بوی درد/معصومه سراجی

« بوی درد »

زکوچه های جهان بوی درد می آید 
همیشه بوی نفس های سرد می آید
 

صدا زدم تو کجائی؟ چرا نمی آیی؟
که می شود شب و آن هرزه گرد می آید
 

همان که سرخ ننوشیده در سلامت سبز 
خمیده، خسته، خجل، رفته، زرد می آید

عجب زمانه ی سرخی که مرده ی گنگی 
به سوی همهمه های نبرد می آید

پرنده سبزترین نغمه اش فراهم بود
پرنده ای که کنون غرق درد می آید