خط، نقطه، مثلث، ذوذنقه/غلامرضا عمرانی

  

به نام خدا

خط، نقطه، مثلث، ذوذنقه

به بعضي از مردم نگاه كنيد؛ نه؛ اين طور نه؛ خوب دقيق شويد؛ اين طور كه من مي‌گويم؛ نگاهتان را بفرستيد تا اعماق وجودشان را بكاود و برگردد. حالا بهتر شد؛ خب؛ از اين گشت و گذار چه دستگيرتان شد؟ بگذاريد من بگويم؛ بعدا نتيجه خواهيم گرفت كه تا چه اندازه مثل هم فكر مي‌كنيم؛ و اصلا مثل هم فكر مي‌كنيم يا نه؛ باشد؛ يافته‌ها را با هم مقايسه خواهيم كرد.

اين يكي را ببينيد؛ خوب دقت كنيد؛ اين خطي را كه از فرق سر تا پايش كشيده شده، نگاه كنيد؛ تمام وجود اين آدم يك خط راست است؛ هيچ انعطافي ندارد؛ خشك و دقيق؛ راست مي‌زند توي چشم بيننده؛ خودش خبر دارد؟ نمي‌دانم؛ چه‌طور است به او بگوييم؟ موافقيد؟ از كجا شروع كنيم؟

راستي؛ آن يكي را نگاه كنيد؛ من در قيافه و حركات ظاهري‌اش يك مثلث مي‌بينم، مختلف‌الأضلاع، تيز و گوشه‌دار؛ چه‌قدر سخت است راحت از كنارش گذشتن؛ مطمئنم كه بالأخره يكي از زاويه‌هايش كار دست ديگري مي‌دهد؛ به جايي از كت و پيراهن آدم مي‌گيرد؛ اگر جر ندهد، خراش كه مي‌اندازد؛ چه‌قدر سخت است با چنين آدمي كنار آمدن و ... آه؛ نه؛ نگوييد؛ سخت‌تر از آن يك عمر زندگي كردن با اوست زير يك سقف؛ شما هم به همين نتيجه رسيديد؟

با اين يكي چه‌طوريد؟ آن كه لباس روشن پوشيده و گام‌هايش ...؛ گام‌هايش را نگاه كنيد؛ گويي مواظب است كه پا روي دلي نگذارد؛ گويي سعي دارد «پا بر سر سبزه‌اي به‌خواري» نگذارد؛ چرا كه مي‌داند «كه آن سبزه ز خاك ماه‌رويي رُسته‌است». چهره‌اش را ببينيد؛ چين و چروك دارد؛ جاي پاي روزهاي تلخ و شيرين عمر، ردّ ارابه‌ي سنگين زمان؛ اما خواستني، اما جذاب؛ چين و چروك‌هاي چهره‌اش توي ذوق بيننده نمي‌زند؛ آرام از يك گوشه‌ي ابرو، از پاي چشم، از زير چانه، از بناگوش شروع شده، با انحنايي مواج از يك جانب صورت گذشته و به ديگر جانب پيوسته؛ اما ديدن اين چروك‌ها چشم را نمي‌آزارد؛ سهل است؛ نوازش هم مي‌دهد؛ چون پيداست كه از دروني مواج، متلاطم، پرجوش و خروش و انديشه‌ورز سرچشمه گرفته؛ روشن است كه در آن روح بزرگ و زيبا آتش هيچ حسدي هرگز نيفروخته؛ هرگز هيچ توطئه‌اي عليه هيچ تنابنده‌اي صورت نگرفته و داغي بر دلي ننهاده. مي‌بينيد كه همه‌ي اين‌ها را در يك نگاه مي‌توان خواند و حتي بيش از اين‌ها را؛ اما بگذريم؛ مبادا كه صاحب آن روح بزرگ رضا ندهد كه بيش از اينش بكاويم. آخر اينان از اين نيز مي‌گريزند؛ نمي‌خواهند براي كاري كه انجامش را وظيفه و افتخار مي‌دانند، تحسين و آفرين بشنوند.

پس بگذاريد اين يكي را به خدا بسپاريم و به كشفي ديگر بپردازيم. باشد؟

راهِ گذر را بنگريم و يادمان باشد كه ديگران نيز راهِ گذر را مي‌نگرند و ما را مي‌نگرند؛ پس هر حركت خودمان را نيز بااحتياط پاس بداريم كه ناتراشيده‌اي از ما سر نزند.

آن جا را؛ کسی دارد از دوردست می­آید؛ از دوردست بدویت ؛ از همانان که گفتی هم­امروز از دل جاهلیت پانزده قرن پیشِ باديه‌ها ناگهان به میانه­ی معرکه افتاده است؛ دامن برکمر برزده است و گویی چنان که از پیش سیلاب می­گریزد، به خبط عشواء راه می­سپارد و پیش می­آید؛ معاذالله؛ می­رنجاند و می­آید؛ می­آزارد و می­آید؛ از شانه­ها برمی­رود و می­آید؛ و خرسند است که می­آید؛ هم­چنان دامن بر کمر می­آید؛ می­آید؛ خیز برمی­دارد و می­آید؛ چشم از او برنداريم. لمن الملک گویان، لمن الحکم گویان، لمن الاختیار گویان می­آید و در عالم خویش بر این باور که ملک از او و حکم از او و اختیار از اوست؛ می­آید؛ تا شعاع چندين متر، همه به او چشم دوخته­اند.

از كنار ما مي‌گذرد؛ مراقب خودمان باشيم؛ چینی؛ نه؛ چین­هایی تلخ و هلاهل­گونه بر پیشانی ­افکنده؛ روی ترش كرده و می­رود. چهره­اش هنوز تلخ  است و می­رود تا راهی بجوید؛ می­جوید و می­گذرد اما به آزار چندین نفر در این حوالی می­انجامد؛ او را گویی چه باک اگر چندین سر و پای و دست نازنین را خسته است؟! هم­چنان راهش را می‌گشاید و می­گذرد و سرها با او به این سو و آن سو می­رود. کجا می­رود؟ می­رود و آن می­کند که نباید؛ که نشاید؛ معذورش بداریم؛ خود نمی­داند که چه می­کند، شاید هم او خود، نمی­رود؛ شاید هم «قضا گرفته دو گوشش کشان کشان که بیا»[1]. هم­چنان که می­رود، رویِ ترش و تلخِ به­هم برآمده­اش هنوز از پی است؛ به­دقت به او بنگريم؛ به زیر و بم و آهنگ سخن و لحن و تکیه­ی صدا و اوج و فرود واژگانش دقت ­کنيم تا بدانيم به کدام زبان سخن می­گوید؛ خوب گوش بدهيم؛ من این زبان را خوب می­فهمم؛  همه­ی مردم جهان به همین زبان اخم می­کنند؛ به همین لحن و گفت و صوت ابرو درهم می­کشند و ترش و تلخ و تند می­شوند؛ این زبان را خوب می­شناسم؛ بسیار شنیده و دیده­ام؛ واژه­هایش را می­شود با چشم دید؛ نیازمند گوش نیست؛ زبان غریبی است اما آشنای همگان. مي‌دانيد از کدام تبار است؟ نه؛ يقينا نه! اما من او را جایی دیده­ام؛ نه؛ بسیار جاها دیده­ام؛ به بسیار کسان می­ماند در میان آشنایان، ناآشنایان؛ به همه­ی آن­ها می­ماند که جهان هستی را مرکزی فرض می­کنند و خود را دُردانه­ی آن مرکز؛ و عالم را گردبرگرد خویش در چرخ و واچرخ؛ او را بسیار دیده­ام؛ به بسیار کسان می­ماند در میان آنان که می­شناسم و آنان که نمی­شناسم؛ چرا جای دور می‌روم؟ به خودِ من می­ماند «گاهي كه عاشق نيستم».[2]

آهان؛ حالا فهميدم؛ من او را خوب مي‌شناسم؛ چرا زودتر به خاطر نياوردم؟ من او را بسيار ديده‌ام پيش از اين؛ نخست بار آن گاه بود كه حسنك را بر دار مي‌خواستند‌كرد و «آواز دادند كه  سنگ دهيد؛ هيچ كس دست به سنگ نمي‌كرد و همه زارزار مي‌گريستند خاصه نشابوريان. پس مشتي رند را سيم دادند كه سنگ زدند و ...».[3] آري؛ درست همان جا بود؛ اشتباه نمي‌كنم. يك بار ديگر هم او را ديدم؛ روزي كه حسين بن منصور حلاج را بر دار مي‌كردند؛ «پس هر كس سنگي مي‌انداخت»[4]؛ او را همان جا ديدم كه سنگي مي‌انداخت توشه‌ي روز قيامت را.

و يك بار ديگر هم آن جا كه jan hus را زنده زنده در آتش مي‌سوزاندند؛ پشته‌اي هيزم بر پشت نهاده، مي‌آمد به قصد ثواب.[5]

هلا! هي! هوي! آي! مردم! خبر! خبردار! بپا! بپاييد! سرنوشتتان را به دست او ندهيد؛ اشك‌هايش؟ اشك تمساح است! خودش؟ دوال‌پاست! دوال‌پا همين طور سوار گرده‌ي آدمي مي‌شود؛ گريه‌هايش را جدي نگيريد؛ غده‌هاي اشكش به دندان‌هاي تيزش متصل است؛ وقتي استخوان‌هاي قربانيانش را مي‌جود و حظ مي‌كند، اشكش بي‌اختيار فوران مي‌كند. آن بيچاره‌اي كه براي نخستين بار گفت «مژدگاني كه گربه عابد شد»، موش پير حقير فقيري بود كه خودش را گول مي‌زد و عاقبت خود، نخستين قرباني شد؛ كه در حديث است كه من اعان الظالم سلّطه الله عليه!

هنوز چشم من و بسیاری دیگر به اوست که با مصراعی از مولوی بدرقه­اش می­کنم: «هرکه به­جز عاشق است، در ترشی لایق است»؛ چراکه «در نبود عشق بزرگ‌ترين ره‌آوردهاي دين كم‌ترين ارزشي ندارد».[6]

 



[1]-  قضا گرفته دو گوشش کشان کشان که بیا          چنین کشند به سوی جوال گوش حمار      مولوی، دیوان شمس

[2]- لطفا با عنایت به این شعر بخوانید:

گاهي كه عاشق نيستم/ من كيستم؟ / من چيستم؟ / گاهي كه عاشق نيستم/ من نيستم/ من نيستم. صفيه گل­رخسار، شاعر تاجيك

[3]- ر.ك. عمراني، غلام‌رضا، گزيده‌ي تاريخ بيهقي، ناشر مؤسسه‌ي كتاب همراه، تهران، 1382، ص 267

[4]- عطار، فريدالدين، منطق‌الطير، به اهتمام سيد صادق گوهرين، شركت انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ نهم، 1372، ص 516

[5]- ر.ك. عمراني، غلام‌رضا، تا قاف با عشق1، ....................................ص 172

[6]- کتاب مقدس، پولس قديس، رساله‌ي اول قرنتيان، فصل 13.