رختخواب بیداری/امیرحسین مقدم

 

دوباره صبح رسید و دوباره بیدارم

. دوباره تا به سحر، خیره ام به دیوارم.

دوباره قصه هر روزه میشود تکرار.

شبیه دایره و ماجرای پرگارم.

دوباره بی خبرم ظاهرا از آخر کار،

دوباره تجربه ها میرود از افکارم.

تمام ثانیه هایم شبیه دیروز است،

شبیه ثانیه هایم، شبیه تکرارم.

صدای تک تک ساعت چقدر سنگین است

تمام ثانیه هارا دقیقه بشمارم

دوباره همدم غم میشوم علیه خودم.

شکایت از که کنم چون که من خود آزارم.

اگرچه روی سرم سقف خانه پابرجاست.

خیال میـــکنـــم انـــگــــار ، زیر آوارم.

دوباره مستم و آگاهیم از این تن نیست

. سکندری بزنم، دم زنم که هشیارم.

نه عاشقم ب تمامی نه فارغم به کمال،

 نه زاهدم به درستی نه مست دلدارم

. .....

ببین به جای غزل من نوشته ام هذیان.

گمان کنم که مریضم .... شدید تب دارم .

 

امیرحسین مقدم