به نام خدا
خط، نقطه، مثلث، ذوذنقه
به بعضي از مردم نگاه كنيد؛ نه؛ اين طور نه؛ خوب دقيق شويد؛ اين طور كه من ميگويم؛ نگاهتان را بفرستيد تا اعماق وجودشان را بكاود و برگردد. حالا بهتر شد؛ خب؛ از اين گشت و گذار چه دستگيرتان شد؟ بگذاريد من بگويم؛ بعدا نتيجه خواهيم گرفت كه تا چه اندازه مثل هم فكر ميكنيم؛ و اصلا مثل هم فكر ميكنيم يا نه؛ باشد؛ يافتهها را با هم مقايسه خواهيم كرد.
اين يكي را ببينيد؛ خوب دقت كنيد؛ اين خطي را كه از فرق سر تا پايش كشيده شده، نگاه كنيد؛ تمام وجود اين آدم يك خط راست است؛ هيچ انعطافي ندارد؛ خشك و دقيق؛ راست ميزند توي چشم بيننده؛ خودش خبر دارد؟ نميدانم؛ چهطور است به او بگوييم؟ موافقيد؟ از كجا شروع كنيم؟
راستي؛ آن يكي را نگاه كنيد؛ من در قيافه و حركات ظاهرياش يك مثلث ميبينم، مختلفالأضلاع، تيز و گوشهدار؛ چهقدر سخت است راحت از كنارش گذشتن؛ مطمئنم كه بالأخره يكي از زاويههايش كار دست ديگري ميدهد؛ به جايي از كت و پيراهن آدم ميگيرد؛ اگر جر ندهد، خراش كه مياندازد؛ چهقدر سخت است با چنين آدمي كنار آمدن و ... آه؛ نه؛ نگوييد؛ سختتر از آن يك عمر زندگي كردن با اوست زير يك سقف؛ شما هم به همين نتيجه رسيديد؟
با اين يكي چهطوريد؟ آن كه لباس روشن پوشيده و گامهايش ...؛ گامهايش را نگاه كنيد؛ گويي مواظب است كه پا روي دلي نگذارد؛ گويي سعي دارد «پا بر سر سبزهاي بهخواري» نگذارد؛ چرا كه ميداند «كه آن سبزه ز خاك ماهرويي رُستهاست». چهرهاش را ببينيد؛ چين و چروك دارد؛ جاي پاي روزهاي تلخ و شيرين عمر، ردّ ارابهي سنگين زمان؛ اما خواستني، اما جذاب؛ چين و چروكهاي چهرهاش توي ذوق بيننده نميزند؛ آرام از يك گوشهي ابرو، از پاي چشم، از زير چانه، از بناگوش شروع شده، با انحنايي مواج از يك جانب صورت گذشته و به ديگر جانب پيوسته؛ اما ديدن اين چروكها چشم را نميآزارد؛ سهل است؛ نوازش هم ميدهد؛ چون پيداست كه از دروني مواج، متلاطم، پرجوش و خروش و انديشهورز سرچشمه گرفته؛ روشن است كه در آن روح بزرگ و زيبا آتش هيچ حسدي هرگز نيفروخته؛ هرگز هيچ توطئهاي عليه هيچ تنابندهاي صورت نگرفته و داغي بر دلي ننهاده. ميبينيد كه همهي اينها را در يك نگاه ميتوان خواند و حتي بيش از اينها را؛ اما بگذريم؛ مبادا كه صاحب آن روح بزرگ رضا ندهد كه بيش از اينش بكاويم. آخر اينان از اين نيز ميگريزند؛ نميخواهند براي كاري كه انجامش را وظيفه و افتخار ميدانند، تحسين و آفرين بشنوند.
پس بگذاريد اين يكي را به خدا بسپاريم و به كشفي ديگر بپردازيم. باشد؟
راهِ گذر را بنگريم و يادمان باشد كه ديگران نيز راهِ گذر را مينگرند و ما را مينگرند؛ پس هر حركت خودمان را نيز بااحتياط پاس بداريم كه ناتراشيدهاي از ما سر نزند.
آن جا را؛ کسی دارد از دوردست میآید؛ از دوردست بدویت ؛ از همانان که گفتی همامروز از دل جاهلیت پانزده قرن پیشِ باديهها ناگهان به میانهی معرکه افتاده است؛ دامن برکمر برزده است و گویی چنان که از پیش سیلاب میگریزد، به خبط عشواء راه میسپارد و پیش میآید؛ معاذالله؛ میرنجاند و میآید؛ میآزارد و میآید؛ از شانهها برمیرود و میآید؛ و خرسند است که میآید؛ همچنان دامن بر کمر میآید؛ میآید؛ خیز برمیدارد و میآید؛ چشم از او برنداريم. لمن الملک گویان، لمن الحکم گویان، لمن الاختیار گویان میآید و در عالم خویش بر این باور که ملک از او و حکم از او و اختیار از اوست؛ میآید؛ تا شعاع چندين متر، همه به او چشم دوختهاند.
از كنار ما ميگذرد؛ مراقب خودمان باشيم؛ چینی؛ نه؛ چینهایی تلخ و هلاهلگونه بر پیشانی افکنده؛ روی ترش كرده و میرود. چهرهاش هنوز تلخ است و میرود تا راهی بجوید؛ میجوید و میگذرد اما به آزار چندین نفر در این حوالی میانجامد؛ او را گویی چه باک اگر چندین سر و پای و دست نازنین را خسته است؟! همچنان راهش را میگشاید و میگذرد و سرها با او به این سو و آن سو میرود. کجا میرود؟ میرود و آن میکند که نباید؛ که نشاید؛ معذورش بداریم؛ خود نمیداند که چه میکند، شاید هم او خود، نمیرود؛ شاید هم «قضا گرفته دو گوشش کشان کشان که بیا»[1]. همچنان که میرود، رویِ ترش و تلخِ بههم برآمدهاش هنوز از پی است؛ بهدقت به او بنگريم؛ به زیر و بم و آهنگ سخن و لحن و تکیهی صدا و اوج و فرود واژگانش دقت کنيم تا بدانيم به کدام زبان سخن میگوید؛ خوب گوش بدهيم؛ من این زبان را خوب میفهمم؛ همهی مردم جهان به همین زبان اخم میکنند؛ به همین لحن و گفت و صوت ابرو درهم میکشند و ترش و تلخ و تند میشوند؛ این زبان را خوب میشناسم؛ بسیار شنیده و دیدهام؛ واژههایش را میشود با چشم دید؛ نیازمند گوش نیست؛ زبان غریبی است اما آشنای همگان. ميدانيد از کدام تبار است؟ نه؛ يقينا نه! اما من او را جایی دیدهام؛ نه؛ بسیار جاها دیدهام؛ به بسیار کسان میماند در میان آشنایان، ناآشنایان؛ به همهی آنها میماند که جهان هستی را مرکزی فرض میکنند و خود را دُردانهی آن مرکز؛ و عالم را گردبرگرد خویش در چرخ و واچرخ؛ او را بسیار دیدهام؛ به بسیار کسان میماند در میان آنان که میشناسم و آنان که نمیشناسم؛ چرا جای دور میروم؟ به خودِ من میماند «گاهي كه عاشق نيستم».[2]
آهان؛ حالا فهميدم؛ من او را خوب ميشناسم؛ چرا زودتر به خاطر نياوردم؟ من او را بسيار ديدهام پيش از اين؛ نخست بار آن گاه بود كه حسنك را بر دار ميخواستندكرد و «آواز دادند كه سنگ دهيد؛ هيچ كس دست به سنگ نميكرد و همه زارزار ميگريستند خاصه نشابوريان. پس مشتي رند را سيم دادند كه سنگ زدند و ...».[3] آري؛ درست همان جا بود؛ اشتباه نميكنم. يك بار ديگر هم او را ديدم؛ روزي كه حسين بن منصور حلاج را بر دار ميكردند؛ «پس هر كس سنگي ميانداخت»[4]؛ او را همان جا ديدم كه سنگي ميانداخت توشهي روز قيامت را.
و يك بار ديگر هم آن جا كه jan hus را زنده زنده در آتش ميسوزاندند؛ پشتهاي هيزم بر پشت نهاده، ميآمد به قصد ثواب.[5]
هلا! هي! هوي! آي! مردم! خبر! خبردار! بپا! بپاييد! سرنوشتتان را به دست او ندهيد؛ اشكهايش؟ اشك تمساح است! خودش؟ دوالپاست! دوالپا همين طور سوار گردهي آدمي ميشود؛ گريههايش را جدي نگيريد؛ غدههاي اشكش به دندانهاي تيزش متصل است؛ وقتي استخوانهاي قربانيانش را ميجود و حظ ميكند، اشكش بياختيار فوران ميكند. آن بيچارهاي كه براي نخستين بار گفت «مژدگاني كه گربه عابد شد»، موش پير حقير فقيري بود كه خودش را گول ميزد و عاقبت خود، نخستين قرباني شد؛ كه در حديث است كه من اعان الظالم سلّطه الله عليه!
هنوز چشم من و بسیاری دیگر به اوست که با مصراعی از مولوی بدرقهاش میکنم: «هرکه بهجز عاشق است، در ترشی لایق است»؛ چراکه «در نبود عشق بزرگترين رهآوردهاي دين كمترين ارزشي ندارد».[6]
[1]- قضا گرفته دو گوشش کشان کشان که بیا چنین کشند به سوی جوال گوش حمار مولوی، دیوان شمس
[2]- لطفا با عنایت به این شعر بخوانید:
گاهي كه عاشق نيستم/ من كيستم؟ / من چيستم؟ / گاهي كه عاشق نيستم/ من نيستم/ من نيستم. صفيه گلرخسار، شاعر تاجيك
[3]- ر.ك. عمراني، غلامرضا، گزيدهي تاريخ بيهقي، ناشر مؤسسهي كتاب همراه، تهران، 1382، ص 267
[4]- عطار، فريدالدين، منطقالطير، به اهتمام سيد صادق گوهرين، شركت انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ نهم، 1372، ص 516
[5]- ر.ك. عمراني، غلامرضا، تا قاف با عشق1، ....................................ص 172
[6]- کتاب مقدس، پولس قديس، رسالهي اول قرنتيان، فصل 13.