواکی هم در کوچه ما بودند. اینها قطعاً از این جریان آگاه بودند اما پیگیر و حساس نبودند. خود سرهنگ رضوانی هم همینطور وقتی که دستگیر می شدند بچه ها حتی در شهربانی گاهی وقتها آقای رضوانی با تلفنی که آقای کفعمی می زد یا با تلفنی که حاج آقا معین می زد بچه ها را آزاد می کردند یعنی او زنگ می زد از ساواک به شهربانی که رها کنید بروند این صحبتی که در مورد سرهنگ رضوانی می شود که آرامتر بود نسبت به ساواک جاهای دیگر همینطور بود اما دلیل این مسأله شاید این بود که فعالیتهای اینجا شاید فعالیتهای عمده ای نبود بچه هایی که کار می کردند سطح شان پایین تر بود نسبت به جاهای دیگر، فاز فعالیت اصلاً نظامی نبود و یکسری فعالیتها در حد فعالیتهای ساده سیاسی بود اینها شاید کمک کرده بود به اینکه ایشان آرامتر باشد ولی واقعیت هم این است که اینطور بود لیست تهیه کرده بودند بعداً که ساواک گرفته شد توسط بچه ها که در قضیه انقلاب بودند لیستهای مختلفی آمد که این آدمها فعال هستند اینها را مواظب باشید لیست سیاهی داشتند این مسائل را داشتند اما اینکه با اینها برخورد بکنند بنظرم می آید که می توانستند اگر می خواستند جدی تر برخورد بکنند ولی شاید یک مقداری همین آرامشی که آقای رضوانی داشت باعث شده بود که اینطوری نشود.

س: در واقع 28 مرداد سال 57 عملاً زاهدان هم وارد جریان مبارزه شد یعنی با همین راهپیمایی که شما راه انداختید استارت کار زده شد بعدها راهپیمایی های گسترده تری هم اتفاق افتاد؟

حرکت دومی که شاید در شهر زاهدان اتفاق افتاد در عید فطر بود یعنی در شهریور. ما در مورد 28 مرداد داریم صحبت می کنیم ولی عید فطر در شهریور بود. در مصلای زاهدان که روبروی قبرستان در خیابان سیستان امروز واقع بود آنجا مصلای شهر زاهدان بود که در واقع مراسم اهل تشیع آنجا برگزار می شد در آن مراسم برای اولین بار یک جمعیت هفت، هشت، ده هزار نفری آنجا نسبت به مسائل انقلاب شروع کردند به صحبت کردن. حاج آقا کفعمی نگاهش به مسائل این بود که ما در بلندگویی که در آنجا هست یک بیانیه می خوانیم و مخالف خودمان را اعلام می کنیم ماها که جوانهای آن مجموعه بودیم مخالف بودیم و بصراحت به حاج آقا کفعمی گفتیم حاج آقا شما بیانیه بخوانید شاه از آن استفاده می کند بیانیه درخواست از حکومت اصلاً چیز خوبی نیست ما از مواضع امام خمینی حمایت می کنیم. ایشان تاکید داشت که شما مرگ بر شاه نگویید. آقای کفعمی با آن روحیه مسالمت آمیزی که داشت خیلی تلاش می کرد که در شهر زاهدان خونریزی نشود به همین دلیل هم می گفت: اگر شما مرگ بر شاه بگویید اینها حتما تیراندازی می کنند. خیلی تلاش می کرد این شعار مرگ بر شاه گفته نشود حتی گاهی وقتها با ما شرط می کرد می گفت: به شرطی من می آیم در راهپیمایی شرکت می کنم و جلوی شما قرار می گیرد که شعار مرگ بر شاه گفته نشود شما بگویی درود بر خمینی، درود بر خمینی در شرایط فعلی یعنی مرگ بر شاه ولی مرگ بر شاه را نگویید. آنجا یک بیانیه خوانده شد علی رغم اینکه جوانهایی مثل ما از شب قبل موافق این قضیه نبودیم اما یک بیانیه ای خوانده شد خطاب به دولت و خواسته هایی که مطرح شد خواسته های امام خمینی بود ولی خطاب دولت بود اتفاقاً همان روز اخبار ساعت 2:00 رادیو یکی از جاهایی که متن اش را پخش کرد همان بود که در نماز عید فطر شهر زاهدان نمازگزاران از دولت درخواستهایی را مطرح کردند 1، 2، 3... و بعضی از درخواستها را خواند.

س: یعنی آنها بهره برداری کردند؟

یعنی آنها همان پیش بینی که می شد انجام دادند که ما شب بلافاصله که با حاج آقای کفعمی نشستیم گفتیم دیدید که حاج آقا اینها دارند بهره برداری می کنند تحلیل ایشان هم تحلیل خودشان بود که امروز در ایران همه می فهمند که آن حرفی که ما زدیم مخالف با شاه بوده اینها دارند سوء استفاده می کنند. خوب ما هم دیدگاه خودمان را داشتیم که حتی فرصت سوء استفاده را هم نباید بدهیم بعد از این مسأله ما مواجه شدیم با بازگشایی مدارس خوب بازگشایی مدارس و دانشگاهها اوج فعالیتهای مبارزاتی بود تقریبا از اول مهرماه بطور دایم هر روز این مسایل وجود داشت. واقعه هفده شهریور بازتایش در زاهدان بسیار زیاد بود مکرر اعتراض می شد و بعد از پایان نمازها شعارهای مختلف داده می شد؛ با باز شدن مدارس دیگر تقریباً همه این مجموعه ها فعال شدند هم دانشگاه، هم دانشسرای عالی، هم مؤسسه تکنولوژی، هم دانشسرای راهنمایی و هم مدارس، حتی دانشسرای هنر؛ ما یک دانشسرای هنر داشتیم اینجا خوب دانشسرای هنر مرکزی بود که عمده ترین چیزی که آنجا آموزش داده می شد رقص بود و موسیقی اما مجموعه بچه های دانشسرای هنر شروع کردند به اعتراض کردن. یکی از جاهایی که ایستادند و خیلی کار کردند همان بچه های دانشسرای هنر بودند. دبیرستان مهران که امروز دبیرستان امام خمینی است اینها از مراکز اصلی فعالیت بودند و حتی دبیرستان شریعتی، اینها از جاهایی بودند که خیلی خوب ایستادند کار کردند و فعالیتهای تظاهرات بصورت داخلی شد در بعضی از مواقع و بعضی از روزها. آقای کاوه که بعد توسط اشرار دستگیر شد و در این سالهای اخیر هم متأسفانه کشته شد. خوب با آقای کاوه ما رفاقت داشتیم چون هر دو ما فوتبال بازی می کردیم ایشان افسر پلیس بود ما هم به هر حال دانش آموز و دانشجو بودیم فوتبال بازی می کردیم فوتبال مان هم خوب بود ایشان افسر شهربانی بود و در زمین فوتبال با همدیگر زیاد بازی می کردیم آشنا بودیم و بعد از پیروزی انقلاب هم که ایشان را من در یک موقعیتی دیدم صحبت شد راجع به همین مسائل انقلاب، ایشان اعتراف کرد گفت آن کاری که شما انجام دادید در ایام مهرماه 1357 واقعاً ما را کلافه کرد بدلیل اینکه ما مجموعه نیروهایمان را می توانستیم مثلاً به دوازده اکیپ تقسیم کنیم یک مرتبه در شهر زاهدان از 26، 25 مکان صدای اعتراض آمد خوب ما تجربه کار انقلابی نداشتیم ولی فکر جوانی ایجاب می کرد که این خلاقیتها وجود داشته باشد. وقتی ما برای اولین بار از جاهای مختلف بسیج کردیم که بچه ها بیایند در خیابان شریعتی تظاهرات بکنند همین که از اتوبوس پیاده شدند بچه های دانشسرای راهنمایی و دیگران، نیروهای شهربانی ریختند شروع کردند به متفرق کردن بچه ها و بشدت کتک زدن بچه ها. خوب این به ما نشان داد که نباید این کار را بکنیم از آنجا به بعد وقتی بچه ها بیرون می آمدند باید تقسیم می شدند یک عده می رفتند خیابان امام خمینی(ره)، یک عده می رفتند شریعتی، یک عده می رفتند آزادی، یک عده می رفتند انتهای آزادی طرف دبیرستان مهران و کشمیری، یک عده می رفتند طرف پهلوانی و در شهر پخش می شدند و نیروهای پلیس واقعاً مستأصل می شدند که بتوانند با اینها برخورد بکنند. حرکت ها حرکت های بسیار بسیار خوبی بود سخنرانان مختلفی از تهران می آمدند در جایگاههای مختلفی سخنرانی می کردند و وضعیت را به اصطلاح توضیح می دادند؛ در مناسبتهای مختلف این کارها انجام می شد یعنی فضای شهر دیگر یک فضای کاملاً انقلابی شده بود اما دانش آموزی و دانشجویی بود هنوز یک راهپیمایی بزرگ در شهر زاهدان اتفاق نیفتاده بود یک راهپیمایی مردمی که روحانیون مثل شهرهای دیگر جلوی جمعیت حرکت بکنند نظمی داشته باشد و با این حساب بیایند حرکت بکنند این حرکتها اولین بار در محرم آن سال اتفاق افتاد.

س: محرم چه ماهی بود؟

محرم بنظرم می آید که با توجه به آن شرایطی که بود در پاییز بود.

س: مثلاً در آذر بود؟

بله اواخر آبان اوایل آذر بود ایام محرم. خوب با توجه به شرایطی که در این ایام داشتیم یک آقای روحانی آمد زاهدان به اسم آقای اسدی، این آقای اسدی یک ویژگی داشت که بسیار ویژگی خوبی بود. من با ایشان از نزدیک محشور بودم روحانی نترسی بود یک نکته را هم برای خودش باور داشت باورش این بود که باید مردم را به صحنه بیاوریم مردم یک ترسی دارند ترس از پلیس ترس از مأمور شهربانی ما بایستی این ترس را بشکنیم این را باور داشت در نتیجه شروع کرد به کار کردن، برنامه ای را گذاشت تحت عنوان رفتن از این حسینیه به حسینیه های دیگر.

س:آقای اسدی به مناسبت همین محرم آمده بود؟

بله به همین مناسبت آمده بود آقای اسدی بنظرم اصلاً بیرجندی بود ولی از حوزه مشهد آمده بود. ایشان از آنجا شروع کرد به کار کردن، از مسجد جامع راه افتادیم به سمت حسینیه بیرجندی ها و از حسینیه بیرجندی ها رفتیم جاهای دیگر. در حسینیه بیرجندی ها یک اتفاقی افتاد که آن اتفاق خیلی کمک کرد به اینکه روحیه مردم تشدید بشود؛ حاج آقای کفعمی روحانی بود که بین مردم از محبوبیت خاصی برخوردار بود ایشان نشسته بود در حسینیه یک هیأت عزاداری سینه زن و زنجیرزن آمد. آن موقع شرایطی بود که اصلاً بحث زنجیرزنی مطرح نبود هیأت ها هیأت های مشخص و روشنی بود، شعارها شعارهای مشخصی بود، دیگر دعوای ما با یزدی سال 60-61 هجری نبود دعوای ما با یزید سال 57 بود، با شاه دعوا داشتیم دیگر آن نوحه هایی که در رابطه با مسائل سنتی مطرح می شد در آن سال دیگر جای طرح نداشت. یک هیأت زنجیرزنی آمدند شروع کردند به اصطلاح نوحه خوانی با همان شیوه سنتی خودش، مردم اعتراض کردند خوب ماها رفتیم جلو گفتیم آقا اینجا جای این بحث ها نیست گفتیم شما اگر می خواهید یک مراسم سنتی برگزار بکنید بیرون برگزار بکنید و امروز ما با یزید دیگری سرو کار داریم باید با این تکلیفمان را روشن بکنیم و حتی می خواستن بروند پشت بلندگو صحبت بکنند مانع شدیم و اجازه ندادیم گفتیم وقت این کارها نیست بروید بیرون یکی دو تا از طلبه هایی که از قم آمده بودند خیلی تند شدند خیلی عصبانی شدند یکی از آنها را من یادم است حاج آقای معین از پشت میکروفون آورد پایین.

س: اینها در واقع از موضع شما حمایت می کردند؟

بله طلبه های جوانی بودند که آمده بودند در موضع کاملاً انقلابی، با این دیدگاه کار می کردند.

س: در واقع تقابل بین دیدگاه سنتی و مذهبی از یک طرف و دیدگاه جدید از سوی دیگر بود؟

بله کاملاً این تقابل بود. این دیدگاه معلوم بود جایگاهی در این شرایط ندارد. عرض می کنم که این طلبه ای که بود رفت پشت میکروفون خیلی تند شروع کرد به صحبت کردن، حاج آقای معین دستش را گرفت برد کنار، باز هم که آمده بود کنار، ساکت نمی شد که این دست دیگرش را گذاشت روی دهانش. او خیلی تند صحبت می کرد که آقا شما چه کاره اید که آمده اید اینجا از امام حسین(ع) صحبت می کنید؟ امروز امام حسین و یزید ما صحنه دیگری است این کاری که شما دارید می کنید انحراف است! این کاری که شما دارید می کنید همان قرآن بالای نیزه کردن است! امروز جایگاه دیگری داریم، خیلی تند و عصبانی، این قضیه کنترل شد و بعد از این از مسجد بیرون رفتند، رسیدند درب خروجی حسینیه بیرجندی ها. بعد یکی از اینها با زنجیرش به حاج آقای کفعمی حمله کرد و شیشه ای که در کنار ایشان وجود داشت شکست در واقع به نوعی حمله کرد به حاج آقای کفعمی. این حرکتی که انجام شد خیلی تأثیر داشت یعنی یک مرتبه یک هجومی به طرف اینها آمد که باز ما بچه هایی که آنجا بودیم بلافاصله دستهایمان را قفل کردیم که مردم به اینها آسیب نرسانند و فقط بیرونشان کردیم از آن محوطه ای که آنجا بود. خوب نشان می داد که حرکتها دارد تند می شود تندترین بخش این حرکت در حسینیه سیستانیها اتفاق افتاد. خوب همه حسینیه ها عکس شاه را داشتند آن موقع حتماً باید می داشتند خوب وقتی هیأتها می آمدند با این ترکیب یک عده ای بالاخره می پریدند و عکس شاه را پایین می انداختند؛ در حسینیه سیستانیها فرقش این بود که چون ارتفاع سقف بلندتر بود عکس بالا بود آقای مسرت که از هیأت امنای مسجد بود ایشان رفت بالای منبر و صحبت کرد بر سر این که آقا ما هم با شما هستیم بعضی چیزها هست که از دست ما هم خارج است بنده خدا می خواست ضمنی بگوید که اینجوری است. آقای مسرت آدم بدی نبود اما آن فضای انقلابی که آنجا وجود داشت حتی همین حرف را هم قبول نمی کرد که از دست ما خارج است ولی ما با شما هستیم، این کفایت نمی کرد باید آنرا می آوردند پایین. اعتراض این بود که چرا عکس شاه بالای دیوار است توضیحات ایشان هم قانع کننده نبود و در نتیجه خوب فضای ایران فضای تند انقلابی بود و بچه هایی که آنجا بودند با ایشان خیلی تند برخورد کردند یعنی یکی از بچه ها زمانی که ایشان رفتند بالای منبر آن بالای بالا که رسید ایشان را هل دادند و ایشان پرت شدند پایین و بقیه هم تایید کردند این حرکت را، عکس شاه را هم آوردند پایین شکستند و برخوردهای خودشان را کردند و از روز هفتم دیگر راهپیمایی های عمومی شروع شد ضمن اینکه از همین شبی که در حسینیه بیرجندی ها این برخورد اتفاق افتاد گروه هایی بعنوان گروه های چماقدار هم در شهر زاهدان شکل گرفت مرکز ثقل شکل دهی اینها تیمسار اسپهرم بود.

س: بعد از اینکه راهپیمایی عمومی شد؟

بله بعد از اینکه راهپیمایی ها عمومی شد دیگر از اینجا گروه های چماقدار هم در زاهدان شکل گرفت البته خیلی جاهای دیگر در ایران بود [که اینگونه بود]. از روز هفتم اولین راهپیمایی بزرگ در شهر زاهدان شکل گرفت شاید حدود دوازده تا سیزده هزار نفر تعداد کسانی بودند که شرکت کرده بودند و دیگر صبح و بعدازظهر راهپیمایی ها بود و دیگر واقعیت قضیه این بود که آن چیزی که آقای اسدی پیش بینی کرده بود اتفاق افتاد و این ترس ریخت و مردم مبارزه را شروع کردند. حالا دیگر پنجاه نفر در حسینیه صاحب الزمان جمع می شدند همین پنجاه نفر راهپیمایی و تظاهرات می رفتند. مسجد جامع، صد نفر آدم جمع می شدند همین ها بصورت مستمع می آمدند به مسجد جامع یعنی دیگر روال بر این بود که راهپیمایی و تظاهرات باشد و دیگر برنامه راهپیمایی و تظاهرات در شهر زاهدان یک برنامه عمومی شد هماهنگ با همه مناطق ایران.

س:راجع به چگونگی شهادت شهیدان رزمجومقدم، کمشکی و مرادقلی بفرمایید؟

شهادت رزمجومقدم بنظرم تا جایی که به ذهنم می آید...

س: قبل از اینها کس دیگری که شهید نشده بود؟

نخیر درگیری بود زخمی می شدند ولی کسی شهید نشده بود. بعضی از درگیری ها به گونه ای بود که بچه های شهر با توجه به وضعیتی که داشتند برای چماق داران که در درگیریها بودند تصمیمات بدی گرفته بودند که هم این بچه ها شانس آوردند هم چماق داران شانس آوردند که انقلاب پیروز شد وگرنه تصمیماتی که برای چماق داران گرفته بودند تصمیمات خیلی بدی بود یعنی چون می خواستند تعیین تکلیف بکنند چون اینها معمولاً با ماشین می آمدند می زدند می رفتند اینها تصمیم گرفته بودند ماشینها را آتش بزنند به این معنی که مسیر حرکت بعضی از اینها را ببرند بطرف کوچه های شهر و بعد از بالای دو طرف دیوار یک طرف آتش آماده بکنند و یک طرف هم بنزین یک طرف بنزین بپاشند و طرف دیگر آتش بزنند که اینها حسابی بترسند و جرات نکنند دوباره وارد کار بشوند. خوشبختانه به اینجاها نرسید انقلاب پیروز شد اما آن مسأله فقط مطرح شد و درگیریها خیلی برخورد نداشت. انتهای صف تظاهرکنندگان معمولاً یک سری افراد چماق دار راه می افتادند سنگ می زدند صف ها را به هم می زدند که افرادی که آنجا بودند باز سعی می کردند صف ها را مرتب بکنند محافظ گذاشته بودند برای خانم ها، خانم ها معمولاً وسط جمعیت بودند و کنترل می شدند، انتهای صف را هم به نوعی در کنترل خودشان داشتند. خیلی سیستم های ویژه ای وجود داشت و نتیجتاً درگیری ها خیلی کم بود؛ درگیری های پلیس هم با ما خیلی کم بود یکی از دلایلش این بود که در واقع راهپیمایی ها در شرایطی اتفاق می افتاد که دیگر در کل کشور دایماً راهپیمایی بود دیگر اینکه بخواهند جلوی راهپیمایی را بگیرند معنی نداشت فقط تلاش این بود که آقا شما فقط مرگ بر شاه نگویید و آقای کفعمی هم سعی می کرد همین را اعمال بکند گر چه که ماها گوش نمی کردیم. درگیری هایی که اتفاق می افتاد معمولاً در انتهای صف بود و تا قبل از شهادت مرحوم کمشکی و مرادقلی و رزمجومقدم ما صحنه درگیری با پلیس نداشتیم و فقط در حدی بود که پلیس ها می آمدند گاز اشک آور پرتاب می کردند و از این طرف هم بچه ها آنقدر جسور شده بودند که سریع گاز اشک آور را برمی داشتند و طرف خود پلیس پرتاب می کردند، دیگر درگیریها در همین حد بود. در راهپیمایی که از خیابان مصطفی خمینی می آمدیم طرف مسجد جامع، در آن راهپیمایی یک ماشینی از همین چماق داران از خیابان شریعتی آمد زد به وسط جمعیت و حرکت کرد به آن سمت؛ در همین صحنه شهید کمشکی با ماشین برخورد کرد و در واقع به شهادت رسید در ادامه همین چماق داران که به جاهای مختلف شهر رفته بودند به افراد گیر داده بودند و آنها می خواستند جاوید شاه بگویند که در یکی از همین برخوردها مرحوم مرادقلی به شهادت رسید. اما شهید رزمجومقدم در مقابل مسجد جامع این اتفاق برایش افتاد. افرادی آمده بودند در مسجد جامع مرحوم حاج آقا کفعمی هم در مسجد، آقای کفعمی نسبت به برخی مسائل یک ویژگیهای خاصی داشت ایشان آدم بسیار سلیم النفسی بود حتی گاهی وقتها که با همدیگر صحبت می کردیم می گفت: در مکه وقتی این نیروهای انقلابی فلسطینی می آمدند و از شاه بدگویی می کردند ما با وجودی که با شاه بد بودیم اما از اینکه آنها به شاه ما بد بگویند ما زورمان می آمد! می گفت: آقا درست است شاه بد است، فاشیست است، دیکتاتور است، ما باید بگوییم مرگ بر شاه، شما حق ندارید بگویید مرگ بر شاه یعنی یک روحیه اینجوری نسبت به مسائل داشت بهمین دلیل هم خود ایشان کمتر مرگ بر شاه می گفت به ما هم شرط می کرد می گفت: به این شرط با شما بیرون می آیم که مرگ بر شاه نگویید؛ احساس ایشان اینجور بود یا ساواک یا آقای رضوانی یا دیگران اینجور به ایشان منتقل کرده بودند که در مقابل شعار مرگ بر شاه ما تعهدی به حفظ انتظام نمی دهیم اگر کسی تیراندازی کرد و زد ما دیگر جوابگو نیستیم بالاخره اینها شاه دوست هستند اینها نظامی هستند اینها مأمورهای شهربانی هستند و ما نمی توانیم جلوی اینها را بگیریم ایشان هم همیشه شرط می کردند که نگویید. آن روز هم به نظرم نوزدهم بهمن بود از سر صبح مردم تقریباً جمع شده بودند در مسجد جامع برای تظاهرات اما نیروهای پلیس مسیرها را بسته بودند امکان رفتن به بیرون نبود مردم هم در مسجد شعار خودشان را می دادند و سخنران ها سخنرانی می کردند؛ اسامی زندانی هایی که آزاد شده بودند را می گفتند، اسامی شهدا را اعلام می کردند، از بلندگو شعار ضد رژیم می دادند مردم هم شعارهای مختلفی می دادند یک مرتبه صدای تیراندازی شد در این صدای تیراندازی که شد از بچه هایی که بالای دیوار بودند پرسیدم که چه خبر است؟ جریان چیست؟ گفتند تیراندازی شده یک نفر تیر خورده که ما سریع از مسجد رفتیم بیرون دیدیم که مقابل مسجد مرحوم شهید رزمجومقدم تیر خورده بود البته ایشان وقتی تیر خورده بود شرایطش اصلاً مثل آدمی که تیر خورده و مشکل دارد نبود یک شرایط عادی بود فقط معلوم بود که تیر خورده به خودش می پیچد که سریع ایشان را منتقل کردند. من به داخل رفتم و موضوع را گفتم همان روز هم ما یک نمایشگاه کتاب گذاشته بودیم در کتابخانه مسجد جامع؛ راهپیمایانی که آمده بودند همه شان آمده بودند کتابخانه مسجد جامع کتاب و خریده بودند کتابهای مختلف را، هر کدامشان یک پلاستیک دستشان بود یک بسته دست شان بود که از نمایشگاه کتاب مسجد، خریده بودند یک مرتبه نیروهای شهربانی شروع کردند به پرتاب گاز اشک آور داخل مسجد اولین گاز اشک آوری که پرتاب شد داخل مسجد، آقای کفعمی روی پله شبستان ایستاده بود؛ من خودم کنار ایشان روی پله نشسته بودم بمحض اینکه گاز اشک آور وارد مسجد شد من یک مرتبه دیدم آقای کفعمی عسایشان را بلند کردند با تمام وجودش دو دستی شروع کرد به مرگ بر شاه گفتن، یعنی آنقدر برای ایشان سخت بود که اینها گاز اشک آور به مسجد زده اند که دیگر اصلاً کنترل خودش را نداشت، عصایش را بلند کرده بود و دست دیگرش را هم مشت کرده بود و مرگ بر شاه می گفت، بشدت عصبانی شده بود. آنروز آنهایی که کتاب گرفته بودند (علت اینکه ماجرای خرید کتاب را گفتم این بود) بعضی از اینها کتابهایشان را ورق ورق می کردند آتش می زدند جلوی صورت مردم می گرفتند تا خاصیت گاز اشک آور را از بین ببرند، خیلی از افرادی که آنروز کتاب گرفته بودند کتابهایشان را ورق ورق کردند. درگیری تقریباً با همین شدت تا ساعت های 2:00-1:30 ادامه داشت. آنروز راهپیمایی انجام نشد ولی درگیری داخل مسجد بسیار شدید بود. فردای آنروز برای تشیع جنازه مرحوم رزمجومقدم بنظرم می آید بزرگترین راهپیمایی شهر زاهدان اتفاق افتاد.

س: در واقع روز بیست بهمن بود؟

روز بیست بهمن یک چیزی حدود بیست و پنج تا سی هزار نفر در آن راهپیمایی شرکت کردند. شهر زاهدان آن موقع صد هزار نفر جمعیت نداشت و شرکت جمعیت سی هزار نفری در آن راهپیمایی بسیار وضعیت ویژه و خاصی داشت از آن طرف تمهیداتی هم دیده بودیم یعنی ماها هم که مسئولیت های برخوردی را در واقع داشتیم کوکتل مولوتوف آماده کرده بودیم به میزان زیاد روی ماشینهایی که از صبح بردیم گذاشتیم در مسیر مزار، این کوکتل مولوتوف ها آماده بود چوب هم آماده کرده بودیم برای اینکه اگر درگیری بشود با چماقداران چوب داشته باشیم بچه هایی هم که اسلحه داشتند و مسلح بودند اینها را گفتیم اسلحه هایتان را آماده داشته باشید بدلیل اینکه اینها بنظر می آید تصمیم گرفته اند برخورد بکنند و اگر قرار بر برخورد شد دیگر کم نیاوریم. خوب حرکت جمعیت با آن شرایط بنظرم می آید که به ساواک و نیروی شهربانی حالی کرد که قضیه شوخی نیست خیلی راحت نمی شود با این جمعیت برخورد کرد در نتیجه بدون هیچ برخوردی تا سر مزار رفتیم مراسم خاکسپاری انجام شد و بعد هم برگشتیم آمدیم شعارها همچنان سر جای خودش بود و شعارها داده می شد و راهپیمایی هم با همان وضعیت ادامه داشت حالا مسائل دوران دوازده بهمن تا 22 بهمن در زاهدان هم مسائل خودش را داشت؛ روحانیون زاهدان رفته بودند تهران تحصن داشتند از آن طرف مردم هم در مسجد جامع متحصن بودند بصورت شبانه روزی یعنی تا انتهای شب حدود ساعت دوازده سخنرانی بود، شعار بود، بچه های مختلف سخنرانی می کردند و روز هم باز راهپیمایی می کردند به بخش های مختلف شهر زاهدان، از 12 بهمن تا 22 بهمن این وضعیت بود حتی در دوازده بهمن در کتابخانه خود مسجد برای آمدن امام تلویزیون گذاشته بودیم همه جمعیت آمده بودند آنجا جمع شده بودند قطع یک دفعه برنامه تلویزیونی خوب یک اعتراض تندی را در شهر زاهدان داشت؛ از کتابخانه تا مسجد فاصله زیادی نبود اما همین فاصله صد متری را چهل تا چهل و پنج دقیقه طی کردند، بشدت شعار می دادند اعتراض می کردند مخصوصاً آن ده دقیقه اول چون بمحض اینکه تلویزیون قطع شد همه نگران شدند تا ما بتوانیم با تهران تماس بگیریم و ارتباط بگیریم و خاطرجمع بشویم که نه بابا هیچ مسئله ای اتفاق نیفتاده تلویزیون برنامه اش را قطع کرده یک ده دقیقه ای تقریباً طول کشید؛ در این ده دقیقه شدت برخورد بسیار بسیار زیاد بود شعارها بسیار کوبنده بود و یک حساسیت بسیار خاصی روی قضیه وجود داشت اما ده دقیقه بعد که اعلام شد هیچ نگران نباشید هیچ مسأله ای پیش نیامده نظامی ها تلویزیون را قطع کرده اند پخش مستقیم را قطع کردند هیچ خبری نیست تهران و مسأله روال عادی خودش را دارد دیگر شرایط تقریباً یک شرایط مناسب تر و عادی تری شد.

س: زن ها در زاهدان از چه زمانی در تظاهرات بودند؟

 

یکی از مسائلی که شهر زاهدان داشت این بود که در بعضی از راهپیمایی ها تعداد زن ها از مردان بیشتر بود اگر 10000 نفر جمعیت بود شاید مثلاً 6000  نفرش خانم ها بودن 4000 نفرشان آقایان بودند؛ در بعضی از راهپیمایی ها اینگونه بود کارهایی که خانم ها می کردند کارهای بسیار جالبی بود یکی از مسائلی که اتفاق افتاد در شهر زاهدان (حالا من نمی دانم در شهرهای دیگر ایران هم بود یا نبود) این بود که در ایام انقلاب دید و بازدیدهای خانوادگی بسیار زیاد شد مبنای این دید و بازدید هم دید و بازدید نبود مبنایش این بود که مثلاً خانه ما خیابان سعدی بود خانه عمویم خیابان باقری بود خانواده ما از آنجا راه می افتادند و اسپری هم با خودشان می آوردند؛ از خیابان سعدی تا خیابان باقری شعار می نوشتند معمولاً این کار را هم دخترها می کردند یعنی خانوادگی راه می افتادند و بعد خانم ها در مسیر می آمدند به سرعت شعارهای مختلف را می نوشتند در مسیر  راهپیمایی هایی که شبانه به عنوان رفت و آمد خانوادگی داشتند. یکی از کارهای دیگری که خانم ها انجام می دادند که یک نمونه بسیار جالبی که اتفاق  افتاد [را خدمتتان  عرض می کنم] دانشسرای راهنمایی همین جایی بود که الان تربیت معلم شهید حسینی است یعنی روبروی استانداری سابق، اینجا دانشسرای عالی بود. بچه های دانشسرا شروع کرده بودند به تظاهرات کردن، نیروهای شهربانی هم ریخته بودند داشتند اینها را به شدت کتک می زدند. کنار دبیرستان پروین یک نانوایی بود که در صف نانوایی هم خانم ها خیلی ایستاده بودند. این بچه های دانشجویی که اینها داشتند کتک می زدند رسیدند به آنجا، یک لحظه ما احساس کردیم  که وضعیت یک تغییر کلی کرد. همه این خانم هایی که در صف نانوایی بودند یک مرتبه همگی آن ها آمدند اینطرف هر کدام دست یکی از این دانشجوها را گرفته بودند از دست مأمورها جدا می کردند که بچه ما را کجا می برید؟ اینها اصلاً دانشجوهای شهرستانی بودند اما قشنگ به سرعت دست این دانشجو را می گرفتند از دست پلیس جدا می کردند یا می بردند در صف نانوایی پیش خودشان، بعضی ها خیلی تند، بعضی ها عصبانی، بعضی ها با خواهش ولی این بچه ها را می گرفتند؛ یعنی در آن صحنه من یادم است که هیچ کدام از بچه هایی را که مأمورهای پلیس گرفته بودند که منتقل کنند به کلانتری این خانم هایی که ایستاده بودند در صف نانوایی اجازه ندادند که ببرند و همه را رها کردند؛ همه را هم به همین حساب رها کردند که بچه من است می گفتند: بچه من را کجا می برید؟ بچه من اهل این حرفها نیست و انصافاً زن های زاهدان در بحث انقلاب از خودشان شجاعتهای زیادی نشان دادند در صحنه های مختلف شما وارد می شدید زنها در صف اول بودند در بعضی از تظاهرات ها همانطور که گفتم صف خانم ها از صف آقایان بیشتر بود کارهای انفرادی هم که خانم ها می کردند  مثل همین شعارنویسی ها و انتقال اعلامیه ها یک بخشی از آن به عهده خانم ها بود؛ تهیه و آماده کردنش بعهده آقایان بود اما انتقالش بر عهده خانم ها بود و آنها جابجا می کردند.