
در همین خیابانهای دوره گرد
از میان آشغالهای پراکنده
یقین پیدا می کند
اسبابی برای بازی کودکش
مردی که از روستای سبزش
هجرت به کوچه های دلگیر کرده
یقین می شناسد
خرده عشوه گربه هایی که از دور نظاره می کنند
دستهایی که زباله ها را زیر و رو می کند
دیگر حتی شادی پیدا کردن قاشق و چنگال
گندمی رادر زمینش نمی کارد
ولی هنوز می کاود
شاید بیابد
شیطنتی کودکانه
که عصرِِ کودکش را بخنداند!