پرنده ای که برشانه ام نشسته/صباکاظمیان

پرنده ای که بر شانه ام نشسته

حرفی است

که از دهانت پرید

چقدر قفس در دلت هست

چقدر "نمی گذارم بروی

" چقدر "پشیمانم

" چقدر "دوستت دارم"

چقدر دوستت دارم وقتی

با پرنده ات به خیابان می روم

 انگار نه انگار درخت نیستم!

انگار نه انگار

کویر

 زیر پوستم نشسته

 و از دور چشم هایم شروع کرده است

نه! پرنده ات را پس بگیر

 

می ترسم مرا ببینی و نشناسی!