
آواز باران خورده ی هلمند برگرد
ای چشمهایت چشمه ی لبخند برگرد
بر دستهایت تلخ و نا آرام خفته
هامون که آنشب تشنه جان می کند برگرد
هامون که از آرامش سبزینه پر بود
از تاول پایش جهید اسپند برگرد
کرکویه! آتش می وزد خاموش خاموش
وقتی که آتش باز بار افکند برگرد
رستم که عمری در تب پیکار می سوخت
اینک تبش را آب و نان آکند برگرد
گیسوی گندمگون نی برباد رفته ست
برشانه خنجر می چکد هرچند برگرد
دهقان نگاه تیشه ات بر خاک غلتید
ای بسته با درد و عطش پیوند برگرد
آنشب میان قحط و توفان خواب دیدم
ما را به جای مرده می برذند...برگرد
شاعر:ساناز شهنوازی
تابستان 1383