بخندگل من/دکتر محمد تقی رخشانی

برای جشن نی کاری در تالاب هامون به کوه خواجه رفته بودم، فضایی زیبا و دوست داشتنی بود مردمان ساده و صمیمی سرزمین اساطیر با جاری شدن آب از شیاری کوچک در دریاچه، شادمان بودند و حتی به هم تبریک می گفتند.

 در فرصتی که به اتفاق دو تن از دوستان از انبوه جمعیت کناره گرفته بودیم از پشت سر صدای قهقهه خنده ای را که گویا از ته دل می آمد شنیدم به پشت سرنگریستم، چهار جوان بودند که با هم صحبت می کردند و ازته دل می خندیدند، نمی دانم چرا یک لحظه احساس کردم چشمانم پراشک شد، تعجب کردم و با حالتی استفهام آمیز لبهایم را تکان دادم که چرا؟ چرا برخنده، گریه؟ شاید برای آن بودکه مدتها در این دیار خنده هایی چنین از ته دل نشنیده بودم؟ شاید یک لحظه قناعت و ساده دلی این جوانان به ذهنم خطور کرد که چگونه به اندک آبی چنان شادمان شده اند که چنین قهقهه می زنند؟ در هر صورت آن خنده و این اشک چند روزی مرا مشغول کرد،گاه به روزهای دور می برد و در میان اساطیر رهایم می کرد، گاه به روزهای پرآبی دریاچه ام می برد و میان موجهای پشت سرهم حیرانم می کرد گاه در گندم زارها مشامم را از بوی تازه گندم سرشار می کرد گاه در میان بادهای 120 روزه مرا می چرخاند تا چشم و گوش ببندم که نبینم و نشنوم و اگر سخنی می گویم در هیاهوی باد به گوشی نرسد، گاه مرا برسفره نان و پیاز یعقوب می نشاند تا لقمه ای برگیرم، گاه به محفل فرخی می برد که بانگ الرحیل داشت و تو نمی دانی که چقدر دلم برای فرخی می سوخت که خیال می کرد هنوز کاروان های حله از سیستان روان است و هنوز به خطاب فرخی نیم خیز نشده بودم که عطاب عباس باقری به خویشتنم آورد که فلانی کجا؟

این جا جایگاه ماست می مانیم همچون ایوب  درباد.  در هر صورت این سیر چند روزه گذشت خنده ی  دل نشین آن جوانان سیستانی هنوز در گوشم بود.گویا آن خنده با من سخنی داشت می خواست بگوید: اگر طبیعت با ما قهر کرده و بارانی نمی بارد تا صورتمان را رو به آسمان بگیریم و یک دل سیر زیر باران خیس شویم، اگر زمین با ما به کین است و خاکش را از زیر پایمان برمی دارد و در چشم و گلویمان فرو می کند، اگر زمانه سرناسازگاری دارد و هنرمندان و فرهیختگان قدر نمی بینند و بر صدر نمی نشینند، اگر صیادان نمی توانند از دریاچه خشک ماهی صید کنند، اگر برای دامداران گوسفند و گاوی نمانده تا گذران زندگی کنند، اگر کشاورزان بذر در زمین ریخته  دلهره رسیدن آب دوم دارند، اگر دیوار امنیتی راه ارتزاق مردم مرزنشین بسته است، اگر روستائیان عزم جزم کرده اند تا گام در راه هجرت نهند و راهی ناکجاآباد شوند، اگر ترانه غمگین «موکه مه کنجکه تونو» هنوز شادترین آهنگ مردمان این دیار است، اگر هنوز حبیب غریب است و ساز و دهل غریب است و چاپ و چوب بازی غریب است، اگر ماشاءا... خلیلی هنوز «پاتی» را سر نوبر می بیند و خود می داند که نوبر سالهاست خشکیده است، اگر کسی از غربت علی راشکی خبر نمی گیرد و از او نمی پرسد برادر، آن زن سیستانی در تابلوی انتظار تو، منتظر چیست؟ اگر کسی سراغی از حسین نخجوان نمی گیرد و نمی پرسد پس «تابلوی بازار زابل» چه شد؟ اگر کسی به سراغ عباس عارف نمی رود و از او نمی پرسد که آقا جان خبر از «کرگز» تبر خورده ات داری؟ اگر کسی به سراغ رئیس نمی رود تا از او احوال آن کوه به زانو نشسته اش را بپرسد اگر کسی یادش نمی آید که دکتر احمد قنبری برای دانشگاه زابل چه کرده است؟ اگر کسی از آن سید بی ادعا نمی پرسد که در میان این خرابه ها چگونه آن «پنج گنبد» را زینت بخش شهر خوبان کردی؟ اگر کسی خبر از قلب مریض بهروز شبستری نمی گیرد، اگر مزار گلستانه که همین دیروز بی خداحافظی رفت از یادها رفته است؟ اگر در جمع مسئولان استان به تعداد انگشتان دست، دکتر شیخ نژاد را می شناسند و نامی از سیستانین ضدسرطان نشنیده اند، اگر کسی به روستای ژاله ای سر نمی زند تا ببیند که جواد اویسی برای فَربه کردن فرهنگ این زمین چه خون دلی می خورد، اگر امین اله سرابندی هنوز دل نگران است که سیستان می میرد اگر هامون بمیرد، اگر کسی همسفر دلشوره های جواد محمدی خمک نمی شود، اگر کسی نمی رود رو در روی قاسم سیاسر بنشیند تا از او بشنود چه شد، که چنین شد، اگر کسی به سراغ غلامرضا عمرانی و محمدرضا بهاری نمی رود تا حال و هوای گویش سیستانی را بجوید، اگر کسی به سراغ دکتر خمر نمی رود تا داستان کهنه علم بهتر است یا ثروت را در شهرداری زابل برایش به روز کند، اگر کسی خبر از علی خسروی و تپه های شهر سوخته نمی گیرد، اگر کسی از این جوانان وبلاگی و سایتی نمی پرسد که شما را چه می شود؟ چه می جویی؟ که چنین شب و روز ندارید و هی بال بال می زنید؟ اگر کسی از خلیل اله خلیلی نمی پرسد چه شد مجسمه های سرداران سرفرازت که قرار بود سردار حاج قاسم را از تنهایی در بیاورند؟ آن خنده ها می گوید اگر فضا سرشار از ناامیدیست با کوچکترین بهانه ای باید خندید چرا که صیادان و دامداران و کشاورزان و مرزنشینان هستند چرا که عباس باقری و حبیب آتشگر و ماشاءاله خلیلی و علی راشکی و حسین نخجوان و عباس عارف و رئیس الذاکرین و دکتر قنبری و سید کاظم طباطبایی و بهروز شبستری و دکتر شیخ نژاد و جواد اویسی و جواد محمدی خمک و قاسم سیاسر و غلامرضا عمرانی و محمدرضا بهاری و دکتر خمر و علی خسروی و جوانان وبلاگی و سایتی و امین اله سرابندی و خلیل اله خلیلی هستند و آثار مزار گلستانه هست. و ده ها و صدها  چون اینان هستند، چرا که این سرزمین بارور است و خدا را شکر سترون نیست، تا اینان هستند امید رویش هست، پس باید خندید، به امید رویش دوباره باید خندید، با همه ی بی مهری ها باید خندید، بخند گل من