مرا ، درانگیانا بخوان یا سرنگای....یا سکستان... هیچ فرقی نمیکند . من ،همان سیستانم که پسرم، رستم هفتاد مرد جنگی را، یک تنه حریف بود.... من ، سیستانم.... مرا بشناس از شهر سوخته ام از سه کوهه ام از کوه خواجه ام از قلعه کهنه ام مرا بشناس از چاپ زنانم و چوب بازی مردانم.. مرا بشناس از چشمهایم که از غم هیرمند ، خشکیده است... از دلم که غم سابوری و پوزک دارد... دل ِ من که این روزها ، هامون را کم دارد.... دیگر هیچ پرنده ای ، به هوای آغوش ِ نیزارهای هامونم پر نمیزند... کپورها بال زدند و رفتند.... چورها ، گریستند و رفتند.... رفتند...رفتند... مردان بزرگ از دامن من رفتند... دخترکانم رفتند.. و من ، تنها و تف دیده مانده ام... سیستان ِ سر سبزی که رو به کویر می رود.... من سیستانم .... مرا بخوان مرا دوباره مرا بخوان....